<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964</id><updated>2012-02-17T00:38:51.350+03:30</updated><category term='داستان کوتاه'/><title type='text'>شکوفه اندوه</title><subtitle type='html'>دل نگاره های یه پسر همجنس گرا</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>61</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-250578679843688418</id><published>2011-06-01T09:54:00.000+04:30</published><updated>2011-06-01T09:54:38.258+04:30</updated><title type='text'>روز ملی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div&gt;
برای مشارکت در روز ملی &amp;nbsp;متن نامه را در وبلاگ خود یا صفحه فیسبوک به اشتراک بگذارید.&lt;br /&gt;
&lt;a href="https://rapidshare.com/files/3319529243/Name_Sargoshade.pdf"&gt;فایل پی دی اف&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;
متن نامه:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
تاریخچه فعالیت های جامعه دگرباش 
ایرانی شاید به بیش از سی یا چهل سال پیش برمی گردد. تاریخی پر از فراز و 
نشیب و پر از نام هایی که همچنان فعال هستند و یا کمتر فعالیت میکنند. 
تاریخی که با هومان و ماها گره خورده و با حرکت های دیگر راه خود را ادامه 
داده است. این دوران طی شد تا اینکه چند روز مانده به مرداد 1389، جامعه ی 
دگرباش با شوک بزرگی روبرو شد: "ما، جمعی از همجنسگرایان، دوجنسگرایان و 
دگرجنسگونگان ِ ایران، روز ِ‌ اول امرداد ماه را، انتخاب كردیم و اسم اش را
 گذاشتیم: روز ِ ملی همجنسگرایان، دوجنسگرایان و دگرجنسگونگان ِ‌ایرانی." 
این جمله بخشی از بیانیه ی گروهی بود که پایان آن را با نام "رنگین کمانی" 
امضا کرده بودند و تحت یک وبلاگ با عنوان رنگین کمانی آن را انتشار دادند. 
پس از آن  بود که گروهی به معرفی و تبلیغ این روز برخاستند. تحت این 
تبلیغات عده ای از انتخاب اولین جمعه ی مرداد ماه به عنوان روز ملی 
دگرباشان تبعیت کردند. عده ای اما  نقدهای خود را نسبت به این روز اعلام 
کردند که با واکنش تند و بی تفاوتی مبلغان آن رو به رو شد. اما کم ترین 
نتیجه ای که این نقدها داشتند این بود که  بلاخره روز ملی پس از مدتی که از
 انتخاب شدنش می گذشت در شبکه ی اجتماعی فیس بوک به نظرسنجی گذاشته شد. &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
هر
 رفتار مدنی و تلاش برای ایجاد فضای بهتر اجتماعی حق دموکراتیک هر انسانی 
است و خط قرمز آن احترام به حقوق دیگران است. یعنی اگر شخص یا اشخاصی 
تصمیمی بگیرند که در آن حقوق دیگران نادیده گرفته می شود، هرچند که آن حرکت
 نتایج مثبتی هم داشته باشد، ولی دموکراتیک نیست. گاهی اوقات فضای عمل برای
 تحقق کامل دموکراسی ممکن نیست اما می توان برای تصمیم دموکراتیک، بیشتر 
تلاش کرد. اما آیا تصمیماتی که تاکنون درباره ی جامعه دگرباش گرفته شده، بر
 اساس تلاش برای جمع آوری نظرات ِ حداکثری بوده؟ آیا برای تعیین روز ملی 
تلاش شد که انتخابش دموکراتیک تر باشد؟ آیا نیاز نبود که روز ملی برای یک 
جامعه توسط اکثریت ِ توانای آن جامعه انتخاب شود؟ &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
"رنگین
 کمانی" اظهار کرد: "ای كاش می توانستیم از تك تك دگرباشان بپرسیم و با 
دانستن ِ‌دیدگاه تك تك شان، یک انتخاب مشترک و با تفاهم داشته باشیم." اما 
چگونه بود که پس از اولین جمعه ی مرداد، برخی از حامیان این روز توانستند 
به راحتی برای روز ملی نظرسنجی هایی را برگذار کنند، هر چند که آن نظر سنجی
 ها هم محدود بودند؟ &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
با تحلیل نحوه انتخاب و تبلیغات اولین جمعه ی مرداد به عنوان روز ملی، به موارد زیر می رسیم: &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;b&gt;1) خُرد بودن و سطحی بودن هدف انتخابی &lt;/b&gt;  &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
جمع
 "رنگین کمانی" در بیانیه ی خود، هدف ِ روز ِ انتخابی را "یک روز برای شاد 
بودن و دور هم بودن" اعلام کردند. در حالی که انتظار می رود هر روز ملی ای 
اهداف بلندی را دنبال کند. از جمله مهم ترین این اهداف به شرح ذیل است:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
الف)  بیان ملیت: جامعه ی دگرباش 
ایران چگونه در اولین جمعه ی مرداد ماه نمود پیدا می کند؟ آیا شاد بودن در 
یک روز خاص می تواند بازگوکننده ی ملیت ِ یک جامعه باشد؟ آیا نمی شود که 
برنامه های بهتری برای این روز داشت تا ملیت و ملی گرایی در این روز به 
نمایش گذاشته شود؟ هدف روز ملی باید نمادی از یک ملت باشد. با دقت در این 
روز نتیجه گرفته می شود که ایده ی  اولیه ی تاسیس این روز خالی از بیان 
ملیت بوده است. هدف ِ اولیه ی مطرح شده نیز در مورد روز ملی بیان کننده ی 
ملیت جامعه ی دگرباش نبوده است و نگنجاندن این هدف در تاسیس این روز، جامعه
 ی دگرباش را با خلاءِ برنامه رو به رو می کند. برنامه هایی که می توانند 
باعث احیای ملیت جامعه ی دگرباش شوند. &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ب)  پذیرش حداکثری در جامعه 
ایرانی: مهم ترین دغدغه هر دگرباش در جامعه ایرانی پذیرفتن خود در جامعه با
 همان گرایش جنسی است. پذیرفتنی که می تواند بسیاری از مشکلات جامعه دگرباش
 ایران را حل کند، آنها را به زندگی حقیقی و راستین خود برساند و خطرات 
موجود را کم یا حتی از بین ببرد. برگزاری جشن برای شادی و با هم بودن ِ 
جماعتی که زیر تیغ و توهین جامعه ی دگرباش هراس ِ ایرانی است نه تنها جامعه
 دگرباش را از طرف عموم پذیرفته نمی کند، بلکه با ایجاد حساسیت در بین 
جامعه ایرانی فضا را برای آن ها تنگ تر می کند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ج) یادآوری غرور و عزت جامعه: یکی
 از اهدافی که روز ملی باید داشته باشد یادآوری غرور و کرامت آن جامعه است.
 سوالی که مطرح می شود این است که اولین جمعه ی مرداد ماه تا چه حد این 
خاصیت را دارد؟ آیا شادی کردن می تواند بازتاب دهنده ی غرور و کرامت انسانی
 دگرباشان ایرانی باشد؟ اولین جمعه ی مرداد ماه به عنوان روز ملی خالی از 
ایده ی انعکاس غرور و عزت دگرباشان در جامعه بود. &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
د) ایجاد وحدت: همان طور که از 
مفهوم روز ملی برمی آید، روز ملی باید چتری باشد که همه ی افراد یک جامعه 
را با هر سلیقه ی سیاسی، اجتماعی و هر شیوه ی زندگی، در یک روز تحت پوشش 
خود درآورد. اولین جمعه ی مرداد ماه تا چه حد توانست وحدت را بین دگرباشان 
متذکر شود؟ آیا "جمعی از همجنسگرایان، دوجنسگرایان و دگرجنسگونگان ِ ایران"
 که هویتی نامشخص دارند، می توانند با انتخاب ناگهانی اولین جمعه ی مرداد 
به عنوان روز ملی، این وحدت را بین دگرباشان ایجاد کنند؟ چگونه وحدت شکل 
بگیرد وقتی نمی توان به افراد مجهول الهویه اعتماد کرد؟ &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;b&gt;2) جمعه بودن &lt;/b&gt;  &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
چه
 ضرورتی برای جمعه بودن روز ملی وجود داشت؟ اگر هدفِ خرد ِ شاد بودن را 
برای روز ملی در نظر بگیریم می توانیم جمعه بودن را توجیه کنیم ولی آیا 
جامعه ی دگرباش در روز ملی تنها این هـدف را باید دنبال کند؟ پس جمعه بودن 
بنا به دلایل ذیل مورد نقد قرار می گیرد: &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
الف) متغیر بودن تاریخ روز 
انتخابی: جمعه به عنوان یکی از روزهای هفته نمی تواند  تاریخ ثابتی را در 
تقویم  داشته باشد. نه تنها جمعه که هیچ یک از روزهای دیگر هفته هم این 
قابلیت را ندارد. روز ملی باید روزی انتخاب شود که تاریخ معینی را به خود 
اختصاص دهد تا خاصیت تثبیت شدن و تبلیغات فراگیر را داشته باشد. &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ب) نادیده گرفتن دگرباشان خارج از
 کشور: جمعه روز تعطیل ایرانی و اسلامی است. اگر هدف از جمعه  بودن ِ روز 
ملی تعطیل بودن آن باشد، آیا دگرباشان خارج از کشور باید اولین روز تعطیل 
مرداد ماه (شنبه یا یکشنبه) را به عنوان روز ملی در نظر بگیرند؟ اگر قرار 
باشد که دگرباشان خارج از کشور جمعه را به عنوان روز ملی برای شادی کردن در
 نظر بگیرند آیا حقشان را به عنوان عضوی از جامعه ی دگرباشان ایرانی تضییع 
نکرده ایم؟ به نظر می رسد با انتخاب جمعه به عنوان روز تعطیل هفته در ایران
 حق شادی کردن برای جامعه ی دگرباش خارج از کشور نادیده گرفته شده است. &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ج) تشابه با روزهای سیاسی - 
مذهبی: آخرین جمعه رمضان به عنوان روز حمایت مسلمانان از مردم فلسطین یعنی 
روز قدس نامگذاری شده است. آیا جمعه اول مرداد در بین مسلمانان و سیاست 
مداران تداعی کننده روز قدس نیست؟ این تشابه می تواند حساسیت هایی را به 
وجود بیاورد که جامعه دگرباش داخل ایران را تحت فشار بیشتری قرار دهد.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;b&gt;3) عدم مبنا&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
انتظار بر این است که روز ملی بر 
اساس یک مبنا، انتخاب و پی ریزی شود. عدم وجود پشتوانه برای یک روز ملی 
باعث ناهماهنگی و از بین رفتن وحدت بین جامعه ی دگرباشان می شود. اینگونه 
انتخاب کردن ها فضایی را ایجاد می کند که افراد با اهداف مختلف می توانند 
با انتخاب کردن روزهای ملی متعدد، ارزش و اعتبار ملی بودن این روز را از 
بین ببرند. منتقدان بارها و بارها به ضرورت مبنا برای روز ملی  تاکید  و 
انتقادات و پیشنهاد های خود را مطرح کرده اند. &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
الف) عدم توانایی در تبلیغات 
موثر: جامعه دگرباش برای معرفی اولین جمعه مرداد با این پرسش از طرف جامعه ی
 ایرانی رو به رو می شود که: "در اولین جمعه مرداد ماه چه اتفاقی افتاد که 
به عنوان روز ملی انتخاب شد؟"  اگر پاسخ این باشد که گروهی روزی را انتخاب 
کردند و در آن جشن گرفتند، با چه واکنشی رو به رو می شویم؟ خلاء مبنایی و 
عدم پشتوانه، اجازه نشر، معرفی و تبلیغ گسترده را نمی دهد. اگر مبنایی برای
 روز ملی وجود داشته باشد بهتر و محکم تر می توان آن را تبلیغ کرد. &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ب) احترام به گذشتگان: همان طور 
که گفتیم تاریخچه فعالیت های دگرباشان، طولانی است و نام ها و رویدادهای 
بزرگی را به خود دیده که تاریخ ساز شده اند. اگر قرار باشد که بی مبنایی در
 روز ملی مشهود گردد آن گاه  این بی احترامی به افرادی که عمری را برای 
جامعه ی دگرباش فعالیت کردند نیست؟ می شد به جای بی مبنایی، به پاس  تلاش 
ها و فعالیت های گذشتگان و نسل های پیشین یکی از رویدادهای تاریخی را به 
عنوان روز ملی پیشنهاد کرد. &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ج) فرصت سازی: جامعه ی دگرباش در 
طول سالیان سال شاهد انواع تحقیر و نادیده گرفته شدن حقوق انسانی خود بوده 
است. آیا نمی توانیم با تبدیل تحقیرها و تهدیدها به فرصت های مفید آنها را 
خنثی کنیم؟ روز ملی می توانست روزی باشد که فریاد مظلومیت دگرباشان را در 
برابر مجازات و تحقیر و توهین به گوش همگان برساند. آیا نمی شد روز ملی 
تریبون مفیدی برای این دادخواهی باشد؟ &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
د) خود مبنایی: یکی از مبناهای 
روز ملی می تواند خود محوری ِ یک گروه باشد. گروهی علایق شخصی ِ خود را 
محور تصمیم گیری قرار می دهند و مبنای روز ملی را خواست شخصی خود می گذارند
 و پس از آن می خواهند که جامعه از آن پیروی کند و کسانی که با خودمحوری 
آنها مخالفت کند خرابکار پنداشته می شوند. همان طور که از متن بینانه و 
نحوه ی انتخاب روز از طرف "رنگین کمانی" برمی آید، آنها حرکت خود را مبنای 
این روز در نظر گرفته اند. اگر بخواهیم خودمان را مبنا قرار بدهیم با این 
رویکرد خودخواهانه آیا می توانیم تمام اکثریت جامعه ی دگرباش را زیر یک 
پرچم جمع کنیم؟ &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
این موارد خود گواه ِ ضعف و 
اشتباهات آشکار در تصمیم گیری ِ شخصی ِ جمعی برای جامعه دگرباش است. اما پس
 از تعیین این روز ماجرا جالب تر می شود، وقتی که مبلغان در غیاب موسسان که
 هویت خود را به هر دلیل پنهان نگه داشته اند، در مقابل نقدهای دل سوزانه 
اعضای جامعه دگرباش پاسخ می گفتند، البته  اگر آن حمله های طوفانی و 
مبناهای نادرست را پاسخ بنامیم. &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
عمده
 پاسخ ها به منتقدین، آن بود که با حفظ انتقادات باید از این روز حمایت 
کنیم. این نوع پاسخ گفتن ها ما را به یاد حرف های جرج دبلیو اچ بوش درباره 
حمله به افغانستان می اندازد. زمانی که گفت: "هر کس با ما نیست، مخالف ماست
 و هر کس مخالف ماست، تروریست است." حالا ما مانده ایم و یک روز انتخابی که
 مبلغان می خواهند به جامعه دگرباش تحمیل کنند. اگر منتقد باشیم خرابکار 
نام می گیریم و اگر حامی، شاید همان امتی باشیم که مطلوب امام بصیر خود 
است. &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
اکنون پس از گذشت چند ماه از
 انتخاب روز ملی، مبلغان می گویند: " اولین جمعه مرداد ماه یک پیشنهاد بوده
 و  این استدلال را در ادامه می آورند که اگر این تصمیم را نمی گرفتند شما 
چه می کردید؟" مساله این جاست که  هیچ کس به خود اجازه نداد و نمی دهد که 
برای جامعه دگرباش تصمیم خود محورانه و غیر دموکراتیک بگیرد. اما گروهی با 
هژمونی رسم شده در جامعه دگرباش این جسارت را پیدا می کند و روزی را 
انتخاب، و در پوشش دموکراسی آن را پیشنهاد می داند و به جامعه دگرباش تحمیل
 می کند. &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
تعریف هژمونی این گونه 
است: نفوذ و تسلط یک گروه اجتماعی بر گروهی دیگر، چنان که گروه مسلط   
)هژمون) درجه ای از رضایت گروه تحت سلطه را به دست می آورد. هژمونی از یک 
دیکتاتوری هم خطرناک تر است چرا که آنها با سوء استفاده از اعتماد عمومی 
تصمیمات شخصی را به جامعه تحمیل می کنند و امکان خسارت های بزرگی را برای 
جامعه به وجود می آورند. اما باید تاکید کنیم زمان هژمونی در جامعه دگرباش 
به پایان رسیده است و دیگر یک گروه ِ خاص نمی تواند به جای جامعه دگرباش 
ایرانی تصمیم بگیرد و آن را به اعضای جامعه تحمیل کند. امروز با گسترش فضای
 مجازی و افزایش کاربران ِ آن و البته به دلیل نزدیک به چهل سال فعالیت پی 
در پی فعالان جامعه دگرباش ایران و انتشار آگاهی، دیگر کسی نمی تواند به 
جای دیگری  تصمیم بگیرد. &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
دیگر کسی
 نمی تواند در مقابل تاریخ روز سخنرانی چهل سال پیش ِ زنده یاد "ساویز 
شفایی" در دانشگاه شیراز و یا انتشار نخستین نشریه داخلی دگرباشان ایران 
(ماها) و یا اعدام دو زوج همجنسگرا در مشهد (ایاز و یاسر) و انکار 
همجنسگرایان در داخل ایران از طرف مقامات عالی رتبه و ده ها روز و تاریخ و 
مناسبت موجه، مبنای روز ملی را خویش و گرمی فصلی که تنها برای دگرباشان 
ایرانی در نیم کره شمالی زمین است، قرار دهد. &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
امیدواریم
 این نامه بتواند از پیشروی گروه و یا گروه های هژمون دگرباش ایرانی 
جلوگیری کند و دموکراسی را تا مرتبه ی اعلا در میان اکثریت توانای جامعه 
دگرباش کشور گسترش دهد. &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;
&lt;b&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;
&lt;b&gt;با درود و احترام به روح پاک ایاز و یاسر، ساویز&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;
&lt;b&gt;و همه فعالان درگذشته و همه ی دلسوزان امروز و فردای ِ&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;
&lt;b&gt;جامعه ی دگرباش ایران&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: left;"&gt;
«جمعی از دگرباشان»&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: left;"&gt;
نهم خرداد نود&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: left;"&gt;
&amp;nbsp;سی ام مه یازده&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-250578679843688418?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/250578679843688418/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=250578679843688418&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/250578679843688418'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/250578679843688418'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title='روز ملی'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-5879364048723684012</id><published>2011-05-03T11:32:00.000+04:30</published><updated>2011-05-03T11:32:45.709+04:30</updated><title type='text'>بین زمین و آسمون</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
فکر کنم سه ماهی میشه که نوک انگشتای دستم برای نوشتن درد دل هام تو خونه ی مجازیم ( تنها جایی که می تونم آزادی رو به معنای کامل درک کنم ، و البته بعد ماجرای فیلتریگ این هم دریغ شده از من ) با دکمه های کیبورد هم آغوشی یی نداشتن !&lt;br /&gt;
امروز سومین روزی هست که این حس عجیب رو دارم .&lt;br /&gt;
حتما شرایطی تو زندگیتون بوده که از این جمله بخواید استفاده کنید : ( بین زمین و آسمون گیر کردم )&lt;br /&gt;
و حالا وضعیت من همین طور شده ، یه حس عجیب ، حسی که دوس دارم هرچه زودتر تموم شه ، کاش صبح که از خواب بیدار میشدم ، میفهمیدم که این سه روز خواب بوده ، فقط یه خواب اما دریغ ...&lt;br /&gt;
ولی خب می دونم که قوی تر از این حرفا هستم ، پس میتونم این مرحله رو هم پشت سر بذارم ؛ به قولی :&lt;br /&gt;
"&amp;nbsp;این نیز بگذرد "&lt;br /&gt;
تو این شرایط تصمیم برای نوشتن نداشتم اما خب تمام تلاشم رو کردم تا دعوت دوست عزیزم &lt;a href="http://shelireh.blogspot.com/"&gt;عرفان&lt;/a&gt; رو براین نوشتن دوباره بی جواب نذارم.&lt;br /&gt;
ممنون عرفان عزیز&lt;br /&gt;
فکر میکنم الان خیلی سبک شدم و همین برای من کافیه&lt;br /&gt;
بووووس برای همه&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-5879364048723684012?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/5879364048723684012/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=5879364048723684012&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/5879364048723684012'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/5879364048723684012'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='بین زمین و آسمون'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-572490962570840083</id><published>2010-12-21T22:31:00.001+03:30</published><updated>2010-12-21T22:33:18.532+03:30</updated><title type='text'>عمرتون یلدایی ، یلداتون مبارک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
به خاطر یلدا از daivert کشیدم بیرون !!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به رسم قدیم ، رسم جالبی که از دوستان نسل پیش بلاگر بجا مونده ، امشب هر بلاگر باید 5 مورد اعتراف بکنه ...&lt;br /&gt;
خب من هم به ناچار این کارو کردم !!&lt;br /&gt;
به ناچار ؟!&lt;br /&gt;
آره ، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. آخه تمام اعترافات و بهتر بگم تمام خاطرات من مربوط میشه به نیم تنه ی میانی ِ بدن :دی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. خب اینجا و در حضور همه ی دوستان اعلام میدارم که من ... من ... من only full top master هستم ! &lt;br /&gt;
دوستانی که من ُ میشناسن کاملا به این موضوع واقف هستن .:دی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
3. باید اعتراف کنم که شب خاطره انگیز حضور در زندان کهریزک هیچ وقت فراموشم نمیشه !! &lt;br /&gt;
البته این فقط یه رویاست برام !! امیدوارم در انتخابات دور بعد ریاست جمهوری همگی با هم نسیبمون بشه !! :دی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4. 21 سانت هم بد چیزی نیستـــــــــا !! :دی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
5. kising با رئیس تپول مپول دانشگاه مونم جالب بود اونم تو شب شعر هفته گذشته !! :دی&lt;br /&gt;
آخه دقیقا زمانی که داشتم از در خروجی سالن جیم میشدم با شکم مثل بادکنک رئیس دانشگاه تصادف سنگینی داشتم ، شکم اون تو دل و روده های من بود و صورت من جلوی لبای اون ، فکرشو بکنید...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حیف ِ که شب یلدا تفعلی به حضرت حافظ نزنیم ،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینم یه غزل ناب از حضرت حافظ به مناسبت شب یلدا :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من نه آن رندم که ترک شاهد و&amp;nbsp;ساغر &amp;nbsp;کنم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;محتسب داند که من این کارها کمترکنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من که عیب توبه کاران &amp;nbsp;کرده&amp;nbsp; باشم &amp;nbsp;بارها&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; توبه ازمی وقت گل دیوانه باشم گرکنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عشق دردانه ست ومن غواص ودریا میکده&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; سر فرو بردم در آنجا تا کجا سربر کنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لاله ساغرگیرونرگس مست وبرما نام فسق&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;داوری دارم بسی یارب کرا داور کنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازکش یکدم عنان ای ترک شهرآشوب من&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تا زاشک وچهره راهت پر زروگوهرکنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من که از یاقوت و لعل&amp;nbsp; اشک &amp;nbsp;دارم &amp;nbsp;گنجها&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;کی نظر&amp;nbsp; در فیض خورشید بلند اختر کنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون صبا مجموعه گل را بآب لطف شست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; کج&amp;nbsp;دلم&amp;nbsp; خوان&amp;nbsp;گر نظر برصفحه دفتر کنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عهد و پیمان فلک&amp;nbsp;را &amp;nbsp;نیست &amp;nbsp;چندان &amp;nbsp;اعتبار&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;عهد &amp;nbsp;با &amp;nbsp;پیمانه &amp;nbsp;بندم &amp;nbsp;شرط&amp;nbsp; با ساغر کنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من که دارم در گدائی گنج &amp;nbsp;سلطانی &amp;nbsp;بدست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کی طمع درگردش گردون دون پرور کنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گر &amp;nbsp;چه&amp;nbsp; گرد آلود&amp;nbsp; فقرم &amp;nbsp;شرم&amp;nbsp; باد&amp;nbsp;از همتم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; گــر &amp;nbsp;بـآب&amp;nbsp; چشمـه &amp;nbsp;خورشید&amp;nbsp; دامن تـرکنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عاشقانرا گردرآتش می پسندد لطف دوست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; تنگ چشمم گر نظر &amp;nbsp;در&amp;nbsp; چشمه&amp;nbsp;کوثر کنم&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;دوش لعلش عشوه ای میداد&amp;nbsp; &amp;nbsp;حافظ &amp;nbsp;راولی&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;من&amp;nbsp; نه &amp;nbsp;آنم&amp;nbsp; کزوی این افسانه ها باور کنم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-572490962570840083?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/572490962570840083/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=572490962570840083&amp;isPopup=true' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/572490962570840083'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/572490962570840083'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/12/blog-post_21.html' title='عمرتون یلدایی ، یلداتون مبارک'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-380095001051350936</id><published>2010-12-09T13:44:00.001+03:30</published><updated>2010-12-09T13:44:59.135+03:30</updated><title type='text'>divert</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;زندگی را ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;زندگی را divert کردم&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;به روی تخم هایم ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-380095001051350936?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/380095001051350936/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=380095001051350936&amp;isPopup=true' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/380095001051350936'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/380095001051350936'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/12/divert.html' title='divert'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-6847540985369879281</id><published>2010-12-06T23:41:00.004+03:30</published><updated>2010-12-06T23:43:28.879+03:30</updated><title type='text'>...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
دلم می خواد&lt;br /&gt;
امشب که چشام ُ&amp;nbsp; رو&amp;nbsp;هم می زارم ُ به خواب می رم&lt;br /&gt;
دیگه نه صبحی در کار باشه &lt;br /&gt;
و &lt;br /&gt;
نه محمدی&lt;br /&gt;
و &lt;br /&gt;
نه اندوهی&lt;br /&gt;
...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-6847540985369879281?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/6847540985369879281/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=6847540985369879281&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/6847540985369879281'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/6847540985369879281'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='...'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-2164172300839734145</id><published>2010-11-20T21:38:00.001+03:30</published><updated>2010-11-20T21:39:42.166+03:30</updated><title type='text'>لونه مورچه یا ذهن آشفته !!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
میخوام بنویسم اما نمیدونم چی ... کلی فکر و خیال و حرف تو این ذهن آشفته م هست اما درست مثل وقتی که چوب تو لونه ی مورچه ها میکنی و همشون یهو فرار می کنن و پراکنده میشن کلمات انباشته شده تو ذهن منم درست زمانی که انگشتانم با دکمه های کیبورد برخورد میکنن یهو همشون فرار میکنن و پراکنده میشن.&lt;br /&gt;
دوست دارم انگشتام همیشه روی دکمه های کیبورد باقی بمونه تا شاید بتونم از شرر این همه فکر و خیال خلاص بشم اما چه کنم که ...&lt;br /&gt;
این چند وقته همش به کارای خودم فکر کردم ... به اتفاقایی که افتاده ... به کارایی که انجام گرفته ... خوب یا بد ... مهم نیست ... مهم اینکه من انجام دادم منی که از دید خیلی ها یه پسر پاک ُ صادق ُ سالم ُ با اعتماد به نفس بالا و از دید خیلی ها یه پسر فاسد ُ فاسق ُ به قولی آب زیر ِ کاه و از دید بعضی ها یه پسر دست و پا چلفتی ُ بی عرضه و ...&lt;br /&gt;
هیچ کدوم از این آدما و حرفا برام مهم نیست ... مهم اینکه خودم خودمو چطور شناختم ... اصلا تونستم خودمو بشناسم یا نه ؟&lt;br /&gt;
وقتی به بعضی از کارام فکر میکنم ، از وجود خودم شرمنده میشم ، واقعا باور اینکه من چنین کاری رو تو چنین شرایطی انجام دادم خیلی سخته ... تازه اون وقته که میفهمم چقدر از خودم و درونم و احساساتم دور شدم .&lt;br /&gt;
جمعه عصر تو پارک ملت با کیوان که داشتم قدم میزدم دو تا جمله توجهم ُ جلب کرد ... این جملات اسم دو تا فیلم سینمایی ایرونی بود که این روزا تبلیغاتشون ُ از سردر سینماها گرفته تا تابلو تبلیغات ایستگاه های مترو میشه دید :&lt;br /&gt;
لطفا مزاحم نشوید&lt;br /&gt;
هر چی خدا بخواد !!!&lt;br /&gt;
یه لحظه فکر کردم چه جالب میشه اگه جمله ی لطفا مزاحم نشوید رو بزرگ روی در خونه ت بنویسی و اعتقادت بر این باشه که هرچی خدا بخواد !! تا دیگه به هیچ چیزی فکر نکنی !!&lt;br /&gt;
ولی خب میدونم که یه همچین سبک زندگی یی نمیتونه مال ِ من باشه !!&lt;br /&gt;
من میگم :&lt;br /&gt;
زندگی را باید &lt;br /&gt;
ساخت&lt;br /&gt;
زندگی را باید&lt;br /&gt;
کرد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پی نوشت :&lt;br /&gt;
این "کرد" آخر رو نوشتم که تو این پست از حرفای " ک " دار استفاده کرده باشم ... شاید برادران سایبری لطفی کنن و منم مورد عنایت فیلتریگ خودشون قرار بدن تـــــــا شــــــــاید منم مشهور بشم و باکلاس ( چشمک )&lt;br /&gt;
اصلا اگه این بار فیلتر نکنن با یه حرکت انتحاری میرم جلو وزارت اطلاعات خون به پا میکنم !!!&lt;br /&gt;
ک ک ک ک ک ک &lt;br /&gt;
ک ک ک ک &lt;br /&gt;
ک ک ک&lt;br /&gt;
ک ک&lt;br /&gt;
ک&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-2164172300839734145?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/2164172300839734145/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=2164172300839734145&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2164172300839734145'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2164172300839734145'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/11/blog-post_20.html' title='لونه مورچه یا ذهن آشفته !!'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-6368752257314795862</id><published>2010-11-18T01:42:00.001+03:30</published><updated>2010-11-18T01:44:49.780+03:30</updated><title type='text'>جامعه ی مردسالار ! ... از همجنسگرایی تا فمنیسم ... تا حالا درد دل های ما همجنسگراها نوشته میشد و خونده میشد اما من تو این پست می خوام از زبون یه دختر فمنیست بنویسم ... از تبعیض هایی که بین انسان ها قائل شدن و میشن ... تبعیض های جنسیتی ... از هویت جنسی ما گرفته تا اساس جنسیت یک انسان ... تا به کی این تبر بزرگ ِ مردسالاری با تیغه های تیز ِ تبعیض جنسیتی ریشه های مارا خراش خواهد داد ؟! من یک فمنیست هستم، پس هستم.</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، من یک فمنیست هستم.&lt;br /&gt;
اولین بارقه های فمنیسم من در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که مادربزرگم پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب میکند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه بسیج می شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام گوشزد کنند که درست بنشین. ذهن پنج ساله ی من نفهمید (هنوز هم نمی فهمد) که چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ (شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آنچه من دارم مایه ی شرمساری است و باید پوشانده شود. ذهن پنج ساله ی من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات و یواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند. و هرگز نفهمید چرا وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید باید آن را زیر مقنعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم. ذهن من هرگز نفهمید چرا هر چه مربوط به زنانگی من است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هر چه مربوط به مردانگی پسرهاست قابل افتخار و ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span dir="rtl" lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: 12pt; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-fareast-language: EN-US; text-transform: uppercase;"&gt;ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یه دختر، ناقص و نیمه است، نمی فهمد چرا همه برای اش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست. نمی فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می زنه؟ اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت. او انقدر بچه است که فقط برای پوز زنی مادرش به آن پسر می گوید بیا خواستگاریم و الکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد. او حتی نمی فهمد چرا در خانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زن ها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند. او نمی فهمد که چرا شوهرش التماس می کند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. او نمی فهمد چرا سیگار کشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نادرست. او نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمی خواهد سالها باید دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span dir="rtl" lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: 12pt; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-fareast-language: EN-US; text-transform: uppercase;"&gt;زنش را طلاق بدهد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span dir="rtl" lang="FA" style="font-family: 'Times New Roman'; font-size: 12pt; mso-ansi-language: EN-US; mso-bidi-language: FA; mso-fareast-font-family: 'Times New Roman'; mso-fareast-language: EN-US; text-transform: uppercase;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-justify: kashida; text-kashida: 0%;"&gt;
&lt;span lang="FA" style="text-transform: uppercase;"&gt;ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسرهای هم دوره اش زحمت کشید تا دانشگاه برود، آنها خرخون لقبش دادند. این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی اش شاگرد اول شد تهمت زدند که معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است. بعدها مجبور شد هر تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت. مجبور شد از زبان یک پزشک همکار (که زن بود بشنود که "پیش دکتر زن نرو، زن ها همه بی سوادن" و هیچ نگوید و دم نزند.) مجبور شد دو برابر تلاش کند تا نامش نصف اعتباری که باید را بیابد. مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تا مبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که "زن ها دست به فرمون ندارند". مجبور شد دو برابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول در بیاورد و آخر هم "زن بی سرپرست" نامیده شود. مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی میکند و در واقع "مرد" است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-justify: kashida; text-kashida: 0%;"&gt;
&lt;span lang="FA" style="text-transform: uppercase;"&gt;از همه ی اینها گذشته، نگارنده زن خوشبختی محسوب میشود. در خانواده ای مرفه و غیر مذهبی بدنیا آمده، امکان تحصیل و امکان فرار از آن چارچوب های غیر منصفانه و زشت را داشته است. او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این همه زخمی و خسته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار می دهند که چرا حجابت کامل نبود و مقصر می شمارند که مرد را به گناه انداخته و از مرد نمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند، خسته است از جامعه ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه بیشتر و برای زن سنگسار است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته است از جامعه ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش با افتخار لگن خاصره اشان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و به خودشان جرات می دهند به زن هایی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته است از جامعه ای که زنهایش به کوتولگی خود افتخار می کنند و حاضر نیستند بهای قد کشیدن اشان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می خورند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر او ببخشایید او خسته است از جامعه ای که حتی معنی فمنیست را نمی داند.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
...&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-6368752257314795862?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/6368752257314795862/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=6368752257314795862&amp;isPopup=true' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/6368752257314795862'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/6368752257314795862'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/11/blog-post_18.html' title='جامعه ی مردسالار ! ... از همجنسگرایی تا فمنیسم ... تا حالا درد دل های ما همجنسگراها نوشته میشد و خونده میشد اما من تو این پست می خوام از زبون یه دختر فمنیست بنویسم ... از تبعیض هایی که بین انسان ها قائل شدن و میشن ... تبعیض های جنسیتی ... از هویت جنسی ما گرفته تا اساس جنسیت یک انسان ... تا به کی این تبر بزرگ ِ مردسالاری با تیغه های تیز ِ تبعیض جنسیتی ریشه های مارا خراش خواهد داد ؟! من یک فمنیست هستم، پس هستم.'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-6802489959582917589</id><published>2010-11-13T19:18:00.003+03:30</published><updated>2010-11-18T01:47:08.413+03:30</updated><title type='text'>گذر ِ زمان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
اینک موج ِ سنگین گذر ِ زمان است که در من می گذرد.&lt;br /&gt;
اینک موج ِ سنگین گذر ِ زمان است که چون جویبار ِ آهن در من می گذرد .&lt;br /&gt;
اینک موج ِ سنگین گذر ِ زمان است که چونان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد .ِ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پی نوشت :&lt;br /&gt;
هفته ای که گذشت ... از سخت ترین و شوم ترین روزهای عمر من بود ...&lt;br /&gt;
و امروز آغاز هفته ای به رنگ غم ...&lt;br /&gt;
غم از دست دادن عزیزی به نام " مادر بزرگ "&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;از ابراز همدردی تمامی دوستان متشکرم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;دوستون دارم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: large;"&gt;بوس&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-6802489959582917589?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/6802489959582917589/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=6802489959582917589&amp;isPopup=true' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/6802489959582917589'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/6802489959582917589'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/11/blog-post_13.html' title='گذر ِ زمان'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-2395216915243944303</id><published>2010-11-10T01:14:00.000+03:30</published><updated>2010-11-10T01:14:40.480+03:30</updated><title type='text'>داغونم ...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;غم دارم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;اندازه ی یه کوه ...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;زندگی کاش نبود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;هیچ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;کاش نبود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;پوچ&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: x-large;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-2395216915243944303?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/2395216915243944303/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=2395216915243944303&amp;isPopup=true' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2395216915243944303'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2395216915243944303'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/11/blog-post_10.html' title='داغونم ...'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-7626448244423306972</id><published>2010-11-03T00:38:00.000+03:30</published><updated>2010-11-03T00:38:12.091+03:30</updated><title type='text'>حسود ؟!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
وقتی ،&lt;br /&gt;
بسان طراوت بهار&lt;br /&gt;
و شُکوه بکر چشمه سار&lt;br /&gt;
از خم کوچه با شیطنت می گذری&lt;br /&gt;
رایحه ی بدنت ،&lt;br /&gt;
هوازیان را ، عاشق می کند .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پی نوشت :&lt;br /&gt;
حسودی می کنم ، حتی به هوازیان ِ&amp;nbsp;خم ِ&amp;nbsp;کوچه ...&lt;br /&gt;
چند وقتی ِ دارم ترای می کنم ...&lt;br /&gt;
برام دعا کنید ...&lt;br /&gt;
دلم روشنه ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-7626448244423306972?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/7626448244423306972/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=7626448244423306972&amp;isPopup=true' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/7626448244423306972'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/7626448244423306972'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='حسود ؟!'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-3844961273422994951</id><published>2010-10-27T21:14:00.000+03:30</published><updated>2010-10-27T21:14:51.983+03:30</updated><title type='text'>چهار فصل</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
پاییز &lt;br /&gt;
زمستان ،&lt;br /&gt;
و آن سوتر بهار&lt;br /&gt;
باروَری ِ زمین&lt;br /&gt;
و یا ئسگی ِ من&lt;br /&gt;
حکایت ِ پر غصه یی ست رفیق&lt;br /&gt;
آن روز که آبستن ِ درد بودم&lt;br /&gt;
طبیب ِ درد هایم با گردش ِ روزگار&lt;br /&gt;
تنهایم گذاشت&lt;br /&gt;
و امروز که فارغ از خاطره ها به فردا می نگرم&lt;br /&gt;
گویی دوباره&lt;br /&gt;
درد ِ زایمان گرفته ام&lt;br /&gt;
این کودک نارس را&lt;br /&gt;
در کدامین پرورشگاه بزرگ خواهم کرد&lt;br /&gt;
که ناقص الخلقه تر از من نباشد .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-3844961273422994951?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/3844961273422994951/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=3844961273422994951&amp;isPopup=true' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/3844961273422994951'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/3844961273422994951'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/10/blog-post_27.html' title='چهار فصل'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-3888938154299181876</id><published>2010-10-23T13:01:00.001+03:30</published><updated>2010-10-23T13:03:47.328+03:30</updated><title type='text'>هنوز مستی از سرم نپریده بود !</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
نمیدونم مستی بود یا خستگی ، تو کلاس فکرم هزار جا بود غیر از درس ، دکتر هر چند وقت یه بار میون حرفاش رو به من بال بال میزد تا حواصم ُ جمع کلاس کنم ، فقط منتظر بودم تموم بشه ... &lt;br /&gt;
بعد کلاس زدم بیرون&lt;br /&gt;
جلو در ِ موسسه یکی با صدای نازک داد زد : &lt;br /&gt;
محمد صبر کن با هم بریم...&lt;br /&gt;
اَه ، این دختره چقدر سیریشه ، به من چه که برات خاستگار اومده !!&lt;br /&gt;
این بدبخت ُ باش ، نمیدونه داره با کی مشورت می کنه ...&lt;br /&gt;
گفتم خوبه ، شوهر کن ، دیگه چی میخوای از اون خدایی که فکر میکنی بالا سرته ؟! ...&lt;br /&gt;
چشاش چهارتا شده بود ، گفت راس میگی ، این خودتی که داری این حرفارو میزنی ؟!&lt;br /&gt;
تو دلم یه داد بلند زدم ، گفتم تو یکی دیگه از ما بکش بیرون جون مادرت ... تازه دو ماه میشه که با هم همکلاسی شدیم ُ خانم منو شناخته ، معلومه زیادی خیال بافی میکنه واسه خودش ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوس داشتم تنها باشم ، اون شب باید ترسو کنار میزاشتم ...&lt;br /&gt;
گفتم تا مترو پیاده میرم ... خواست که باهام بیاد ، یه جوری حالیش کردم که نمیخوام باشه ...&lt;br /&gt;
خدافظی که کردم گفت : یه شب باید دنبال ت کنم ببینم تو این مسیر چه غلطی میکنی !&lt;br /&gt;
زدم زیر خنده ...&lt;br /&gt;
هنوز چند قدمی نرفته بودم که سر و کله ی آدمای مریضی که کارشون تور کردن دختر و پسراس پیدا شد ، چند متر جلوتر از من نور ِ ماشین ش ُ بالا پایین میکرد ، بی اعتنا رد شدم ، میدونستم که دور میزنه ُ بر میگرده ، دیگه شناختم این جور حیوونارو ...&lt;br /&gt;
بار سوم که دور زد و اومد صدای بوق ماشین چند ده میلیونیش داشت کلافم میکرد ...&lt;br /&gt;
رفتم به طرف ماشین ...&lt;br /&gt;
من : کاری داری ؟!!&lt;br /&gt;
اون عوضی : ـ مکان داری ؟&lt;br /&gt;
نه ... تو داری ؟&lt;br /&gt;
ـ جورش میکنم ، بیا بالا&lt;br /&gt;
خب ، مکان که حل شد ، حالا چطوری با هم حساب کنیم ؟&lt;br /&gt;
ـ هر طور که تو بخوای عزیزم "دست ش ُ از رو فرمون کشید کنار ُ میخواست لپ منو بکشه"&lt;br /&gt;
خودمو کشیدم کنار ُ یه کم ابروهام ُ بیشتر تو هم کردم ... نقدی ! نقدی حساب میکنم ...&lt;br /&gt;
" پیرمرد کثافت ، هم سن پدر بزرگ من سن داشت ، خوشحال شد "&lt;br /&gt;
ـ باشه گلم ، نقدی حساب میکنیم&lt;br /&gt;
چقدر میدی ؟&lt;br /&gt;
ـ چقدر میخوای ؟ قیمت بده .&lt;br /&gt;
" دیگه داشتم جوش می یاوردم ، میخواستم اون آشغال ُ از ماشین بکشم بیرون یه طوری با کتاب قطوری که دستم بود بکوبم تو خایه هاش تا دیگه از این غلطا نکنه "&lt;br /&gt;
پرسیدم :&amp;nbsp;اگه تو باشی خودتو چند میفروشی ؟ &lt;br /&gt;
ـ رنگ از صورت پر از چین و چروک اش پرید ، کمی فکر کرد &lt;br /&gt;
" خواست که یه جوری طفره بره "&lt;br /&gt;
ـ عزیزم بی خیال بگو چند باید بدم ؟&lt;br /&gt;
نمیتونم قیمت بزارم رو خودم ... تو میتونی ؟&lt;br /&gt;
" دهنم ُ باز کردم ُ هر چی از دهنم در اومد بارش کردم "&lt;br /&gt;
آشغال عوضی تو یه مریضی ، حروم زاده مگه میشه رو آدما قیمت گذاشت ؟! فکر کردی چون سوار این ماشین شدی میتونی آدمای کنار خیابون ُ با پول بخری کثافت ؟!&lt;br /&gt;
اسمتو گذاشتی آدم ؟ تو یه حیوونی ؟ یه عوضی که از انسانیت بویی نبرده ...&lt;br /&gt;
یعنی اونی که فکر میکنن اون بالاس انقدر بدبخته که حیوونایی مثل تو رو آفریده ؟؟&lt;br /&gt;
" لال شده بود ، چیزی برای گفتن نداشت ، دیگه مخ اش کار نمیکرد که بخواد کاری کنه "&lt;br /&gt;
از دور چراغ گردون گشت انتظامی رو دیدم ... خیالم بیشتر راحت شد که با وجود گشت این عوضی نمیتونه کاری کنه ، البته دیگه هیچ چی برام مهم نبود ، به تخمم ... خوشحال بودم که حرفامو زده بودم ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ماشین ُ روشن کرد ُ پاشو گذاشت رو گاز ُ دور شد ...&lt;br /&gt;
چند متر جلوتر دختری رو دیدم که بلند داد میزنه : آقا راتو بکش برو ، من این کاره نیستم ، مزاحم نشو ...&lt;br /&gt;
بالاخره روزی میرسه که همه ی این کثافتارو با دستای خودم دارشون بزنم ...&lt;br /&gt;
و این گشت ِ به اصطلاح امنیتی شهر نمیدونم داره چه گهی میخوره &lt;br /&gt;
کارش اینه تو ماشین ش با تخماش ور بره ، تا شیفت ِ کاریش تموم بشه ، برگرده خونه یه شب تا صبح خستگی ُ ورم ِ آلت ِ شو تو آغوش زن بدبختی که از صبح داره جون میکنه خالی کنه ، مثل یه حیوون ...&lt;br /&gt;
بدون هیچ احساس انسانیتی&amp;nbsp;...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-3888938154299181876?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/3888938154299181876/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=3888938154299181876&amp;isPopup=true' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/3888938154299181876'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/3888938154299181876'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/10/blog-post_845.html' title='هنوز مستی از سرم نپریده بود !'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-1490760436214391920</id><published>2010-10-23T00:32:00.001+03:30</published><updated>2010-10-23T00:33:35.370+03:30</updated><title type='text'>پسران ِ انتظار !</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
پسران دشت !&lt;br /&gt;
پسران انتظار !&lt;br /&gt;
پسران امید تنگ&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;در دشت بی کران ،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و آرزوهای بی کران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;در خُلق های ِ تنگ !&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پسران ِ خیال ِ آلاچیق ِ نو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; در آلاچیق هائی که صد سال ! –&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از زره ِ جامه تان اگر بشکوفید&lt;br /&gt;
باد ِ دیوانه&lt;br /&gt;
یال ِ بلند ِ اسب ِ تمنا را&lt;br /&gt;
آشفته کرد خواهد ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پسران ِ رود ِ گِل آلود !&lt;br /&gt;
پسران ِ هزار ستون ِ شعله به طاق ِ بلند ِ دود !&lt;br /&gt;
پسران ِ عشق های ِ دور&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; روز ِ سکوت و کار&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;شب های ِ خشته گی !&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پسران ِ روز&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بی خسته گی دویدن ،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;شب&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;سر شکسته گی ! –&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در باغ ِ راز و خلوت ِ مرد ِ کدام عشق –&lt;br /&gt;
در رقص ِ راهبانه ی ِ شکرانه ی ِ کدام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آتش زدای ِ گام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بازوان ِ فواره ئی ِ تان را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خواهید برافراشت ؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پی نوشت :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
1. شعر از شاملو ی ِ عزیزم هست ، البته ببخشید اگه کمی دست کاری کردم اش !!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2 .مستی ُ شاملو خوانی !!!&lt;br /&gt;
عالمی داره واسه خودش …&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-1490760436214391920?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/1490760436214391920/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=1490760436214391920&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/1490760436214391920'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/1490760436214391920'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/10/blog-post_23.html' title='پسران ِ انتظار !'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-2356509085701723569</id><published>2010-10-15T21:17:00.000+03:30</published><updated>2010-10-15T21:17:37.003+03:30</updated><title type='text'>گذران !</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
تا به کی باید رفت &lt;br /&gt;
از دیاری به دیاری دیگر&lt;br /&gt;
نتوانم ، نتوانم جستن&lt;br /&gt;
هر زمان عشقی و یاری دیگر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این روزا تنهایی رو بیشتر دوست دارم ؛&lt;br /&gt;
شاید این دوست داشتن از روی عادت باشه !!&lt;br /&gt;
و شاید از روی خستگی !!&lt;br /&gt;
" نتوانم ، نتوانم جستن&lt;br /&gt;
هر زمان عشقی و یاری دیگر "&lt;br /&gt;
اما هر چی که هست می دونم که نیاز ِ به پیوند جویی یا همون نیاز پیوستگی در نهاد هر شخصی وجود داره ، و حتما در نهاد منم هست ...&lt;br /&gt;
ولی واقعا خسته شدم ...&lt;br /&gt;
فعلا باید تنها باشم ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پی نوشت :&lt;br /&gt;
دوستای گلم اگه چند وقتی زیاد بهتون سر نمیزنم یا کامنت نمی زارم ، فقط به خاطر مشغله های کاری و فکری هست ، سعی می کنم دورادور وبلاگ هاتون ُ دنبال کنم .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-2356509085701723569?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/2356509085701723569/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=2356509085701723569&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2356509085701723569'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2356509085701723569'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/10/blog-post_15.html' title='گذران !'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-2768506767627514893</id><published>2010-10-02T21:49:00.000+03:30</published><updated>2010-10-02T21:49:31.507+03:30</updated><title type='text'>یادمان رفت که از بوسه به بستر برسیم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
دارم از تلخی ِ این فاصله کمبودت را &lt;br /&gt;
ریختم اشک که جاری بشوم رودت را&lt;br /&gt;
سوختم ، توی هوا پخش کنم دودت را&lt;br /&gt;
که فقط خواسته ام آمدن ِ زودت را&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی دنیای ِ خدا چیز ِ غم انگیزی نیست&lt;br /&gt;
خواب ِ بد دیده ای انگار گلم چیزی نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شهر خالی شده از بودن ِ تو مخصوصا&lt;br /&gt;
اجتماع ِ همه ی غربت ِ دنیا در من&lt;br /&gt;
کول ِ پشتی ، که چسبیده به تنهایی ِ من&lt;br /&gt;
راه باریک تو را رفتن و دلتنگ شدن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادمان رفت که از بوسه به بستر برسیم&lt;br /&gt;
یادمان رفت به یک آخر ِ بهتر برسیم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کندم از خنده خودم را و به غم چسبیدم&lt;br /&gt;
به هوای ِ شب تو چند قدم چسبیدم&lt;br /&gt;
تکه تکه شدم و باز به هم چسبیدم&lt;br /&gt;
عکس برگشتگی ات را به خودم چسبیدم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هیچکس فکر نمی کرد تو یارم باشی&lt;br /&gt;
مرد خوبی شو و برگرد ، کنارم باشی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبری نیست درون ِ من ِ بیرون از تو&lt;br /&gt;
مثل سابق شده " اندوه ِ " تو مجنون از تو&lt;br /&gt;
اشک می ریزم و می ترسم از این خون از تو&lt;br /&gt;
نامه ی آخری ات آمده ، ممنون از تو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گفته ای زود نمی آیی و مجبوری که…&lt;br /&gt;
و دلت تنگ شده راستکی… جوری که…&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دارم از هوش / نمی رفتی و در آغوشم &lt;br /&gt;
خواب می دیدی و آهسته کسی در گوشم &lt;br /&gt;
شعر می خواندی و می فهمیدم بی هوشم&lt;br /&gt;
دستهای تو و گرمای تو را می پوشم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جیغ زد در بغل ِ ساکت ِ من پیرهنت&lt;br /&gt;
پا شدم باز هم از خواب ِ تو و آمدنت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فکر می کرد به تنهایی ی ِ در این کابوس&lt;br /&gt;
بخت ِ برگشته ی من در تن ِ یک مرد ِ عبوس&lt;br /&gt;
خسته از رفتن و از آمدن ِ تو مآیوس&lt;br /&gt;
منتظر بود ببیند که تو… اما افسوس&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
توی ِ دنیای ِ خدا چیز ِ غم انگیزی نیست&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;
خواب ِ بد دیده ای انگار گلم چیزی نیست&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-2768506767627514893?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/2768506767627514893/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=2768506767627514893&amp;isPopup=true' title='20 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2768506767627514893'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2768506767627514893'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='یادمان رفت که از بوسه به بستر برسیم'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>20</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-3767602649330955128</id><published>2010-09-28T23:22:00.002+03:30</published><updated>2010-09-28T23:24:46.599+03:30</updated><title type='text'>غم دارم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;span style="font-family: &amp;quot;Courier New&amp;quot;, Courier, monospace; font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;کی شود این روان من ساکن ؟&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Courier New; font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;...&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-3767602649330955128?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/3767602649330955128/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=3767602649330955128&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/3767602649330955128'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/3767602649330955128'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/09/blog-post_28.html' title='غم دارم'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-5826173605140915572</id><published>2010-09-25T18:38:00.000+03:30</published><updated>2010-09-25T18:38:18.888+03:30</updated><title type='text'>یه جمعه ِ آروم !!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
7:30 دقیقه ی صبح روز جمعه ... ... خلوت بود ... شهر ... پله های مترو ... دو تا یکی طی کردم ... صبح های جمعه برای من ... قانون هم تعطیل ِ ... از عرض خیابون ... با آرامش کامل ... گذشتم ... بدون اعتنا به پل هوایی عابر پیاده ای ... که سایه ش زیر قدم هام بود !! ... اولین تاکسی &lt;br /&gt;
میدون ولیعصر ؟ ... &lt;br /&gt;
راننده :&lt;br /&gt;
- بیا بالا &lt;br /&gt;
...&lt;br /&gt;
بفرمایید آقا ... ببخشید خورده ندارم &lt;br /&gt;
- خواهش می کنم قابل نداره&lt;br /&gt;
بفرمایید خواهش می کنم&lt;br /&gt;
- بزا باشه ... بعدن حساب می کنیم&lt;br /&gt;
دیگه کم کم داشتم کلافه می شدم از این همه تعارف ... گذاشتم رو داشبورد ... &lt;br /&gt;
خیلی ممنون ... همین کنار پیاده می شم&lt;br /&gt;
...&lt;br /&gt;
آقا ... پیاده میشم ! ... ایستاد&lt;br /&gt;
- مقصد بعدی ت کجاست ؟&lt;br /&gt;
هیچ جا ... همین جا &lt;br /&gt;
منتظر بودم تا باقی پولم ُ بده&lt;br /&gt;
- دوست داری امروز با هم باشیم؟&lt;br /&gt;
حسابی کلافه شده بودم ... تا ته حرف شو خوندم&lt;br /&gt;
آقا باقی ِ کرایم ُ بده ... عجله دارم&lt;br /&gt;
- زیاد طول نمیکشه ... خونم همین اطراف ِ&lt;br /&gt;
- فقط 2 ساعتی با هم باشیم&lt;br /&gt;
اشتباه گرفتی آقا ... باقی ِ کرایم ُ بده ... دیرم شده&lt;br /&gt;
- ضرر نمیکنیـــا ... بهت خوش می گذره&lt;br /&gt;
دستم ُ از شیشه ماشین بردم داخل ... پولی رو که رو داشبرد گذاشته بودم بسرعت برداشتم&lt;br /&gt;
خیابون خلوت بود ... شروع کردم به دویدن ... صدای راننده رو می شنیدم که داشت ... داد و بیداد می کرد ... گاهی اوقات هم فحشی نثار من می کرد ... دیگه داشتم از خنده غش می کردم ... تا خود ِ موسسه دویدم ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت 8:30 غروب ... همون روز&lt;br /&gt;
کلاسم که تموم شد ... از موسسه زدم بیرون ... تازه گوشم به صدای بلند استادی که آخرین درس امروز رو باهاش داشتم عادت کرده بود ... دوباره یه آرامش خاصی تو خیابون حاکم بود ... هوا تاریک شده بود ... &lt;br /&gt;
آرامش صبح َ م که اون طوری به هم خورد ... این بار تصمیم گرفتم پیاده برم تا ایستگاه مترو ... قدم زدن تو پیاده رویی که تمام هفته پر از جمعیت بوده ُ امروز خلوت و آروم ِ خیلی جالب ِ ... چند دقیقه ای از قدم زدن َم نگذشته بود که ... متوجه ماشینی شدم که آروم کنار خیابون در امتداد مسیر ِ من ... پا به پای من داشت حرکت می کرد ... از روی کنجکاوی سرم ُ چرخوندم ... نگاهی به داخل ماشین کردم ... آقایی که پشت فرمون بود با دست اشاره ای کرد ... زود نگاهم رو از ماشین برداشتم و به راه خودم ادامه دادم ... و اون ماشین همچنان پا به پای من می یومد ... گاهی چندتا بوق هم میزد ... &lt;br /&gt;
دیگه نمیدونستم باید بخندم یا عصبانی بشم !!&lt;br /&gt;
سرعت قدم هام ُ بیشتر کردم ... پیاده رو تاریک بود ... ضربان قلبم داشت تند تر می شد ... یک مرتبه یه صدای مردونه از پشت سر صدام کرد ... آقا ... آقا پسر &lt;br /&gt;
جیگر ... وایسا کار ِت دارم&lt;br /&gt;
دیگه کم مونده بود قلبم از جاش کنده بشه ... شروع کردم به دویدن ... با تمام توانی که داشتم می دویدم &lt;br /&gt;
تا خود ایستگاه مترو دویدم&lt;br /&gt;
...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینم از اولین جمعه بعد از برگشتنم از مسافرت !!&lt;br /&gt;
خیلی با آرامش گذشت ... نه ؟!!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-5826173605140915572?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/5826173605140915572/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=5826173605140915572&amp;isPopup=true' title='19 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/5826173605140915572'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/5826173605140915572'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/09/blog-post_25.html' title='یه جمعه ِ آروم !!'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>19</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-3284021156351668640</id><published>2010-09-09T00:21:00.001+04:30</published><updated>2010-09-09T00:29:25.386+04:30</updated><title type='text'>سهم من از این دنیا !!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
سهم من از این دنیا چیه ؟&lt;br /&gt;
دنیایی که توش محوم ِ به زندگی هستم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سهم من :&lt;br /&gt;
فقط یه هم نفس&lt;br /&gt;
یه هم حس&lt;br /&gt;
یه هم درد&lt;br /&gt;
یه مرد&lt;br /&gt;
...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگه این چیز ِ زیادی ِ ؟&lt;br /&gt;
مگه در خواست من از اونی که می گن :&lt;br /&gt;
رحیم ِ&lt;br /&gt;
عادل ِ&lt;br /&gt;
بخشنده س&lt;br /&gt;
خیلی زیاده ؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پی نوشت :&lt;br /&gt;
1. این روزا شدیداً حس استریت فوب َم تقویت شده...&lt;br /&gt;
وقتی زوج های جَوُون ِ استریت ُ می بینم که چقدر آزاد و خوشحال با خیال راحت دارن برای آینده شون و زندگی ِ مشترک شون برنامه ریزی می کنن ... و ... خانواده هاشون چطور حمایت و پشتیبانی می کنن ازشون لج ام می گیره ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادمه دوستام می گفتن ماها بچه های بی پدر و مادر هستیم ( به کسی توهین نمی کنم ؛ لطفا به خودتون ربط ندین ؛ طرف صحبت ام خودم هستم ) خنده َم می گرفت ...&lt;br /&gt;
اما حالا دارم به این نتیجه می رسم که بی پدر و مادر هستم ... نباید انتظار هیچ نوع حمایتی ازشون داشته باشم ... &lt;br /&gt;
دروغ ... از دروغ متنفرم ... خسته شدم از دروغ&lt;br /&gt;
تمام زندگیم سرتاسر شده دروغ ... برای کسایی که خیلی دوسشون دارم&lt;br /&gt;
دروغ گفتن به مادر ... به پدر&lt;br /&gt;
دیگه حالم به هم می خوره از هر چی دورغ ِ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
2. ممنون از همه ی دوستای خوبم که به من لطف دارن و به وبلاگم سر میزنن و به حرفام گوش میدن ... حدود دو هفته ای شاید نتونم بهتون سر بزنم ... برای یه ماموریت کاری سفری دارم به شهرهای شمالی کشور ... دل تنگتون می شم ... همین که برگردم بهتون سر می زنم.&lt;br /&gt;
بووس&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-3284021156351668640?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/3284021156351668640/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=3284021156351668640&amp;isPopup=true' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/3284021156351668640'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/3284021156351668640'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/09/blog-post_09.html' title='سهم من از این دنیا !!'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-6047249018512672327</id><published>2010-09-03T01:24:00.000+04:30</published><updated>2010-09-03T01:24:45.902+04:30</updated><title type='text'>اسم نداره! [ترس...عقبگرد]...برنمی گردم!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
مطمئن نیستم تو را بُکُشم ، مطمئن نیستم که نامَردم&lt;br /&gt;
به سرم می زند ولی گاهی ، که به عشق تو و تو بد کردم!!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطمئن بوده ای مرا بُکُشی ، پیش از آنی که باز شک بُکُنم&lt;br /&gt;
مطمئن نیستم که مطمئنی ، گرچه اکنون جنازه ای سَردم !&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خون من یا تو روی دستانم ، اشک من یا تو روی گونه ی تو&lt;br /&gt;
مطمئنآ نمُرده ام [...شاید؛ پیش چشمان تو کم آوَردَم!]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطمئن نیستم که من مَردم ، مطمئن نیستم که کُشته شدم !&lt;br /&gt;
[ باید این ماجرا جلو برود...پس چرا باز در عقبگردم ؟! ]&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
من چه ام ؟ عاشقم...و یا قاتل؟ یا که معشوقه یا که مقتولم ؟&lt;br /&gt;
دائماً حدس می زنم شاید از معمّات سر درآوَردَم !&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید این ماجرای ِ تکراری به تو و عشق و مرگ ختم نشد&lt;br /&gt;
شاید از این خطوط حذف شود منطق احتمالی ِ دردم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
منتظر مانده ای که برگردد ماجرا به شروع تکراریش&lt;br /&gt;
شک نداری که باز خواهم گشت ، ترس دارم...و...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برنمی گردم !&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-6047249018512672327?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/6047249018512672327/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=6047249018512672327&amp;isPopup=true' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/6047249018512672327'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/6047249018512672327'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='اسم نداره! [ترس...عقبگرد]...برنمی گردم!'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-113272918299410048</id><published>2010-08-28T21:55:00.001+04:30</published><updated>2010-08-28T21:56:56.255+04:30</updated><title type='text'>می دونی آدما کی عاشق می شن ؟؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&amp;nbsp;می دونی آدما کی عاشق می شن ؟؟&lt;br /&gt;
وقتی که تو اوج گرمای این تابستون لعنتی &lt;br /&gt;
پله های یه راهروی تنگ ُ دو تا یکی میری بالا&lt;br /&gt;
تا برسی به طبقه چهارم&lt;br /&gt;
یه اتاق نُه متری با سی و دو نفر آدم&lt;br /&gt;
اما نفر سی و سوم ؛ تو&lt;br /&gt;
نشستی رو پله ها&lt;br /&gt;
تکیه داده به دیوار&lt;br /&gt;
پاهاتم دراز کردی رو نرده های محافظ راه پله&lt;br /&gt;
سلام ... همین جاس ؟&lt;br /&gt;
بیا بالا ... همین جاس&lt;br /&gt;
پاهاتو با جذبه ی مردونه ی خاصی جمع کردی تو شکم ات&lt;br /&gt;
فکر کنم از اونایی باشی که&lt;br /&gt;
من دوست دارم وقتی خوابن زل بزنم بهشون&lt;br /&gt;
مثل یه بچه دو ساله ... &lt;br /&gt;
پاهاتو جمع میکنی تو شکم ات و می خوابی&lt;br /&gt;
رد شدم&lt;br /&gt;
دوباره &lt;br /&gt;
پاهاتو دراز کردی رو نرده های محافظ راه پله&lt;br /&gt;
نرفتم تو اتاق&lt;br /&gt;
روبروت ایستادم تا زل بزنم تو چشات&lt;br /&gt;
جمله ی اول &lt;br /&gt;
مهم نبود&lt;br /&gt;
جمله دوم&lt;br /&gt;
.... این شماره منه&lt;br /&gt;
باهام تماس بگیر&lt;br /&gt;
انگاری که دستوری داده باشن بهت&lt;br /&gt;
گوشیتو از جیب تنگ ات کشیدی بیرون ُ&lt;br /&gt;
ثبت اش کردی&lt;br /&gt;
تو دلم &lt;br /&gt;
خندم گرفت&lt;br /&gt;
"جمله دوم آشناییمون شماره تماس من بود "&lt;br /&gt;
عقربه ساعت رو هفت بود&lt;br /&gt;
داشتی می رفتی&lt;br /&gt;
گوشیتو دوباره کشیدی بیرون&lt;br /&gt;
از جیب تنگ ات&lt;br /&gt;
ویبره ی گوشیم به کار افتاد&lt;br /&gt;
انگاری کسی زنگ زده باشه&lt;br /&gt;
گوشیمو از جیب تنگ ام کشیدم بیرون&lt;br /&gt;
ناشناس بود&lt;br /&gt;
خندیدی :&lt;br /&gt;
منم&lt;br /&gt;
شمارمو داشته باش&lt;br /&gt;
اسم ات ؟!&lt;br /&gt;
...&lt;br /&gt;
خندم گرفت&lt;br /&gt;
آخرین جمله مون&lt;br /&gt;
گفتن اسم تو بود !!&lt;br /&gt;
" این طوریه که آدما عاشق میشن "&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پی نوشت :&lt;br /&gt;
بالاخره این چشم چرونیا کار دستم داد...امروز بعد از کار با دوستم رفتیم پارک جنگلی ِ سرخه حصار تا کمی خوش باشیم ... اما ...&lt;br /&gt;
تو پارک سرخه حصار یه جوی آبی هست که پاتوق من ُ دوستم ِ ... هر وقت بی کار بشیم یه سری به اونجا می زنیم اما امروز یه درس حسابی گرفتم تا دیگه چشم چرونی نکنم...&lt;br /&gt;
پاهامو انداخته بودم توی آب ُ داشتم از خنکی ِ آب تو این هوای گرم لذت میبردم که ییهو چشم خورد به یه زیباروی بهشتی ... همین طور توی آب بلند شدم سر پا تا راحت تر بتونم دید بزنم که چشم تون روز ِ بد نبینه ... یه شیشه با تمام قدرت کف پام ُ برید ... کلی خون از بدنم رفت تا برسم بیمارستان ... شش تا بخیه هم نصیب ِ ما شد از این چشم چرونی ... چند ساعتی میشه که رسیدم خونه ... حال چندان خوبی ندارم اما گفتم اینو بنویسم تا بشه درس عبرتی برای بقیه که دیگه چشم چرونی نکنن !!! (چشمک)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-113272918299410048?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/113272918299410048/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=113272918299410048&amp;isPopup=true' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/113272918299410048'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/113272918299410048'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/08/blog-post_28.html' title='می دونی آدما کی عاشق می شن ؟؟'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-1909009804701905270</id><published>2010-08-22T17:46:00.002+04:30</published><updated>2010-08-22T23:55:17.581+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان کوتاه'/><title type='text'>ازدواج به سبک ایرانی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
صبح ، با نور ملایم آفتاب که از پشت پرده یِ لرزون پنجره به درون اتاق می تابید و پوستم ُ نوازش می داد بیدار شدم . به خیال َم سامان بود که نوازش َم می داد ، دوست نداشتم چشامُ باز کنم اما صدای زنگ تلفن مجبورم کرد تا از تخت بیام پایین ، یام افتاد سامان صبح زود رفته سرکار ، امروز روز اول کاری ش هست بعد از سه ماه مرخصی . &lt;br /&gt;
دو هفته ای میشه که برگشتیم ، سه ماه پیش ، بعد ِ یه مهمونی ِ کوچیک تو همین خونه ِ جدید خودمون ، برای ماه عسل رفتیم پاریس . از همون بچگی یکی از بزرگ ترین آرزوهام دیدن برج ایفل از نزدیک بود. این آرزو رو بارها برای سامان گفته بودم و همین شد که سامان پیشنهاد داد برای ماه عسل سفری به پاریس داشته باشیم . چه حس خوبی ِ وقتی آرزوی بچگی هات در کنار بزرگترین آرزوی زندگیت "وجود ی ِ هم نفس در کنارت" به واقعیت تبدیل بشه...&lt;br /&gt;
نگاهی به مانیتور گوشی کردم ، چشام هنوز کمی تار می دید ، منتظر نموندم تا شماره رو بشناسم ، گوشی رو برداشتم ُ با همون صدای خواب آلود گفتم :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- بله ، بفرمایید&lt;br /&gt;
- آخ . ببخشید ، از خواب بیدارت کردم گلم ؟&lt;br /&gt;
" از اون کلمه ی آخرش فهمیدم که سامان ِ "&lt;br /&gt;
- نه عزیزم ، تو خواب و بیداری بودم ، وقتی صبح داغی ِ لبای مهربون ت ُ رو گونم احساس کردم بیدار شدم ، خسته نباشی ، کارا خوب پیش میره ؟&lt;br /&gt;
- معزرت می خوام گلم ، دوست داشتم ازت خداحافظی کنم اما به خیالم خواب بودی ، این شد که مراسم خداحافظی رو با یه بوسه از گونه ِ ی مثل گل سرخ ِت سر ِ هم آوردم... خسته که نیستم فقط ی ِ کم هوات ُ کردم ... دلم برات تنگ شده گلم&lt;br /&gt;
" نگاهی به ساعت ِ روی میز انداختم "&lt;br /&gt;
- دیگه چیزی نمونده ، چشم به هم بزنی تموم میشه ، الان ساعت یازده ِ&lt;br /&gt;
- اووووه ، حالا کو تا چهار عصر !!&lt;br /&gt;
- با یه چیزی خودتو مشغول کن تا گذشت زمان رو متوجه نشی خب ، راستی ناهار ُ فراموش نکنی ها ، یه چیزی بخور گشنه نمونی ؟&lt;br /&gt;
- باشه گلم ، اونم به چشم ، کاری نداری ؟&lt;br /&gt;
- چشم ت بی بلا ، مواظب خودت باش ، نه&lt;br /&gt;
- دافظ&lt;br /&gt;
- دافظ&lt;br /&gt;
وقتی سامان نبود ، حتی حوصله غذا خوردن هم نداشتم ، بی خیال ِ صبونه شدم . یه موزیک لایت گذاشتم ُ روی مبل لم دادم . تو حال خودم بودم که صدای زنگ در اومد ، کی می تونست باشه ؟ حوصله ی هیچ کس ُ نداشتم.&lt;br /&gt;
در ُ که باز کردم ، یه آقای میانسال روبروم ایستاده بود ، دست ِش رو دراز کرد ، دست داد و خودش رو معرفی کرد ، اسماعیلی هستم مدیر ساختمون ، بعد کلی تعارف و مقدمه چینی کار ِش این بود که دو ماهی هست که شارژ ندادیم ، باید هرچه زودتر پرداخت کنیم ُ فردا شب یه جلسه با حضور اهالی ساختمون تو خونه ی ایشون برگذار میشه ، بهتره که ماهم شرکت کنیم تا در جریان کارای ساختمون قرار بگیریم...&lt;br /&gt;
بعد رفتن ِش و بستن در ، یاد قبض آب ُ برق افتادم ، نمی دونم ! به نظرم قیافه ی این آقای اسماعیلی شبیه قبض بود ! شاید !!&lt;br /&gt;
رفتم پایین تا صندق پست ِ واحدمون رو باز کنم ببینم چه خبره توش ، در ِ صندق رو که باز کردم با کلکسیونی از تارهای انکبوت مواجه شدم ، یه قبض برق با یه پاکت نامه ی کوچیک و عجیب !&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبض و پاکت رو به آرومی از لابلای تارهای انکبوت کشیدم بیرون ، به طوری که آسیبی به تارها وارد نشه. با عجله از پله ها رفتم بالا.&lt;br /&gt;
قبض رو گذاشتم روی میز ُ مشغول باز کردن پاکت شدم.وقتی باز کردم توی پاکت یه کارت بود مثل کارت دعوت و چندتا گلبرگ خشک شده که هنوز بوی عطرش باقی مونده بود.&lt;br /&gt;
پشت کارت با یه دست خط زیبایی نوشته شده بود : &lt;br /&gt;
" برای فَربُد و سامان ِ عزیز "&lt;br /&gt;
کارت رو که برگردوندم یه طرح فوق العاده زیبای مینیاتوری تو پس زمینه دیده میشد که معلوم بود کار دست ِ یه هنرمند ِ ، روی اون طرح مینیاتوری ِ زیبا با همون دست خط پشت کارت نوشته شده بود :&lt;br /&gt;
" الهه عشق به انسانها آموخت که عاشقانه زندگی کنند ، &lt;br /&gt;
و با پیوند همیشه پایداری که سوگندَ ش را در قلبهایشان جاودانه کرده اند&lt;br /&gt;
به هم در آمیزند و یکی شوند&lt;br /&gt;
چه شادمانه است تکرار فریاد گونه ی این سوگند "&lt;br /&gt;
پایین تر از این جملات نوشته بودن :&lt;br /&gt;
" سوگند پایدار فریاد گونه ی :&lt;br /&gt;
مظفری و مهرآذین&lt;br /&gt;
روز پنج شنبه مورخ ... به آدرس ... "&lt;br /&gt;
برام جالب بود ، مثل کارت عروسی بود ، اما اینجا چیکار می کرد ؟!&lt;br /&gt;
کسی از اقوام و بستگان ِ من ُ سامان که آدرس اینجا رو ندارن ! فقط مامان ِ من ِ که آدرس اینجا رو داره و می دونه مه من سالهاست تو جمع فامیل حاضر نمیشم ُ علاقه ای به مهمونی های خانوادگی و عروسی ندارم !&lt;br /&gt;
کمی فکر کردم ، مظفری ... !!! مهرآذین... !!!&lt;br /&gt;
مظفری برام آشنا بود ، ولی چرا اسم کوچیک عروس و داماد نوشته نشده بود ؟ این طوری راحت تر میشد شناخت شون...&lt;br /&gt;
مظفری...مظفری...مظفری&lt;br /&gt;
بار ها تکرار کردم تا بالاخره یادم اومد.&lt;br /&gt;
همکلاسی ِ دوران کارشناسیم بود ، دانشکده هنر، آره ... میلاد مظفری.&lt;br /&gt;
" میلاد از اون دوستای صمیمی و قابل اعتمادی بود که براش coming out کرده بودم ولی بعد فارق التحصیلی دیگه ازش خبر نداشتم تا اینکه ماه ِ پیش به طور اتفاقی تو خیابون&amp;nbsp;شانزالیزه&amp;nbsp;ی پاریس دیدم ِش.من با سامان بودم که میلاد ُ دیدم ، بعد از کلی احوال پرسی اشاره ای به سامان کرد و پرسید :&lt;br /&gt;
بی اف ِت ِ ؟&lt;br /&gt;
منم با یه نگاه به سامان ، لبخندی زدم ُ گفتم :&lt;br /&gt;
نه ، همسرم ِ&lt;br /&gt;
نمی دونم چرا ! ولی همین که شنید همسرم ِ ... کلی خوشحال شد ُ پرید من ُ بغل کرد ُ چند بار تبریک گفت ! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نفهمیدم تنها بود یا با کسی اونجا بود ، چون عجله داشتیم نشد زیاد با هم حرف بزنیم فقط میلاد گفت که برای یه سفر تفریحی ِ یک ماه ِ اومده و همین روزا برمیگرده تهران.&lt;br /&gt;
گفت که ماه بعد مراسم ازدواج ِش هست و خوشحال میشه اگه ماهم تو مراسم ِش باشیم.&lt;br /&gt;
سامان به شوخی گفت : این طوری که مهمون دعوت نمی کنن برای مراسم ازدواج ، باید کارت دعوت بفرستی برامون...این ُ گفت ُ یه چشمک به من زد.&lt;br /&gt;
به اصرار میلاد مجبور شدیم آدرس خونه مون ُ بدیم بهش تا برامون کارت دعوت بفرسته ولی خب ما که می دونستیم حتی اگه کارت دعوت هم بفرسته تو جشن استریت ها شرکت نمی کنیم.&lt;br /&gt;
میلاد با کلی اصرار التماس گونه بهمون گفت که ما مهمونای افتخاری شون هستیم و ازمون قول گرفت تا تو جشن ِشون شرکت کنیم و ماهم از روی ناچاری و دیدن اصرار های بی وقفه ی میلاد قول دادیم که شرکت کنیم تو مراسم ِشون. "&lt;br /&gt;
ولی مهرآذین...!!! &lt;br /&gt;
برام ناشناس بود ... خب حتما اسم خانوادگی عروس خانم ِ دیگه !&lt;br /&gt;
اون روز چهار شنبه بود ُ تاریخ کارت دعوت برای فردا بود.&lt;br /&gt;
سامان که اومد کارت رو بهش نشون دادم اما هر دو مردد بودیم که بریم یا نه... بالاخره بعد از کلی فکر و مذاکره تصمیم گرفتیم که تو این جشن شرکت کنیم.&lt;br /&gt;
روز بعد از صبح مشغول آماده شدن برای مراسم بودیم و اینکه چی بپوشیم بهتره ... عقربه های ساعت همین طور در حال دور زدن بود تا اینکه به ساعت حرکت ِ مون نزدیک شد.&lt;br /&gt;
به پیشنهاد من هر دو کت و شلوار سِت ِ شب ازدواج ِ مون رو پوشیدیم ُ راهی شدیم به سمت آدرسی که تو کارت نوشته شده بود.&lt;br /&gt;
جای زیاد دوری نبود ، نیم ساعتی تو راه بودیم تا اینکه رسیدیم به محل مراسم ، اما یه جای کار میلنگید!!&lt;br /&gt;
ساختمون با سلیقه ی خاصی چراغونی شده بود ، یه چراغونی به سبک مراسم عروسی ایرانی .&lt;br /&gt;
اما از شلوغی های مراسم عروسی معمولی که انتظارش ُ داشتیم هیچ خبری نبود !&lt;br /&gt;
در خونه یی هم که آدرس ِش رو نوشته بودن بسته بود.من که کلی جا خوردم !&lt;br /&gt;
به سامان گفتم بهتره برگردیم ، شاید یکی می خواد سر به سرمون بذاره ، &lt;br /&gt;
همین طور توی ماشین جلوی در خونه نشسته بودیم که دو تا دختر خیلی شیک پوش و مرتب رسیدن به در خونه ، زنگ همون واحد رو فشار دادن و گفتن : منزل مظفری ؟&lt;br /&gt;
یه صدای گرم و آشنا از پشت آیفون گفت :&lt;br /&gt;
بله ، درسته ، تشریف بیارید بالا&lt;br /&gt;
از پشت آیفون صدای هم همه و موزیک هم به گوش می رسید.&lt;br /&gt;
سامان نگاهی به من کرد و گفت :&lt;br /&gt;
پیاده شو ، درسته ، ما که تا اینجا اومدیم ، بیا بریم تو ، خب ماهم دعوت شدیم دیگه !&lt;br /&gt;
با کلی ترس و دلهره زنگ رو فشار دادم ، میلاد آیفون رو جواب می داد.&lt;br /&gt;
گفت : خوش امدین ، منتظرتون بودیم ، تشریف بیارین بالا&lt;br /&gt;
واحد میلاد طبقه سوم بود ، هر چی نزدیک تر میشدیم صدای خنده و موزیک بیشتر به گوش می رسید ، کمی خیالم راحت تر شد اما از این که تو مراسم ازدواج یه زوج استریت شرکت می کردم اصلا راضی نبودم.&lt;br /&gt;
دور آخر پله هارو که پیچیدیم میلاد جلوی در منتظرمون بود ، خیلی خوشحال و شاد به نظر میومد ، بعد از سلام و خوش آمد گویی ُ در آغوش کشیدن من ُ سامان ، متوجه پسری شدم که کنار ِ سامان ایستاده بود .&lt;br /&gt;
سامان گفت :&lt;br /&gt;
اوه ؛ ببخشید یادم رفت معرفی کنم ، همسرم فرزاد ؛ فرزاد ِ مهرآذین&lt;br /&gt;
نگاهی به هم انداختن ُ زدن زیر خنده&lt;br /&gt;
من که مات و مبهوت خیره شده بودم به اون دو تا&lt;br /&gt;
سامان من ُ بغل کرد و هر چهار تا با صدای بلند شروع کردیم به خندیدن&lt;br /&gt;
...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-1909009804701905270?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/1909009804701905270/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=1909009804701905270&amp;isPopup=true' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/1909009804701905270'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/1909009804701905270'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/08/blog-post_22.html' title='ازدواج به سبک ایرانی'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-8228623514538106970</id><published>2010-08-21T18:53:00.000+04:30</published><updated>2010-08-21T18:53:57.929+04:30</updated><title type='text'>ی ِ هفته دلجویی ؛ آخرشم گ ُه شانسی !!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&amp;nbsp;تا حالا شده دل کسی رو بشکنی ؟ یا باعث رنج ش کسی بشی ؟&lt;br /&gt;
یا ... یه دوست چشم انتظار تو باشه و تو اصلا برات مهم نباشه که ماه هاست اونو ندیدی و خبری ازش نگرفتی ؟&lt;br /&gt;
یا اینکه به کسی دروغ بگی ... البته برای حفظ دوستی !! ... خب چه فرقی میکنه ! دروغ دروغ ِ دیگه...مگه نه ؟&lt;br /&gt;
اوایل هفته ی پیش ... نمیدونم شنبه بود یا یک شنبه ... همین طور که داشتم به گذشته ها فکر می کردم ... اتفاقی افتاد ... یاد کسایی افتادم که از خودم رنجوندمشون ... فکر کردم تا ببینم مقصر اصلی من بودم یا اونا ...&lt;br /&gt;
بعد با خودم گفتم : چه فرقی می کنه که مقصر کی باشه ... من یا طرف مقابل ؟!&lt;br /&gt;
من که اونا رو بخشیدم پس چرا کاری نکنم که اونا هم من ُ ببخشن !!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
" خب... فقط بهم نخندیدا ..."&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;با یه حساب سر انگشتی متوجه شدم که 5 نفر از دوستانم از دست من رنجش خاطری دارن ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به تک تک شون فکر کردم ... به کارایی که کردم ... به حرفایی که زدم ... تو هیچ موردی بی تقصیر نبودم و البته مقصر هر دو طرف بودیم ...&lt;br /&gt;
تصمیم گرفتم تو این هفته هر طور که شده این ناراحتی رو از دلشون در بیارم ... &lt;br /&gt;
همون شب یکی از اون 5 نفر یه اس ام اس داد ... کاملا متعجب شدم ... چه جالب !!&lt;br /&gt;
وقتی باهاش تماس گرفتم داشت گریه می کرد ... اون شب ... شب تولد اش بود و از صبح منتظر بود تا من تماس بگیرم و تبریک بگم بهش ... اما من انقدر مقرور شده بودم که همه چیز یادم رفته بود ...&lt;br /&gt;
برای صبح روز بعد یه قرار ملاقات گذاشتم باهاش ... حالا بماند که چه اتفاقایی افتاد و چه دل پری داشت از دست من ... ولی خب به هر قیمتی بود تونستم دلشو به دست بیارم.&lt;br /&gt;
طی چند روز با 4 نفر بعدی هم تماس گرفتم و قرار ملاقات گذاشتم ... وقتی باهاشون تماس میگرفتم و قرار ملاقات می ذاشتم نمی دونید چه حالی می شدن ... همگی تعجب می کردن و براشون سخت بود که قبول کنن این من هستم که تماس گرفتم ... و من با دیدن و شنیدن این حرف ها و صحنه ها خیلی خوشحال بودم ... یه احساس آرامش وصف ناشدنی بهم دست می داد...&lt;br /&gt;
الان که دارم می نویسم خیلی سبک شدم ... حس خیلی خوبی دارم ... حس اینکه کسی تو این دنیا نیست که از دستم ناراحت باشه ... کسی نیست که باعث رنج اش خاطرش بشم ... یه آرامش مطلق ... خیلی خوبه...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما دل چند نفرو شکستین ؟&lt;br /&gt;
چند نفر از دست تون ناراحت هستن ؟&lt;br /&gt;
چند نفر منتظر شنیدن صدای شما حتی از پشت خط تلفن هستن و شما کاملا فراموش شون کردین یا انقدر مثل من مقرور شدین که براتون مهم نیست ؟&lt;br /&gt;
زود باشید ... تا دیر نشده بجنبید ... &lt;br /&gt;
با کمی گذشت میشه همه چی رو درست کرد ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp; &lt;br /&gt;
پی نوشت : &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این چند وقته اگه کمتر بهتون سر میزنم من ُ ببخشید ...&lt;br /&gt;
هر سال شهریور ماه برای من یه ماه پر مشغله به حساب میاد و امسال این مشغله دو برابر شده ...&lt;br /&gt;
کلاس کنکور ارشد شروع شده و دارم خودم ُ آماده می کنم برای کنکور ارشد ... &lt;br /&gt;
راستی شنیده بودم می گفتن فلانی گ ُه شانسه ... باورم نمیشد ... چند روز پیش جلسه اول کلاس بود ... روزی که برای ثبت نام رفته بودم کلی پسر جیگر ُ تو دل برو توی محوطه ی آموزشگاه داشتن پرسه میزدن...به امید اون فرشته های آسمونی ثبت نام کردم ...رفتم سر کلاس به امید اینکه چندتا جیگر گیرم بیاد ی ِ کم چشم چرونی کنم شایدم بخت باهام یار شد ُ یکی برا خودم پیدا کردم ... اما ...&lt;br /&gt;
اما دریغ از ی ِ پسر ... همه دختر بودن ... فقط من بودم و ی ِ مرد 37-38 ساله که کارمند دانشگاه بود و به خاطر ارتقاع شغلی می خواست ارشد بگیره ... کلی ضدحال خوردم ...&lt;br /&gt;
از اون روز به بعد معنی گ ُ ه شانس بودن ُ با گوشت و استخون تونستم درک کنم !!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-8228623514538106970?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/8228623514538106970/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=8228623514538106970&amp;isPopup=true' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/8228623514538106970'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/8228623514538106970'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/08/blog-post_21.html' title='ی ِ هفته دلجویی ؛ آخرشم گ ُه شانسی !!'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-2055789973621066334</id><published>2010-08-17T12:31:00.000+04:30</published><updated>2010-08-17T12:31:10.524+04:30</updated><title type='text'>فکرهای همیشه طاعونی !</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
فلسفه های پشت بام زده ، فکرهای همیشه طاعونی&lt;br /&gt;
زجر تشخیص زندگی از هیچ ، مثل تفکیک قیر از گونی&lt;br /&gt;
پرسه ها در هویت چندم ، ترس از یک هزار توی جدید&lt;br /&gt;
بین جمعیت جهان گم شد ، فردیت های قیر قانونی&lt;br /&gt;
تا که این مغزها ورم بکند ، تا خوره روح جمع را بجود&lt;br /&gt;
تا از این نقطه غم شروع شود ،در اشارات گنگ بیرونی&lt;br /&gt;
فلسفیدن...و درد را دیدن ، فلسفاندن...و درد را خواندن&lt;br /&gt;
آخر خط زندگی مرگ است ، این مکانیزم شبیه سنفونی&lt;br /&gt;
مثل درد به شعرها پاشید ، حجمی از دانش جهان کم شد&lt;br /&gt;
بعد یک خوانش نو از هستی ، سنگفرش پیاده رو خونی !&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پی نوشت :&lt;br /&gt;
این شعر برای زمانی هست که کلیپی از سنگسار ِ ی ِ دختر معصوم و مظلوم دیدم...&lt;br /&gt;
و این روزها...داستان ِ سنگسار خانم سکینه محمدی آشتیانی...دوباره این شعر رو به یادم آورد...&lt;br /&gt;
به امید ایرانی بدون سنگسار و اعدام...&lt;br /&gt;
به امید ایرانی آزاد...&lt;br /&gt;
آزاد ِ آزاد&lt;br /&gt;
...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-2055789973621066334?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/2055789973621066334/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=2055789973621066334&amp;isPopup=true' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2055789973621066334'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2055789973621066334'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/08/blog-post_17.html' title='فکرهای همیشه طاعونی !'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-2406969878496376983</id><published>2010-08-15T12:59:00.001+04:30</published><updated>2010-08-15T13:01:03.050+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان کوتاه'/><title type='text'>یه دنیا سوال...تنها یادگار من !!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
با کلی امید و آرزو از صبح تو خونه بال بال میزدم...تا ظهر خودم ُ با خوندن رمان صد سال تنهایی "مارکز" سرگرم کردم...دم ظهر بود که دیگه داشتم کلافه می شدم...حالا کو تا شیش و نیم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نهارو به زور خوردم ُ رفتم که دوش بگیرم و اصلاح کنم صورتم ُ...از حموم که اومدم بیرون تا پنج و نیم جلو آینه بودم...کلی با موهام ُ صورتم ُ...خلاصه لباس هام ُ ... ور رفتم تا مناسب و جذاب باشن ... چندتایی لباس عوض کردم تا از بین اونا بهترین ُ جذاب ترین رو انتخاب کنم...دوست داشتم به چشم داوود که اولین بار بود می خواستیم همو ببینیم جذاب ترین پسر دنیا به نظر بیام...وقتی از خونه می خواستم بیام بیرون مثل اینکه با عطر و ادکلن دوش گرفته باشم غرق ِ تو بوی ادکلن بودم...&lt;br /&gt;
چند روزی بود که با هم تلفنی در تماس بودم...تا قبل از اون با هم چت کرده بودیم...ساعت شیش بود که رسیدم به محل قرار...بیست دقیقه بعد داوود هم اونجا بود...با هم یه دوری تو خیابون زدیم ُ بعد داوود پیشنهاد داد که بریم خونشون...گفت که خسته ست ُ حوصله ی سر و صدای خیابون رو نداره...داوود تو مغازه ی پارچه فروشی باباش مشغول به کار بود...یه مغازه تو دل بازار...گاهی اوقات هم برای خرید جنس سفری به چین و دبی داشت...با صحبت هایی که پشت تلفن داشتیم ُ اس ام اس هایی که بین مون رد و بدل میشد من یکی که کاملا دلباخته ش شده بودم...فقط یه عکس ازش دیده بودم...چهره ش زیاد برام مهم نبود...مهم اون حسی بود که می دونستم خوب می تونه بهم منتقل کنه...یه حس خاص که از هر کسی نمیشه انتظار ش رو داشت...ولی داوود...&lt;br /&gt;
با وعده وعید هایی که داده بود قند تو دلم آب شده بود که آره بابا...من آدمم ُ پیدا کردم...همونی که باید خیلی قبل از اینا بود...که نبود !! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی دیدم اش دیگه کار از کار گذشت...یه دل نه صد دل دلباختش شدم...دقیقن همون چهره ای که تو خیالاتم از مردی که باید کنارم باشه ساخته بودم رو داشت...جذاب و دوست داشتنی...یه هیکل کاملا مردونه و لب هایی که معلوم بود مثل عسل شیرینن...&lt;br /&gt;
پیشنهاد ش رو قبول کردم و با هم رفتیم به خونه ی پدری داوود که اون موقع از روز کسی خونه نبود...من بودم و داوود...تنهای تنها...&lt;br /&gt;
کمی که با هم حرف زدیم از هر دری...داوود خودش رو به من نزدیک تر کرد...کنارم نشست و همین طور که مشغول حرف زدن بود بازوی مردونه ی عضله ایش رو انداخت دور گردن ام...شروع کرد به آروم آروم لمس کردن بازوم و یواش یواش دست ش رو کشوند به وسط قفسه ی سینه ام...اول اش سعی کردم که خودم ُ جمع و جور کنم اما خوب...&lt;br /&gt;
زمانی که به خودم اومدم...زمانی بود که یه درد شدید و عمیق پشت کمرم احساس کردم...یه درد که تا مغز استخونم دوید تو جونم...یه داد خفیف کشیدم ... منتظر بودم که این درد کم کم تبدیل به یه لذت وصف ناشدنی بشه...اما این بار با تمام رابطه هایی که داشتم فرق می کرد...لذتی در کار نبود...درد...درد...درد...و همچنان دردی بود که من تحمل میکردم ُ لذتی که داوود رو به اوج آسمون ها کشونده بود...تا اینکه آروم شد...نه درد ِ من بلکه داوود آروم شد و از حرکت های مرتب ِ پشت سر هم ایستاد...نفس عمیقی کشید ُ تو من خالی شد...من همچنان درد داشتم...بعد لبخند خشکی به من زد ُ رفت سراغ لباس هاش...من که اصلا یادم نبود لباس هام کجاست و کِی و چطوری از تنم بیرون کشیدم اشون...بلند شدم رفتم سمت دستشویی...فکرم کار نمی کرد...فقط همین که خودم رو از داوود خالی کنم برام کافی بود...وقتی برگشتم داوود لباس هاش رو پوشیده بود دوباره لبخندی زد و پرسید که : حالت که خوبه ؟! سرم رو به نشانه ی تایید تکونی دادم و شروع کردم به پوشیدن لباس هام...&lt;br /&gt;
هنوز پیرهنم رو به تنم نپوشیده بودم که گفت : بابام تماس گرفت گفت زود بیا حجره...جنس اومده باید جابه جاش کنیم...منو ببخش باید زود برم...خب منظور اش کاملا واضح بود...یعنی...کارم ُ کردم حالا میتونی گورت ُ گم کنی بری بیرون !! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حرفی نزدم...جلوی در دست اش رو دراز کرد تا با هم دست بدیم وقتی دستم رو دراز کردم و به چشم هاش خیره شدم...دیگه اون داوودی که تو خیالم ساخته بودم نبود...انگار یه حیوون بود که داشتم باهاش دست میدادم...میشد خیلی راحت تو چشم های رنگ روشن اش حیوون دورنش رو دید که داره از پشت اون چشمای قشنگ ِ فریبنده عربده می کشه...&lt;br /&gt;
پام ُ که گذاشتم بیرون کلی سوال هجوم آورد به ذهنم...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-2406969878496376983?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/2406969878496376983/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=2406969878496376983&amp;isPopup=true' title='17 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2406969878496376983'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2406969878496376983'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/08/blog-post_15.html' title='یه دنیا سوال...تنها یادگار من !!'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>17</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-8709489580275575703</id><published>2010-08-11T18:35:00.000+04:30</published><updated>2010-08-11T18:35:20.973+04:30</updated><title type='text'>عجایب چهارگانه ی ممل جون !!!!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
1- طبق آخرین مطالعات و تحقیقات به دست آمده.....97% جی های محترم تهران فارق التحصیل و یا در حال تحصیل در رشته ی برق میباشند.&lt;br /&gt;
برام جالبه هر کی به پُست من می خوره رشته ی تحصیلی ش برق ِ !!!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اینکه طبق دقیق ترین مطالعات و تحقیقات 99% جی و لزبین های مُتشخّص شهر بزرگ اصفهان و حومه فارق التحصیل و یا در حال تحصیل در رشته ی پزشکی میباشند !!!&lt;br /&gt;
دیگه مخ َم داره هَنگ میکنه !!!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میدونم ... در کل من که با تمام جی و لزبین ها آشنا نیستم ولی خب دیشب چشمم خورد به کتاب منطق ... یاد موضوع جالب قیاس افتادم...جز به کل...&lt;br /&gt;
حالا اینم همونه دیگه...از جز به کل رسیدنه !!!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
2- اِی وَل دارن...بابا دَمِشون گرم !!! &lt;br /&gt;
اخیرآ این استریت ها چه روشن فکر شدن و آدمای قابل احترام و اعتمادی شدن...خبر نداشتم !!!&lt;br /&gt;
آخرین کامینگ اوت هایی که داشتم مربوط میشه به ماه پیش برای پسرخالم و هفته ی پیش برای یکی از دوستان استریت ام....برام خیلی جالب بود...هر دو وقتی فهمیدن بر خلاف باقی کسانی که کامینگ اوت ِ شون کردم و دهنم رو آسفالت کردن از تعجب و سوال پیچ کردن منُ افکارمُ گذشتمُ آینده امُ هفت جد و آبادم که در نهایت با رشد دو شاخ بزرگ روی سرشون تونستن به نتیجه ی منطقی برسن و منُ باور کنن... &lt;br /&gt;
این دو نفر در کمال خونسردی مثل اینکه اصلا خودشون هم جی تشریف داشته باشنُ در بطن اوضاع و احوال ماها باشن حرفام رو قبول کردن و حتی به جرآت میتونم بگم از خوشحالی در پوست خودشون نمیگنجیدن !!!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
3- ولی از طرفی دلم برای این پسران استریت فلک زده میسوزه...یعنی از دیشب ِ که دلم ملتهب شده !!&lt;br /&gt;
میپرسی چرا ؟؟&lt;br /&gt;
دیشب تو فامیل ما ی ِ مراسم احمقانه که بنا به سنت برگذار میشه برپا شده بود !!&lt;br /&gt;
بله بُرون&lt;br /&gt;
شبی که عروس خانم باید جواب مثبت رو در جمع فامیل اعلام کنن و بزرگ ترها قرار مهریه و عقد و عروسی رو بزارن...حالا بگم چرا دلم براشون سوخت؟؟....بگم....بگم....&lt;br /&gt;
آره....میگم....دیشب بله بُرون پسرخاله ی فلک زدم بود...البته اشتباه نگیرید هاااااا....اونی که کامینگ اوت کردم براش فعلا در مراحل ابتدایی عاشق شدن تشریف دارن...این یه پسرخاله دیگه هست...&lt;br /&gt;
بله...فکر میکنید مهریه ی این عروس خانم خوشبخت چقدر شد؟؟&lt;br /&gt;
خب...من تا دیشب فکر میکردم این تعداد از مهریه فقط تو فیلما هست یا فقط محض خنده و مزاح گفته میشه ولی چه کنم که در کمال ناباوری به واقعیت پیوست...&lt;br /&gt;
1359 عدد سکه تمام بهار آزادی به نیت سال تولد پر برکت عروس خانم !!! ... وکیلم ؟؟&lt;br /&gt;
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه&lt;br /&gt;
خوب معلومه....از خداشم باشه...منم بودم اینطوری بله میگفتم !!! والا !!!&lt;br /&gt;
در عجب ام...&lt;br /&gt;
شدید در عجب ام...&lt;br /&gt;
وقتی تعداد مهریه رو اعلام کردن قیافه ی پسرخاله بدبخت من اصلا تماشایی نبود...آخه از خوشحالی داشت ذوق مرگ میشد...گوشت تن ام داشت آب میشد!!! ...مثل اینکه حضرت آقا تو کاخ آنجولیا جولی تشریف دارن بابت خاستگاری ایشون از خانواده محترمه شون !!!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوشحالم...&lt;br /&gt;
خوشحالم که استریت نیستم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
4- و عجیب تر و جالب تر از همه....&lt;br /&gt;
امروز صبح داشتم از سر خیابون ِ مون رد میشدم که دیدم چند نفر دارن یه قفسه ی خیلی بزرگ که متشکل از قفسه های کوچک تر هست که هر قفسه یه در داره و روی هر در یه قفل و کلید دیده میشه رو میبرن داخل مسجد سر خیابون...میدونید از کدوم قفسه ها میگم...اونایی که تو رختکن استخرها استفاده میشه برای گذاشتن لباس داخلشون ...از اونا...&lt;br /&gt;
کلی با خودم فکر کردم که....این دیگه برای چیشونه؟؟!!...یعنی ممکنه تو مسجد استخر درست کرده باشن...یا اینکه مسجد رو تغیر کاربری دادن به استخر .... ویا ....!!!&lt;br /&gt;
همین طور هی به مغز خودم داشتم فشار میاوردم یکی از بچه محل هارو دیدم...پرسیدم میدونی داستان این قفسه ها چیه؟؟؟....گفت مگه خبر نداری؟؟....اخیرآ دستور دادن به مساجد که برای قسمت کفش کن از این قفسه ها استفاده کنن...تا هر کسی که برای عبادت میره کفش هاشو بزاره تو اینا و درشو قفل کنه و کلید رو با خودش ببره !!!&lt;br /&gt;
برام خیلی جالب بود...این شیعه جماعت چقدر بدبخت هستن که باید در هین عبادت و رازونیاز تمام حواسشون به کفشاشون باشه که مبادا یکی از بندگان خالص و مومن خداوند وسوسه بشه و کفش این بدبخت ها رو دودره بکنه...&lt;br /&gt;
اینه که میگن....روزگار غریبی ست نازنین!!!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-8709489580275575703?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/8709489580275575703/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=8709489580275575703&amp;isPopup=true' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/8709489580275575703'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/8709489580275575703'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/08/blog-post_11.html' title='عجایب چهارگانه ی ممل جون !!!!'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-7934573159724727552</id><published>2010-08-08T12:21:00.001+04:30</published><updated>2010-08-08T12:25:30.485+04:30</updated><title type='text'>افسانه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
زنده بودن بگی نگی تلخ است&lt;br /&gt;
مثل طعم عرق سگی تلخ است&lt;br /&gt;
تلخ باشی و تف کنی خوب است&lt;br /&gt;
مثل تریاک پف کنی خوب است&lt;br /&gt;
خوب یعنی همین که می آیی&lt;br /&gt;
روی قالیچه ای مقوایی&lt;br /&gt;
پشت اشراق چای در سینی&lt;br /&gt;
می رسی آن زمان که می بینی&lt;br /&gt;
پسران قبیله عاشق شده اند&lt;br /&gt;
روی نفرین شاخه میوه شده اند&lt;br /&gt;
کوه در چشم سنگ افسانه ست&lt;br /&gt;
هر چه غیر از مرگ افسانه ست&lt;br /&gt;
پنجه ی خرس بر درختی نیست&lt;br /&gt;
بوی شاش پلنگ افسانه ست&lt;br /&gt;
روز , یک فیلم روسی کهنه ست&lt;br /&gt;
هیجان های رنگ افسانه ست&lt;br /&gt;
ساعت بهت و بغض می چرخد&lt;br /&gt;
دلخوشی !&lt;br /&gt;
دنگ دنگ&lt;br /&gt;
افسانه ست&lt;br /&gt;
...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-7934573159724727552?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/7934573159724727552/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=7934573159724727552&amp;isPopup=true' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/7934573159724727552'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/7934573159724727552'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/08/blog-post_08.html' title='افسانه'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-2492083466172177414</id><published>2010-08-05T19:10:00.001+04:30</published><updated>2010-08-05T19:13:26.018+04:30</updated><title type='text'>وقتی ب ِ یاد می آورم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
وقتی ب ِ یاد می آورم&lt;br /&gt;
تمام ِ تنَ م خواهشی دوباره می شود&lt;br /&gt;
تا ب ِ پایَ ت افتد.&lt;br /&gt;
هفته ی اول ِ عشق.&lt;br /&gt;
کاشان.&lt;br /&gt;
اولین شهر.&lt;br /&gt;
خاطره ای ثبت شد.&lt;br /&gt;
از عشقبازی ما.&lt;br /&gt;
شب&lt;br /&gt;
هتل&lt;br /&gt;
آسانسور&lt;br /&gt;
چشم ها بسته&lt;br /&gt;
حس ِ خوب ِ با تو بودن&lt;br /&gt;
پیوند ِ دو لب.&lt;br /&gt;
شب&lt;br /&gt;
هتل&lt;br /&gt;
اتاق&lt;br /&gt;
تخت.&lt;br /&gt;
من&lt;br /&gt;
دراز کشیده&lt;br /&gt;
ب ِ روی ملحفه های سفید&lt;br /&gt;
عریان&lt;br /&gt;
داغ&lt;br /&gt;
زیبا&lt;br /&gt;
تو گفتی :&lt;br /&gt;
فرشته ای از جانب خدا.&lt;br /&gt;
تو &lt;br /&gt;
ایستاده&lt;br /&gt;
عریان&lt;br /&gt;
داغ&lt;br /&gt;
زیبا&lt;br /&gt;
من گفتم :&lt;br /&gt;
مردی از جانب اهورا.&lt;br /&gt;
تو &lt;br /&gt;
دراز کشیده&lt;br /&gt;
ب ِ روی من&lt;br /&gt;
و دوباره&lt;br /&gt;
شوق ِ بوسیدنَ ت&lt;br /&gt;
میدَوَد در رگ ها.&lt;br /&gt;
آری&lt;br /&gt;
آغاز ِ دوست داشتن است&lt;br /&gt;
گر چ ِ پایان ِ راه ناپیداست.&lt;br /&gt;
لحظه ای صبر&lt;br /&gt;
...&lt;br /&gt;
پای من&lt;br /&gt;
حلقه ب ِ دور ِ کمرَت&lt;br /&gt;
رخ ب ِ رخ&lt;br /&gt;
سینه ب ِ سینه&lt;br /&gt;
چشم ها بسته&lt;br /&gt;
زندگی جریان یافت&lt;br /&gt;
بارقه ای الهی&lt;br /&gt;
آرامشی وصف ناشدنی&lt;br /&gt;
تنَ م با تنَ ت&lt;br /&gt;
دلَ م با دلَ ت&lt;br /&gt;
در آمیخته است.&lt;br /&gt;
آرام&lt;br /&gt;
آرام&lt;br /&gt;
آرام&lt;br /&gt;
تو راحتی؟&lt;br /&gt;
تو...راحتی؟&lt;br /&gt;
این صدای تو بود.&lt;br /&gt;
راحتم&lt;br /&gt;
راحت&lt;br /&gt;
این صدای من.&lt;br /&gt;
لحظه ای گذشت.&lt;br /&gt;
چشم ها خیره ب ِ هم&lt;br /&gt;
گویی نوبت ِ عشقبازی ِ چشم هاست&lt;br /&gt;
نفس ها در شماره&lt;br /&gt;
یک..... دو..... سه&lt;br /&gt;
یک..... دو..... سه&lt;br /&gt;
می خواهم.&lt;br /&gt;
می خواهم.&lt;br /&gt;
عصاره ی وجودت را&lt;br /&gt;
می خواهم.&lt;br /&gt;
باید غسل کنم.&lt;br /&gt;
باید غسل کنم&lt;br /&gt;
با شهد وجودت.&lt;br /&gt;
نفس ها تند تر&lt;br /&gt;
تند&lt;br /&gt;
تند&lt;br /&gt;
تند&lt;br /&gt;
یک .دو. سه&lt;br /&gt;
یک. دو. سه&lt;br /&gt;
آه......آه......آه&lt;br /&gt;
...&lt;br /&gt;
داغ&lt;br /&gt;
داغ ِداغ&lt;br /&gt;
غسل دادم&lt;br /&gt;
تنَ م را.&lt;br /&gt;
روحَ م را&lt;br /&gt;
با شهد ِ وجودَت.&lt;br /&gt;
دوباره سکوت.&lt;br /&gt;
سکوتی مطلق.&lt;br /&gt;
...&lt;br /&gt;
راحتی؟&lt;br /&gt;
...&lt;br /&gt;
راحتم&lt;br /&gt;
راحت&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-2492083466172177414?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/2492083466172177414/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=2492083466172177414&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2492083466172177414'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2492083466172177414'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/08/blog-post_05.html' title='وقتی ب ِ یاد می آورم'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-206979993280403514</id><published>2010-08-04T11:17:00.000+04:30</published><updated>2010-08-04T11:17:38.785+04:30</updated><title type='text'>عشقبازی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
عشقبازی می کنم&lt;br /&gt;
عشقبازی می کنم با سرماخوردگی&lt;br /&gt;
می فشارم سخت در آغوش&lt;br /&gt;
تن داغ عریان َش را&lt;br /&gt;
گرم می شوم&lt;br /&gt;
مست می شوم&lt;br /&gt;
از حضورَش&lt;br /&gt;
از وجودَش&lt;br /&gt;
مرا با ادات کولد چه کار؟&lt;br /&gt;
دایه ی مهربان تر از مادر!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-206979993280403514?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/206979993280403514/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=206979993280403514&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/206979993280403514'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/206979993280403514'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/08/blog-post_04.html' title='عشقبازی'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-6004773482662123953</id><published>2010-08-02T14:29:00.002+04:30</published><updated>2010-08-02T14:41:22.503+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان کوتاه'/><title type='text'>سرزمین ِ نفرین شده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
خوشحالم&lt;br /&gt;
امروز بعد از مدت ها خوشحالم&lt;br /&gt;
عشق ما...من ُ نیما...فردا صبح جاویدان میشه...از فردا صبح تا اَبد ما در کنار هم خواهیم ماند...خواهیم مُرد...خواهیم بود...&lt;br /&gt;
ولی نیما امروز یه حال خاصی داره...خوشحال تر از من به نظر میرسه...فقط...گاهی به فکر عمیقی فرو میره...هر بار با صدای من که میگم : نیمای من...عشق دست یافتنی ِ من...زیبای من...کجایی؟! به چی فکر میکنی؟!...به این فکر کن که با هم هستیم...با هم زیستیم و با هم خواهیم مُرد...&lt;br /&gt;
نیما نگاهی به من می کنه...اما نه از اون نگاه هایی که همیشه با عشق نثار من میکرد ُ باعث التیام تمام درد و رنج هام میشد...اینبار نگاهی توآمان با حسرت و گاهی نگرانی...&lt;br /&gt;
حسرت به خاطر روزهای خوبی که در کنار هم عاشقانه زیستیم و روزهایی که میتونستیم در آینده ثبت کنیم...روزهای پر از امید...پر از عشق...&lt;br /&gt;
قرا بود به زودی از این سرزمین نفرین شده بریم...بریم به یه جای دور...جایی که دست هیچ کس بهمون نرسه...جایی که هیچ کس ما رو نشناسه تا... تنها آشنا برای هم باشیم...اما...&lt;br /&gt;
نگران به خاطر این که مبادا دیرتر از من مرگ اِش فرا برسه و شاهد مرگ ِ من باشه...فکر کردن به این موضوع برای من هم دردناک بود...مبادا من زودتر از عشقم بمیرم ُ شاهد مرگ ِ ش باشم؟!...اما یقین دارم که مرگ ِ هر دوی ما در یک لحظه خواهد بود...هر دو با هم و در کنار هم خواهیم ماند...خواهیم مُرد...خواهیم بود...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فردا صبح قبل از طلوع آفتاب در این سرزمین نفرین شده...عشق ما...من ُ نیما...جاودان خواهد شد...&lt;br /&gt;
فردا صبح قبل از طلوع آفتاب در این سرزمین نفرین شده...ما...من ُ نیما...اعدام خواهیم شد...&lt;br /&gt;
فردا صبح بعد از طلوع آفتاب در این سرزمین نفرین شده...تیتر ِ درشت ِ همه ی روزنامه ها :&lt;br /&gt;
امروز صبح قبل از طلوع آفتاب...&lt;span style="font-size: large;"&gt;&lt;strong&gt;اعدام یک زوج همجنسگرا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; به دست قانون ِ عادل ِ جمهوری&amp;nbsp;ِ / نف / رین/ &amp;nbsp;شده / ی / اسلامی ِ ایران&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-6004773482662123953?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/6004773482662123953/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=6004773482662123953&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/6004773482662123953'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/6004773482662123953'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/08/blog-post_02.html' title='سرزمین ِ نفرین شده'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-335406546901132253</id><published>2010-08-01T20:37:00.006+04:30</published><updated>2010-08-01T22:35:23.715+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان کوتاه'/><title type='text'>پنجمین سالگرد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
امروز&amp;nbsp;یک شنبه 10&amp;nbsp;مرداد &lt;br /&gt;
اولین سالگرد مرگ وحیدِ&lt;br /&gt;
خیلی دوست دارم حداقل امروز رو کنارش باشم , اما...&lt;br /&gt;
هنوز پیرهنِ عذای وحیدم تنمِ...روزای سه شنبم فقط اختصاص داره به وحیدم , برنامه های کاریمُ طوری تنظیم کردم که سه شنبه هارُ از صبح تا غروب سرخاک وحید باشم.&lt;br /&gt;
روز خاک سپاریش نتونستم برای دفن عزیزترین موجود زندگیم حاضر بشم , روز چهل ام روزتر از همه کنارش بودم , چهل روز دوری خیلی برام سخت بود تا به اون روز چنین مدت طولانی یی از هم دور نشده بودیم ولی حالا چهل روز بود که صدای وحیدم روحمُ نوازش نمیداد , دقیق خاطرم نیست فکر میکنم حوالی ظهر بود که خانواده ی وحید اومدن برای اجرای مراسم سرخاک وحید , چشم هام از گریه ی زیاد کم سو شده بود ولی خب تونستم مادرش رو از فاصله دور بین باقی افراد تشخیص بدم , خانم خوبی بود همیشه منُ با لفظ پسرم صدا میزد , همیشه میگفت توُ وحید برام هیچ فرقی ندارید , کمی که نزدیک تر شدن دیدم که مادر وحید از بقیه فاصله گرفت و سرعتِ راه رفتن اش رو بیشتر کرد...&lt;br /&gt;
دیگه الان تقریبا بهم نزدیک شده بود من به سرعت بلند شدمُ خواستم که اظهار همدردی کنم باهاش, دوباره چشام پر اشک شدُ زبونم بند اومدپلکهامُ به روی هم فشار دادم تا قطره های اشک سرازیر بشهُ بتونم بهتر ببینم تو یک لحظه احساس سوزش شدیدی روی صورتم کردم , این سوزشِ چکی بود که مادر وحید با تمام توانش من زده بود , دیگه گریه هام بند اومد ماتم برده بود همون طور مات و مبهوت خیره شده بودم به مادر وحید و این بار مادر وحید شروع کرد به نفرین کردنِ منُ خانوادم , میگفت من بودم که پسرش رو کشتم , قاتل وحید من بودم...نمیدونم شایدم حق با اون بود , من باعث مرگ وحیدم شده بودم.&lt;br /&gt;
10 مرداد 1387ـ&lt;br /&gt;
چهارمین سالگرد پیوند مشترکمون بود...هر سال این روز خاص رو جشن میگرفتیم.اون سال به اصرار من رفتیم لواسون , باغ پدریِ من , اون روز یکی از بهترین روزهای زندگیِ من قرار بود باشه , روزی که چهار سال پیش تو یه همچین روزی دوباره متولد شدم , روزی که معنای واقعیِ خوشبختی رو تونستم بفهمم , روز پیوند آسمونیِ منُ وحید.&lt;br /&gt;
هر دو مست , مستِ از شرابِ عشقِ هم , تا به خودمون اومدیم عقربه های ساعت یه دور کامل زده بودُ روی 12 ایستاده بود , هوا کاملا تاریک بود.&lt;br /&gt;
فردای اون روز , روز انتخاب واحد وحید بودُ باید تو دانشگاه حاضر میشد. شبونه حرکت کردیم به سمت تهران ولی...&lt;br /&gt;
ولی پای وحیدم هیچ وقت به تهران نرسید , تنها چیزی که یادمِ نور چراغ یه کامیون بود که از روبه رو به سمتمون میومدُ دیدِ منُ کور کرده بود...&lt;br /&gt;
وقتی چشامُ باز کردم خودمُ بین کلی دستگاه های مختلفُ شلنگ هایی که به بدنم وصل بودن دیدم.&lt;br /&gt;
تازه اونجا بود که فهمیدم چه بلایی سرم اومده و وحیدم برای همیشه منُ ترک کرده. بعد از ماجرای روز چهلم اولین پنج شنبه دوباره رفتم به دیدن وحید و این بار هم مثل بار قبل و حتا با خشونت بیشتری از سمت پدر وحید مواجه شدم , از اون روز به بعد تصمیم گرفتم که سه شنبه ها برای دیدن وحیدم برم بهشت زهرا&lt;br /&gt;
و امروز اولین سه شنبه ای هست که نمیتونم با وحیدم خلوت کنم...امروز&amp;nbsp;10 مرداد&amp;nbsp;اولین سالگرد مرگ عشقم و پنجمین سالگرد پیوندمون هست.&lt;br /&gt;
از دور پشت درخت بید مجنون باهات درد و دل میکنم وحیدم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ ن :&lt;br /&gt;
دوستای گلم این یه داستانِ کوتاهِ&amp;nbsp;تا حدودی برگرفته شده از یه ماجرای واقعی&lt;br /&gt;
فقط یه داستان...همین&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-335406546901132253?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/335406546901132253/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=335406546901132253&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/335406546901132253'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/335406546901132253'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='پنجمین سالگرد'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-2481663362518562844</id><published>2010-07-30T17:40:00.000+04:30</published><updated>2010-07-30T17:40:43.109+04:30</updated><title type='text'>تهوع</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;br /&gt;
دارم بالا میارم&lt;br /&gt;
این تمام احساساتمه که&lt;br /&gt;
دارم بالا میارم&lt;br /&gt;
لحظه های لعنتی&lt;br /&gt;
داغونم&lt;br /&gt;
هر لحظه یه خبر&lt;br /&gt;
یه امید&lt;br /&gt;
یه اتفاق&lt;br /&gt;
گاهی خوب&lt;br /&gt;
گاهی بد&lt;br /&gt;
یه تصمیم&lt;br /&gt;
عقل : عجولی&lt;br /&gt;
دل : بی عرضه&lt;br /&gt;
آشوبی به پا شده&lt;br /&gt;
میان عقل و دل&lt;br /&gt;
دارم بالا میارم&lt;br /&gt;
تمام احساسم رو&lt;br /&gt;
به روی صفحه ی کیبورد&lt;br /&gt;
زرد آبی از احساس&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-2481663362518562844?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/2481663362518562844/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=2481663362518562844&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2481663362518562844'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2481663362518562844'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/07/blog-post_4397.html' title='تهوع'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-7477048620957186205</id><published>2010-07-30T11:59:00.000+04:30</published><updated>2010-07-30T11:59:30.084+04:30</updated><title type='text'>تصویر رویائی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;br /&gt;
تمام ذهنم درگیره...&lt;br /&gt;
درگیر یه واژه ی 5 حرفی...&lt;br /&gt;
انتظار...&lt;br /&gt;
عدد 5 برام مقدسه...&lt;br /&gt;
آماده ام...&lt;br /&gt;
آماده ام ... برای یه انتظار&lt;br /&gt;
عقربه های ساعت چقدر تنبل شدن&lt;br /&gt;
هر ثانیه اش به اندازه 5 سال برام طول میکشه&lt;br /&gt;
دیگه گوشیم silent نیست...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را آغوش میگیرم&lt;br /&gt;
تنم سر ریز رویا شه&lt;br /&gt;
جهان قد یه لالایی&lt;br /&gt;
توی آغوش من جا شه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو را آغوش میگیرم&lt;br /&gt;
هوا تاریک تر میشه&lt;br /&gt;
خدا از دست های تو&lt;br /&gt;
به من نزدیک تر میشه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زمین دور تو میگرده&lt;br /&gt;
زمان دست تو افتاده&lt;br /&gt;
تماشا کن سکوت تو&lt;br /&gt;
عجب عمقی به شب داده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تمام خونه پر میشه&lt;br /&gt;
از این تصویر رویائی&lt;br /&gt;
تماشا کن...تماشا کن&lt;br /&gt;
چه بی رحمانه زیبایی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-7477048620957186205?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/7477048620957186205/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=7477048620957186205&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/7477048620957186205'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/7477048620957186205'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/07/blog-post_30.html' title='تصویر رویائی'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-8782587101775046127</id><published>2010-07-27T21:08:00.002+04:30</published><updated>2010-07-27T21:13:18.964+04:30</updated><title type='text'>بازگشت دوباره به جهنم !!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;حدود پنج ساعتی میشه که وارد جهنم شدم ... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;من موندم چرا وعده ی ورود به جهنم رو برای بعد از روز قیامت و اون دنیا میدن ؟! ... هر کی می خواد جهنم رو به چشم ببینه میتونه یه زحمت به خودش بده تشریف بیاره تهران تا توی همین دنیا نظارتی داشته باشه بر جهنمی که اهالی محترم تهرانی به وسیله دود سیاه دوست داشتنیی که دلم براش یه ذره شده بود تولید می کنن و همین طور لطف بی دریغ خداوند متعال به این نواحی و فرستادن بی وقفه گرما و به قولی شعله های آتش , که&amp;nbsp;خداوندیه خود را در حق مردم بینوای تهران تمام کردن.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;حالا جونم براتون بگه از بهشتی که دو هفته یی توش ول می چرخیدم ... خدایی بهشت بود ... غروب که میشد باید لباس آستین بلند و زخیم می پوشیدم تا این هیکل مانکنیم رو از سرما حفظ کنم ... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;ولی براتون بگم از رسم های مزخرف و آدمای تجملاتیه اون شهر ... البته همه جا از این جور آدما پیدا میشن ... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;از خونه هایی با چیدمانی مثل کاخ سعد آباد و مبل های به قول خودشون کار دست 000/000/50 میلیونی و پرده های 000/000/4 میلیونی گرفته تا مراسم عقد و عروسیه دو هفته یی ... حالا ظروف غذا خوریه نقره شون بماند که بحث زیادی داره !!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;خیر سرمون رفته بودیم مراسم عقد و عروسیه یک روزه که ... زهی خیال باطل ... دو هفته ای به طول انجامید و آرزوی گشت و گذار درست و حسابی رو به دلم گذاشت .. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;اما خوب با همه ی این اوصاف خالی از لطف هم نبود ... الان که دارم مینویسم رو ویلچر نشستم !!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;می پرسی چرا ؟!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;ناراحت شدی ؟!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;جونم برات بگه : دو هفته بکوب فقط قر بود که از این کمر بی صاحاب مونده در میشد ... بخاطر همین دو هفته قر دادن های پی در پی و بی وقفه از کت و کول افتادم و در نهایت به مرحله فلج شدن و قطع نخایی رسیدم!!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;یعنی وضعیت زندگی کردنم خلاصه میشد توی سه کار مهم و اساسی ... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;1. رقص&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;2. گاهی اوقات تر گل ور گل کردن و رفتن به خونه پدر عروس و رقصیدن و گاهی اوقات مرتب کردن خونه پدر داماد و دوباره رقص ( آخه ما فامیل داماد بودیم )&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;3. خرید گل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;گفتم خرید گل یاد گل پسری که فروشنده ی گل ها بود افتادم ... یونس ... وای که چقدر ماه و دوست داشتنی و تو دل برو بود ... بار اول که دیدم اش قند تو دلم آب شد ... دست و پامو گم کردم ... اصلا یادم رفت برای خرید چه نوع گلی رفته بودم تو اون مغازه ... اگه بخوام توصیف اش کنم فقط اینو بگم که کاملن شبه مانکنای اروپایی بود ... با موهای بور و چشمای سبز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;همون روز اول که چشمم به جمال جناب یونس خان روشن شد پست ناظر خرید گل رو از آن خودم کردم ... تقریبا روزی یک بار برای خرید گل و وسایل تزئینی و حتا چیزایی که میدونستم تو اون مغازه پیدا نمیشه بهش سر میزدم ... کلی با هم رفیق شده بودیم ... دیگه نهایت چشم چرونی بودا ( چشمک ) !!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;در نهایت اینکه دو هفته زندگی در بهشت به پایان رسید و برگشتم به همون جهنمی که توش بودم ... &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;راستی ... سوراخ ته سورن رو دیدید ؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;دقت کردید بهش که چقدر تنگه؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;دل منم براتون همون قدر تنگ شده بود ... فرصت سر زدن بهتون رو هم نداشتم ... اما حالا برگشتم که جبران کنم ... دونه دونه به همتون سر میزنم ... دوستون دارم قد ستاره های آسمونی که دو هفته یی رو زمین اش می لولیدم ... آخه میدونید چیه ... تو این تهران خراب شده خبری از ستاره نیست ... انگار ستاره ها با آسمون تهران قهر کردن به خاطر هوای آلوده و آسمون سیاه اش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-8782587101775046127?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/8782587101775046127/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=8782587101775046127&amp;isPopup=true' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/8782587101775046127'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/8782587101775046127'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/07/blog-post_27.html' title='بازگشت دوباره به جهنم !!'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-9060385934988221108</id><published>2010-07-11T10:44:00.000+04:30</published><updated>2010-07-11T10:44:05.773+04:30</updated><title type='text'>اوقات فراغت ممل جون !!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
این روزا حسابی وقتم پره...کلاس زبان و ژیمیناستیک و نقاشی و ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوباره تابستون شده و این خواهر من پسر نابغه ی چهار ساله ش رو برای تمام کلاسایی که بالا اسم بردم ثبت نام کرده !! آخه مگه بچه چهار ساله چقدر کشش داره؟! &lt;br /&gt;
البته این وروجک چهار ساله ما شدید نابغه س !!&lt;br /&gt;
دیروز یه سوالی ازم پرسید که تا حالا بهش فکر نکرده بودم !&lt;br /&gt;
نابغه : دایی ممل &lt;br /&gt;
جون دایی ؟&lt;br /&gt;
نابغه : دایی ممل جون...میگما...خدای مهربون چرا این سوسکارو درست کرده ؟!! &lt;br /&gt;
گفتم نگو دایی جون...گناهه...تو کار خدا فضولی!!!....نه...نه...نه...نه&lt;br /&gt;
نابغه : آخه دایی...خدای مهربون این سوسکارو می خواد چیکار...اینا که به درد نمی خورن؟&lt;br /&gt;
اینجا بود که کم آوردم...خدا اون روزو نیاره که دایی ... پیش خواهرزاده کم بیاره!!&lt;br /&gt;
بد دردیه...&lt;br /&gt;
به خودم گفتم : ممل...به خودت بیا...19 سال از این جقله عقب هستی یااااا&lt;br /&gt;
این جوجه چهار ساله ش بیشتر نیست و به این فکر رسیده اما تو 23 سالته اما هنوز به این کله ی پوکت چنین فکری خطور نکرده...&lt;br /&gt;
خداییش هم 23 سالمه اما تمام فکر و ذهنم پیدا کردن یه دوست هم احساسه!!... یا اینکه چشم چرونی تو کوچه و بازار...نیگا کردن به پسر مردم و فکرای ناجور کردن!!&lt;br /&gt;
گفتم بازار...یاد مانکنای پشت ویترین مغازه های لباس فروشی افتادم...وای خدا نکنه من پامو بذارم تو بازار...تمام هوش و حواسم پی این مانکنای جیگره...البته همین روزاس که یکیشونو بخرم و بذارم گوشه ی اتاقم...&lt;br /&gt;
خلاصه...داشتم از اوقات فراغت براتون می گفتم...بله&lt;br /&gt;
این نابغه ی ما بعد تموم شدن کلاس هاش مستقیم میاد خونه ی ما...تا برای منم کلاس خصوصی بذاره و هر چی که یاد گرفته رو رو من آزمایش کنه&lt;br /&gt;
آخه مگه کلاس اجباری هم میشه؟!!&lt;br /&gt;
حالا زبان انگلیسی بد نیست میشه یه جوری تحمل ش کرد امااز کلاس ورزش و ژیمیناستیک نپرسین که دلم خونه...به جون خودم به اندازه ی کافی ( مانکن!!!) هستم دیگه نیازی به ورزش و ژیمیناستیک ندارم...حالا شازده روزایی که از کلاس ژِمیناستیک تشریف میارن نوبت آموزش من میرسه از چرخیدن به دور خونه گرفته تا ملق و پشتک و بارو و حرکات آکروباتیک !!&lt;br /&gt;
بعد رفتن نابغه...من می مونم و یه دنیا خستگی...مثل جسد کف اتاق ولو میشم به امید یه لقمه شام... گفتم شام؟&lt;br /&gt;
کدوم شام فدات شم ؟!!&lt;br /&gt;
روزای جمعه اگه مهمون داشته باشیم یه چیزایی یافت میشه تو خونه...از روز شنبه تا پنج شنبه... غذای فریزری در انتظار ماست البته برای ناهار...شام که جاتون حسابی خالیه...اگه رمقی برام مونده باشه...همیشه شام دست پخت خودمه...انواع غذاهای طبخ شده به وسیله تخم مرغ ... عبارتند از :&lt;br /&gt;
نیمرو, املت , آب پز , جیبی , عسلی و ...&lt;br /&gt;
میپرسی چرا خودم ؟ چرا همش تخم مرغ ؟&lt;br /&gt;
والا چی بگم...بدم میاد از این سوسول بازیا...این ماما ن و بابای منم دیگه End سوسول تشریف دارن...شام نمیخورن مثلا تو رژیم هستن...میدونم این کار مامانمه که از رو تنبلی برای اینکه شام درست نکنه مخ بابامو زده که بهتره رژیم بگیریم...برای سلامتی مون خوبه!!&lt;br /&gt;
خلاصه سرتونو درد نیارم...به قول داریوش جونم (البته با کمی اصلاحات) :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دنیای این روزای من&lt;br /&gt;
فکر به مانکن ها شده&lt;br /&gt;
انقدر خوردم نیمرو که&lt;br /&gt;
سوسکا فراموشم شده &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
راستی هرکی فهمید سوسکا به چه دردی میخورن لطفا منو بی خبر نذاره...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-9060385934988221108?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/9060385934988221108/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=9060385934988221108&amp;isPopup=true' title='23 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/9060385934988221108'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/9060385934988221108'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/07/blog-post_11.html' title='اوقات فراغت ممل جون !!'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>23</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-2855424566126166757</id><published>2010-07-07T23:32:00.000+04:30</published><updated>2010-07-07T23:32:56.605+04:30</updated><title type='text'>چون سبوي تشنه مرداب...سيراب شدم از حضور آفتاب</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;br /&gt;
همزاد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يه آشنايه چند ساله...انگار سالهاست كه ميشناسم اش...البته بعد از اين آشنا نيست...دوست مينامم اش!!&lt;br /&gt;
زندگي كردم سالها با نوشته هايش...با اشعارش&lt;br /&gt;
پنج سال ...&lt;br /&gt;
پنج سال... مست واژه هاي ناب همزاد&lt;br /&gt;
ديدن همزاد...آرزويي بود مرا...پنج سال...&lt;br /&gt;
پنج سال ... آرزوي دست نيافتني من...اكنون دست يافتني تر از هر آرزويي كه تصوراش را دارم!!&lt;br /&gt;
همزاد من :&lt;br /&gt;
با "آينده" ات , ساعت ها به فكر مي روم , آينده همچنان در گذر و من باز مثل هميشه در گذشته مي مانم , مات و مبهوت , مست از "آينده"&lt;br /&gt;
با "خوشي هاي پسرانه ي يك هم جنس گراي حامله" حامله مي شوم...هر صبح&lt;br /&gt;
سقط مي كنم...به شادي&lt;br /&gt;
و دوباره صبح...&lt;br /&gt;
حاملگي...&lt;br /&gt;
سقط&lt;br /&gt;
...&lt;br /&gt;
"قبيله ي پسرهاي در به در" را مي خوانم , نه يك بار , هر روز , عادت كرده ام بي اختيار مي خوانم ات و هر بار از فرط مستي نفس هايم به شماره مي افتند...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ممنون از حضورت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خشايار &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست داشتني تر از آنچه كه تصوراش را داشتم ,&lt;br /&gt;
پله هاي مترو...دو تا يكي...نفس نفس...تند تند...آغوش گرم خشايار...ميدان انقلاب...&lt;br /&gt;
ياد آور خاطره اي شيرين&lt;br /&gt;
با تك تك واژه هايت شب هاي بي خوابي را با اشك به صبح پيوند زدم&lt;br /&gt;
خشايار من :&lt;br /&gt;
گويي در دنيايي دور آشنا بوديم از قبل...در تمام اشعارات رنگي از خود ديدم...سياه...صورتي...زرد...بنفش&lt;br /&gt;
"مسعود" نمادي از من بود , با "مسعود" خاطره ي تلخي از نهان خانه ي خاطراتم دوباره زنده شد...&lt;br /&gt;
"قهوه خانه" &lt;br /&gt;
قهوه خانه ات را لمس كردم...با تمام وجود&lt;br /&gt;
عجيب ولي دوست داشتني&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مهدي "سنگ" يا "خيانت"&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو هر چيزي كه دوست داري خطاب اش كن...براي من&lt;br /&gt;
"كوتاه"..."خانقاه"..."سنگ"...&lt;br /&gt;
كوهي به قدرت آرامش...روحي به وسعت اقيانوس&lt;br /&gt;
در حضوراش معني آرامش را يافتم&lt;br /&gt;
سنبلي از عشق و اميد...اميد به آينده اي روشن&lt;br /&gt;
در "خانقاه" زندگي مي كنم...بي اف هم صحبت تنهايي هايم...قهرمان قله هاي فتح نشده براي من...به دنبال بهشت گمشده آرزو&lt;br /&gt;
و جالب تر اينكه در ميان واژگان خانقاه مي تواني نداي آزادي خواه ايران را بشنوي...و اين ناله هاي زخمي ست نه چندان كهنه...&lt;br /&gt;
مهدي جان :&lt;br /&gt;
آموختي به من...&lt;br /&gt;
منطق را&lt;br /&gt;
احساس را...&lt;br /&gt;
وقتي در التهاب يك تصميم&lt;br /&gt;
مي شنيدم...صداي آرامش بخش روحاني ات را...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-2855424566126166757?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/2855424566126166757/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=2855424566126166757&amp;isPopup=true' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2855424566126166757'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2855424566126166757'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/07/blog-post_07.html' title='چون سبوي تشنه مرداب...سيراب شدم از حضور آفتاب'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-8417465974863350660</id><published>2010-07-05T13:49:00.001+04:30</published><updated>2010-07-05T13:51:32.938+04:30</updated><title type='text'>دنبال اسم مي گردي؟!...نگرد...نداره!!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
اي كاش نبود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگي هيچ نبود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جز خواندن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;
اي كاش نبود&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;
زندگي هيچ نبود&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;
جز نوشتن&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اي كاش نبود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگي هيچ نبود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جز ديدن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
زندگي مي كردم من&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با عشق&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با كوئير&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خواندن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشتن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ديدن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پي نوشت : &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
12:40 ظهر...چه لحظات نابي&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از صبح...نه!! از ديشب خواب به چشم نداشتم...بيدار...بيدار زير نور چراغ مطاله...چراغي كه همدم شبهاي تنهايي منه...نوشتم...باز دوباره آتشفشان كلمات انباشته شده درون مغزم شروع به فوران كرده بود...نوشتم تا خود خود صبح&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و منتظر...منتظر تماس آشنايي قديمي اما غريبه...بعد از دو سال امروز گوشي رو از سايلنت خارج كردم تا بتونم به محض زنگ زدن همون آشناي قديمي اما غريبه جواب بدم...صداشو بشنوم تا شايد كمي آرامش بگيرم...كمي تمركز...فردا دو تا امتحان دارم اما هيچ نخوندم...12:40 ظهر دوباره آرامش گرفتم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-8417465974863350660?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/8417465974863350660/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=8417465974863350660&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/8417465974863350660'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/8417465974863350660'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/07/blog-post_05.html' title='دنبال اسم مي گردي؟!...نگرد...نداره!!'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-2708442913018239029</id><published>2010-07-03T23:59:00.002+04:30</published><updated>2010-07-04T10:13:14.022+04:30</updated><title type='text'>الهام...كسي كه مثل هيچ كس نيست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
چند وقت پيش...يه شب از همين شباي دلتنگي...نه!!...تنهايي و بي كسي و بيكاري سري زدم به&amp;nbsp;&lt;a href="http://www.ketabkhane88.blogfa.com/"&gt;نمايشگاه بين المللي كتاب دگرباش&lt;/a&gt;&amp;nbsp;...چندتا كتاب دنلود كردم...نويسنده ي 2 تا از اون كتاب ها يه خانم به اسم الهام ملك پور بود.&lt;br /&gt;
يكي كتابي به اسم بستني و ديگري به اسم كتاب خور (نامه هاي مليحه)&lt;br /&gt;
شروع كردم به خوندن&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولي چيز زيادي دست گيرم نشد...خب بهم حق بدين...با اينكه يه حس مشترك داريم اما از دو جنس مخالف هستيم و اينكه من تا اون زمان&amp;nbsp;دختري رو با اين حس از نزديك نديده بودم...فقط با چند نفري در حد چت!!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اما امروز اتفاق جالبي افتاد به طوري كه كاملا غافلگير شدم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز قرار بود 2تا از دوستامو ببينم...رفتم سر قرار...به دعوت يكي از دوستان رفتيم تا يه&amp;nbsp;الهام رو ببينيم... برام خيلي جالب بود...هم جالب و هم هيجان انگيز...آخه تا حالا&amp;nbsp;چنين تجربه اي نداشتم&amp;nbsp;... فقط يه سري تصوراتي بود كه تو ذهن خودم درموردشون ساخته بودم!!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خب...همديگرو ديديم...نشستيم به صحبت كردن...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از كتاب و درس و علي دشتي گرفته ... تا ... عشق و احساسات و معشوقه ها ... تا ... پاستا و خورشت آلبالو و خورشت قيمه!!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يادم رفت بگم اول خودمونو معرفي كرديم...اسم ايشون الهام بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتي گفت الهام يه جرقه اي تو ذهنم زده شد...خيلي برام آشنا بود و با صحنه اي كه تو بدو ورودمون ديدم... يه ميز پر از برگه و دست نوشته كه وقتي مارو ديد شروع كرد به جمع كردن و مرتب كردنشون... يهو يادم افتاد كه الهام اسم همون نويسنده كتاب بستني ي كه من چيز زيادي از خوندنش دستگيرم نشد!!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فكر كردم بهتره كه از خودش بپرسم و همين كارو هم كردم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الهام...كتاب بستني براي توست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و اون لبخندي زد و گفت : آره&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اينجا بود كه كاملا غافلگير شدم...خب خيلي برام جالب بود...اون شب وقتي داشتم اون كتابارو ميخوندم آرزو كردم كاش ميشد نويسندشون رو از نزديك ببينم...و همين هم شد...ديدن الهام!!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه بخوام تو يه خط الهام رو توصيف كنم...همين كه :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يه دختر با تمام دخترونگي هاش...با يه روح بزرگ&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همين... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به محض اينكه پامو از در خونه گذاشتم تو...رفتم سراغ كتاباي الهام&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شروع كردم به خوندن...حالا ميتونم بفهمم ش...حالا ميتونم لمس ش كنم , نوشته هاشو&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الهام...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتي ميگي :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خداوند! من پدر نيستم. من پسر نيستم. نباشم. لطفن نباشم. خداوند بهتر است بهتر است شايد بيش تر بيش تر از اين همه بيش تر از خودت بهتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ميتونم درك ات كنم...بفهمم ات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يا وقتي مينويسي :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاي كوچكي در ميان جمع...زبان باز مي كند...باز مي شود...بانك صادرات&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتي از كوچه مي گذرم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هزار و سي صد و نود و يك&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ققط هوا بوي عرق گرفته بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بهت ميگم :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پاي كوچكي در ميان جمع...زبان باز مي كند...باز مي شود...ژاندارك&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتي از كوچه مي گذرم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هزار و سي صد و نود و يك&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فقط هوا بوي الهام گرفته بود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
يا زماني كه نوشتي :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مسائل و بهران هاي من هم , در مختصات وجود من تعريف مي شوند.دروغ است اگر كسي بگويد كه ضعف در حال رشد من هيچ اهميتي ندارد. دروغ است اگر بگويم ديدن در سرنوشت من مؤثر نيست...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الهام...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الان ميتونم كلماتي رو كه با دميدن روح خودت بهشون جون دادي , درك كنم...حس كنم...لمس كنم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بفهمم...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوشحالم&lt;br /&gt;
خيلي خوشحال&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غرضي نيست مرا&lt;br /&gt;
انتظار پرده اي ديگر دارم...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-2708442913018239029?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/2708442913018239029/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=2708442913018239029&amp;isPopup=true' title='23 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2708442913018239029'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2708442913018239029'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/07/blog-post_03.html' title='الهام...كسي كه مثل هيچ كس نيست'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>23</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-1235058007352030458</id><published>2010-07-02T19:05:00.001+04:30</published><updated>2010-07-02T19:08:35.650+04:30</updated><title type='text'>10- دمكراسي را در 5 خط تعريف كنيد؟ 5/3</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
اين جمله آخرين سوال برگه امتحاني درس عمومي انقلاب اسلامي بود كه خير سرم مسمم به پاس كردنش بودم تا ديگه مزخرفات استاد انقلاب رو نشنوم...اما...&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
در طول ترم 3 جلسه بيشتر نرفتم سر كلاسش&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
و هر جلسه يه بحث تپول با استاد را مينداختم و شروع ميكرديم به بحث كردن و بچه هاي ديگه هم خداييش هوامو داشتن و همگي با هم رو سر استاد با كلي سوال و اعتراض خراب ميشديم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
جلسه سوم كه ديگه نتونستم جلوي اين زبون بي صاحابو بگيرم و نتيجه اينكه از كلاس اخراج شدم...خشبختانه جلسه آخر بود و شاد بودم كه كلكش كنده شده.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
دومين امتحانم بود...مثل خر جزوشو خوندم تا از شرش راحت شم اما...&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
اما اين سوال لعنتي همه چي رو خراب كرد...همه سوال هارو با دقت تمام جواب دادم...داشت كفرم در ميومد چون تماما بايد يه مش دروغ سر هم ميكردم و مينوشتم...اين سوال رو كه ديدم ديگه طاقت نياوردم...&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
يه چيزي از درونم صدام كرد!!&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
با يه صداي لطيف و روحاني :&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ممل...آهاي ممل!!&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
بنويس...اوني رو كه ميدوني درسته بنويس...حق رو بنويس...د بنويس ديگه...اون كله پوكتو به كار بنداز&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
تا اومدم به خودم بيام يه صداي ديگه كه كمي خشن به نظر ميرسيد شروع كرد به حرف زدن :&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
نه ممل...اين كارو نكن!!...يادته استاد تو تعريف دمكراسي چي گفت؟...يادته چه مثال هايي ميزد؟ تو شاخ در آورده بودي هاااااا...همونارو بنويس...دروغ....دروغ....دروغ&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
تو همين حس و حال بودم كه يه نفر با دستش شونمو تكون داد...سرمو آوردم بالا ديدم همون آقاهس كه ليست اسامي دانشجوها دستشه...با يه لحن طلبكار گفت : امضا كن...كجايي پس؟!!&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
خلاصه ... به نداي لطيف درونيم گوش دادمو نوشتم...5 خط...10 خط...15 خط...&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
نه بابا...يه برگه كامل براش نوشتم و به جال مثال از قديما از همين اوضاع و احوال يك سال اخير و لمس كردن دمكراسي به معناي واقعي رو براش شرح دادم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
خب...امروز بروبچ خبر دادن كه نتيجه چنتا از امتحانا ثبت شده...سر ظهري يه نگاه انداختم ولي كاش چشام كور ميشد و نميديدم حالا بماند كه چقدر به اوني كه خبر داد كه نمره ها ثبت شدن فهش دادم...&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
بله...طبق حروف الفبا درس دوست داشتنيه انقلاب اولين درس بود تو ليست نمرات...&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
تا چشمو گردوندم...5/8&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
اين نمره اي بود كه مثل خار رفت تو چشم&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
بله...نمره درس انقلاب بود...&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
و نتيجه ي گوش دادن به نداي قلبي...والا نفهميدم نداي قلبي بود يا وحي الهي كه اينطوري دامن گيرم شد و درس انقلاب يه بلاي الهي از طرف خدا كه نه خودش يه لحظه آروم و قرار داره نه ميذاره بنده هاش در آرامش باشن...اصلا انگار يه جورايي چيز(...) داره!!!&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
و همچنان آثار و نتايج اين انقلاب دست از سر ما برنميداره...&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
بعد ديدن نمره..&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
يه نداي دروني كه منو ياد اون يارو كه دم لاله زار داد ميزد برا تبليغ نمايش مينداخت... داد زد :&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
بشتابيد...بشتابيد&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ممل و انقلاب 2&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
به زودي در ترم آتي شاهد نمايش زيبا ... جذاب و ديدنيه ممل و انقلاب 2 خواهيد بود!!&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-1235058007352030458?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/1235058007352030458/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=1235058007352030458&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/1235058007352030458'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/1235058007352030458'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/07/10-5-53.html' title='10- دمكراسي را در 5 خط تعريف كنيد؟ 5/3'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-7500281863284677533</id><published>2010-07-01T10:39:00.000+04:30</published><updated>2010-07-01T10:42:29.735+04:30</updated><title type='text'>ميتولوژي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;پس نوشت:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;
يه سيب كه از شاخه جدا ميشه تا بيوفته رو زمين هزارتا چرخ ميخوره!!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;
حالا كو تا پانزدهم... ولي ديگه تصميم خودمو گرفتم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;
اميدوارم چرخش اين سيب هم نزديك به تصوري باشه كه ازش ساختم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;

نوشت :&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;
چند روز پيش داشتم كتاب نقد ادبي دكتر سيروس شميسا رو مي خوندم...تو قسمت مكاتب نقد ادبي به نقد اسطوره گرا (Myth criticism) برخوردم كه اثر ادبي رو با توجه به مباحث اسطوره شناسي ( ميتولو‍ژي)
مردمشناسي و روانشناسي بررسي ميكنه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;
به چند مورد از اصطلاحات اسطوره شناسي اشاره كرده بود كه برام جالب بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;
ابتدا اشاره اي به فرق اسطوره با فولكلور و خرافات ميكنم كه دونستن درباره چرايي به وجود اومدن خرافات برام جالب بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;
اسطوره آيئني است كه امروزه به اون ايمان ندارن و اگر ايمان داشته باشن مذهب ميشه مثلآ داستان اصحاب كهف. داستان هاي كهني كه زماني در نزد اقوام باستان حقيقت تلقي ميشده اما امروزه جنبه افسانه اي يافته و كسي اونها رو باور نداره.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;
فلكلور حكاياتي هست كه معمولا پشت اونها پند و اندرز و آموزش هست و منجر به ادب تعليمي ميشه.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;
خرافات كوشش هاي بشر بدوي جهت توضيح و ادراك پديده هاي علمي است و بعد ها منجر به دانش هاي مختلف شده...مثلا داستان هاي جن و زائو كه ميشه اون رو به ميكروب و مسائل بهداشتي تفسير كرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;

از اصطلاحات جالب هم يكي&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;
توتم :&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;
قبايل كهن ميپنداشتند كه نياكان آنان به يك حيوان يا گياه مي رسند كه مقدس و حافظ قبيله و حيات بخش است. مثلا شايد اسب در نزد ايرانيان كهن و اژدها در نزد اقوام چين و ژاپن و برخي از درختان و گياهان در نزد اقوام ديگر چنين جنبه اي داشته اند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;
ايرانيان باستان نژاد بشر را از ريواس مي دانستند كه اسطوره هاي خلقت ما مشي و مشيانه در مقابل آدم و حواي اعراب ميباشند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;

وديگري&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;
آنيميسم :&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;
در نزد اقوام كهن همه چيز جاندار بود و جمادات روح پنهاني داشتند كه به آن "مانا" مي گويند. مانا مي توانست از اشيا به انسان منتقل شود و لذا برخي از اشيا چون سنگهاي مرموز مثلا شهاب سنگها قداست و احترامي داشتند. اين تفكر امروزه هم گاهي به صورت خفيف به چشم ميخورد (مثل حرف زدن من با عروسك هام و پنداشتن اينكه بچه هاي من هستن) و در اديبات به نام پرسونيفيكاسيون (جاندار پنداري) به كار مي رود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;


پي نوشت :&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;
حالا بريد كلي حال كنيد...2 واحد مفتي مفتي نقد ادبي پاس كرديد.(چشمك)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-7500281863284677533?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/7500281863284677533/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=7500281863284677533&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/7500281863284677533'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/7500281863284677533'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='ميتولوژي'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-6452490264983457602</id><published>2010-06-29T13:25:00.006+04:30</published><updated>2010-06-29T13:44:52.678+04:30</updated><title type='text'>زمزمه...</title><content type='html'>&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5488119491667736306" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 254px; CURSOR: hand; HEIGHT: 270px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_FV7n1kDqqVU/TCm3mbHAtvI/AAAAAAAAACQ/2g85JRyRswo/s320/5995.jpg" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
 &lt;/p&gt;&lt;p&gt;
 &lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;p&gt;...
&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;
&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;
&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;... زمزمه مي شد كه &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ما – فقط من و تو –&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;
&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بادبان زورقي را بايد برافرازيم و برويم ,&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اي كاش روح هيچ كس در اين دنيا&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از سلوك لامكان و بي منتهاي ما&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;
&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با خبر نشود. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-6452490264983457602?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/6452490264983457602/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=6452490264983457602&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/6452490264983457602'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/6452490264983457602'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/06/blog-post_7890.html' title='زمزمه...'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_FV7n1kDqqVU/TCm3mbHAtvI/AAAAAAAAACQ/2g85JRyRswo/s72-c/5995.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-8641860076867389682</id><published>2010-06-28T02:15:00.000+04:30</published><updated>2010-06-29T02:19:57.763+04:30</updated><title type='text'>اينجا بجز دوري تو چيزي به من نزديك نيست...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نوشتم نمياد...حتي خوندنم ام نمياد...نه درس , نه وبلاگ بچه ها...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ميدونم الان ميگيد : اه...اي بابا ... اين ديوونه دوباره داره غر غر ميكنه... نق ميزنه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
نه بابا...نه غر ميزنم...نه نق&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خوب شد؟!!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آره...2 ساله كه دارم ميريزم تو خودم...نه غر ميزنم...نه نق ميزنم!!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
2 ساله كه ميبينمش...هر روز كه نه...ولي هر ماه...آره&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
گاهي اوقاتم با هم ميريم سفر...تا اونجايي كه يادمه...بهترين خاطرات زندگيم سفر با اونه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
يه جورايي مثل خودم ديوونس&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ولي با من زمين تا آسمون فرق داره...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
از نظر اعتقادات مذهبي و سياسي و اجتماعي كاملا هم عقيده هستيما&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اما&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
از نظر گرايش جنسي...نه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
نميدونم...شايد آره...ولي بارها امتحانش كردم...نه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
فرق داريم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ولي خب چه ميشه كرد دله ديگه...2 ساله دارم خودمو گول ميزنم... 2 ساله دارم به خودم دروغ ميگم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
هي دلم ميگه ديوونه عاشقش شدي&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ولي عقل و منطقم ميگه ... نه... خرييت نكن...اون كه مثل تو نيست!!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
پس خودتو گرفتار نكن!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
هي ميگه اگه يكي ديگه تو زندگيت باشه فراموشش ميكني&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ولي
امتحان كردم...نميشه...نميشه كه فراموشش كنم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
با اينكه خيلي وقتا ازش بي مهري و بي توجهي ديدم ولي بازم...دله ديگه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
چند وقتيه صداشو نشنيدم از پشت گوشي... سه روز پيش بهش اس ام اس دادم حالشو پرسيدم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
گرم جوابمو داد...اما وقتي گفتم دلم برات تنگ شده و دارم آهنگ ابي رو كه دوست داري و ازت بلوتوس كردم گوش ميدم...ديگه جوابي نداد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
يعني منم عادت كردما...ميدونم وقتي ابراز احساسات ميكنم بهش...جوابي ازش نخواهم شنيد...چه ميشه كرد...دله ديگه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اين آخريا خيلي هواشو كردم...هواي اون صداي مردونه ي جذاب اش...هواي اون خنده هاي قشنگ اش&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اما خب چه ميشه كرد...اون دانشجوي يه شهر دوره...تو خوابگاه ميمونه...كمتر مياد تهران.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اگه هم بياد يواشكي مياد و ميره , فقط زماني كه يه كاري داشته باشه زنگ ميزنه تا همو ببينيم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خب من به همونشم قانع هستم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آخرين سفرمون رشت بود...دوتايي رفته بوديم يكي ديگه از دوستامونو ببينيم...جاتون خالي!!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ياد سفر كرمان بخير...شبا كنارش ميخوابيدم...تا بتونم صداي تك تك نفس هاشو بشنوم ...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آره ... هر وقت باهاش ميرم سفر كمبود خواب ميگيرم... شبا بيدار ميمونم تا بتونم يه دل سير نگاش كنم... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اخه روزا با اون نگاه سنگين اش نميتونم خوب نگاش كنم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
عاشق اينكه حرص منو در بياره...منم هي غرغر كنم...بعد بشينه بزنه زيره خنده...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
صداي خنده هاش هنوز تو گوشمه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
داشتم ميگفتم...ياد سفر كرمان بخير...ياد شبي كه با هم مست كرده بوديم...واي چه شبي بود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
انقدر دوست داشتم حالا كه تو حال خودش نيست خودمو بندازم بقلش...اما تنها نبوديم...نشد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كمي زياده روي كرد حالش زياد خوب نبود منم از فرصت استفاده كردم و دستمو گذاشتم رو پيشونيش&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
هي دستمو ميكشيدم رو گونه هاش...واي كه چه لحظه ي خوبي بود...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
واي ... خاطرات اردبيل و شباي سرعين بخير. آستارا كه ديگه بماند...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آره... تو سفر اردبيل بود كه عاشق اش شدم...دله ديگه...چه ميشه كرد...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
تو اين 2 ساله هي تصميم گرفتم بهش بگم كه چقدر دوسش دارم ولي هر بار زبونم بند اومد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
نميتونم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
دست خودم نيست&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اگه بدونه...اگه بفهمه گرايش من چيه؟!!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
چه اتفاقي مي افته؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
يعني منو بازم به عنوان يه دوست قبول ميكنه...يا.........&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
يا ديگه همچي تموم ميشه...ديگه نميتونم ببينمش...صداشو بشنوم....&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خب...ميدونم كه روشن فكره و ديدگاه اش نسبت به گرايش من تا حدودي مثبته...ولي بازم ترس از دور شدنه ازش نميزاره تا بهش بگم...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اوايل فكر ميكردم اونم گرايش منو داره...آخه رفتارش و اخلاقش يه جورايي مثل ماهاست...ولي فكر نكنم...نه نيست...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
برام مهم نيست كه هست يا نيست&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
فقط اينكه بدونه كه شبا رو با چشم گريون به يادش صبح ميكنم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
انتظاري ندارم ازش...فقط اينكه كمي دركم كنه...همين&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
**************&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
دنياي اين روزاي من هم قد تنپوشم شده&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
انقدر دورم از تو كه دنيا فراموشم شده&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
دنياي اين روزاي من درگير تنهايي شده&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
 تنها مدارا ميكني دنيا عجب جايي شده&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
هر شب تو روياي خودم آغوشتو تن ميكنم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
آينده ي اين خونه رو با شمع روشن ميكنم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
در حسرت فرداي تو تقويممو پر ميكنم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
هر روز اين تنهايي يو فردا تصور ميكنم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
همسنگ اين روزاي من حتي شبم تاريك نيست&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
اينجا بجز دوريه تو چيزي به من نزديك نيست&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;

پي نوشت : بعضي شبا به سرم ميزنه بهش زنگ بزنم و همه چيرو بگم ولي نميشه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
شايد همين روزا بهش بگم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
يا شايد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آدرس وبلاگ رو بدم بهش تا خودش همه چيرو متوجه بشه "مرگ يه بار,  شيونم يه بار"&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-8641860076867389682?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/8641860076867389682/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=8641860076867389682&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/8641860076867389682'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/8641860076867389682'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/06/blog-post_29.html' title='اينجا بجز دوري تو چيزي به من نزديك نيست...'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-4415014270647940752</id><published>2010-06-21T21:43:00.001+04:30</published><updated>2010-06-29T14:56:18.745+04:30</updated><title type='text'>باید اعدام شوند!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بايد اعدام شوند &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
بايد اعدام شوند... استريت ها &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كاش &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
روزي &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
جاي من بودي , &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
نه هميشه &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
يك لحظه &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
نه!... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
جاي خود باش , &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
لذت ببر &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
از &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كردن و &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
از كردن هاي &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
مكرر &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
زندگي كن &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
با ترس &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
با لرز &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
با مرگ . &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اين بار &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
من حكم مي دهم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
بايد اعدام شوند &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
بايد اعدام شوند...استريت ها &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
تو چه حالي ميشي؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
تو مرا ميفهمي؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
نه... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
به دارت ميزنم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
به خاكت مي كشم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
به سنگت ميزنم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
به خونت ميكشم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
تو مرا ميفهمي؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
نه... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
به كدامين گناه؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
به جرم عاشقي&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
چرا؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
چون به سبك ات نيست! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
تو چه ميداني &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
نه... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
نميداني . &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
لذت هماغوشي من &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
با يك مرد , &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و من &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
هر شب , &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
هر شب و &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
هر شب , &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آبستن شدنم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
صبح &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كودكي را زادن &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
باز , &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
شب و &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آبستن شدنم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
زندگي بايد كرد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
با ترس &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
با لرز &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
با مرگ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و تو اين را مي خواهي , &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
نميدانم! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اين چه رازيست؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
زندگي ام به دست توست &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و نيز مردنم , &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
هر شب &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كابوس مرگ را مي بينم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
مردنم را شايد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
در بستر بيماري &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
مردنم را شايد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
در اوج پيري و تنهايي &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
مردنم را شايد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
بر سنگفرش خيابان &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
بعد از عبور يك ماشين &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
مردنم را شايد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
با گلوله اي &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
از تفنگ دشمن &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اما... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كابوس اين شب هاي من &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
هر روز مردنم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
به يقين... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
روزي... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
به دست تو &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
به حكم تو &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اين بار &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
تو حكم مي دهي &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
بايد اعدام شوند &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
بايد اعدام شوند...هم جنس گراها &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
زندگي بايد كرد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;

پي نوشت : دارم ديوونه ميشم...دارم ديوونه ميشم از ديروز كه خبر دستگيري يه زوج هم جنس گرا تو شهر ساري رو شنيدم و خبر به يقين اعدام شدنشون... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
شب با كابوس اعدام هم احساسام به خواب رفتم و حالا صبح شده...توان كاري رو ندارم...تنها كاري كه شد انجام بدم نوشتن قسمتي از احساساتم تو قطعه ي بالا...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-4415014270647940752?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/4415014270647940752/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=4415014270647940752&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/4415014270647940752'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/4415014270647940752'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/06/blog-post_4999.html' title='باید اعدام شوند!'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-811028800275832372</id><published>2010-06-19T21:42:00.001+04:30</published><updated>2010-06-29T15:04:11.120+04:30</updated><title type='text'>و ما همه هستیم...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;

ديشب كردم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
زياده روي &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
در &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خواب &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
يا حتي &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خيال &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
وقتي كه همسرشتگرايان را &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
طاق باز در تردد ستاره ها مي ديدم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
صبح اما با صداي ننه ام &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كه تمام شد نان را هوار مي كشيد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
برخواستم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
فهميدم كه همه خواب بود و خيال&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
در صف نان &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اما &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
امروز صبح پسري را ديدم كه &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
معلوم بود از يك ستاره هفت پر &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آبستن شده&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و دختري را هم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كه در بين اينهمه ستاره &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
از ناهيد خود را آبستن بود &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
مردي را ديدم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كه مي خواست روياي ديشب اش را &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
در پشت پسرك جلويي&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
مخفي &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كند &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و زني كه&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
از ديدن اين صحنه ريز ريز&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
مي خنديد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و اصلا حواسش نبود كه &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
نوبت او&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
دارد از دست مي رود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
پيرمردي را ديدم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
با غيض دانه هاي ذكر را &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
از لاي تسبيح رد مي كرد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و استغفار &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و با خودش مي گفت &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كه چرا باز اين خواب &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ديشب آمد به خيال من &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
پير زني كه &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
مصمم بود &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
امروز &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
با كتك كاري هم شده&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ده درصد نان ها را &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
براي نذرش بخرد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و به امام زاده ببرد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
با خودش مي گفت &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
شايد اگر نذر امروزش قبول شود &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ديگر هرگز به خيال خوابي &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
مثل ديشب نرود &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
همه به نوبت آمدند و رفتند &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و من &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ديدم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كه &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اين خواب نيست &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
يا خيال &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و ما همه هستيم... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;


ديشب كه داشتم اين شعر "همسرشت" رو ميخوندم ياد اين چند روز اخير افتادم كه اتفاقات جالب و گاه خنده آوري برام افتاده.همين امروز موقع برگشت از جلسه امتحان از همون لحظه كه وارد مترو شدم يه پسر حدود 27-28 ساله خيره شده بود به من!! وقتي از پله هاي ايستگاه بالا ميومدم خودشو رسوند پشت سرم و آروم گفت : هموسكشوال؟!! برگشتم و يه لبخند زدم بهش ولي سعي كردم خودمو بين جمعيت گم كنم! نميدونم چرا؟! شايد به خاطر اينكه مثل بقيه بهم گير نده و منو به حرف نگيره...سريع نشستم تو تاكسي و تاكسي شروع به حركت كرد و ميديدمش كه با چشم هاي پر از تشويش و كنجكاوي به دنبال پسري از جنس خودش اطراف رو نظاره ميكرد... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
يا... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
زماني كه داخل اتوبوس سرپا ايستاده بودم در انتظار ديدن يه دوست كه چندتا چهارراه اونطرف تر به انتظارم ايستاده بود ... كنار من روي صندليه اتوبوس دو پسر نشسته بودن و زماني كه اتوبوس به ايستگاه ايستاد دو پسر ديگه وارد شدن كه يكي از اونا يه گوشواره تو گوش سمت چپ اش انداخته بود...پسر كناري من پسرك گوشواره به گوش رو به دوستش نشون داد و زير لب گفت : پسره گ/ي ... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;چند لحظه بعد پسرك گوشواره بگوش اشاره اي به من كرد و به دوستش گفت : پسره گ/ي ...به خاطر دستبندي كه دستم بود... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خب...صحنه ي جالي بود...5 تا هم حس كنار هم...اما همگي كر...لال...كور!!!...كسي جرآت حرف زدن نداشت!! ولي با همه ي اينها جمع جالب و دوست داشتني بود... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و يا... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
پسراني كه با شنيدن فريادهاي درون من كه عاشقانه , رنگين كمان وجودم را فرياد ميزند از من دور مي شوند ... مي گريزند...براي چه؟!...نميدانم!!!... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
شايد به قصد انكار رنگين كمان درون خود!!!...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-811028800275832372?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/811028800275832372/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=811028800275832372&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/811028800275832372'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/811028800275832372'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/06/blog-post_127.html' title='و ما همه هستیم...'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-8091514074462720845</id><published>2010-06-14T21:41:00.001+04:30</published><updated>2010-06-29T15:06:21.086+04:30</updated><title type='text'>شب آرزوها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;راستش...به شخصه از اعراب و ماه هاي عرب نفرت خاصي دارم و به هيچ كدوم از اعمال اونها اعتقادي ندارم ولي...به نظرم شب آرزوها متعلق به همه ي آدماست و ربطي به اعراب و ماه هاي عرب نداره اما خب چه ميشه كرد كه متعصفانه با ماه رجب عربي محاسبه ميشه!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خب...چيزي نمونده تا شب آرزوها...همين پنج شنبه اي كه در پيش رو داريم...بيست و هفت خرداد يا به عبارتي اولين شب جمعه ي ماه رجب. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
البته هر شب ما ميتونه شب آرزوها باشه...ولي هر بار كه صبح از خواب بيدار ميشم ناخداگاه اين قطعه شعر از فريدون مشيري عزيز به ذهنم ميرسه : &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اي ستاره , اي ستاره ي غريب ! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
پس چرا به داد ما نمي رسد ؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ما صداي گريمان به آسمان رسيد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
از خدا چرا صدا نمي رسد ؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;

ولي خب چه كنم كه بدون اميد نمي شه زندگي كرد : &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
من قانع هستم , &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
به يك مشت سكوت &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
به صد سال تنهايي &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و به هزار سال انتظار... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اما گفته اند : &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
وقتي كه تو بيايي &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آشفته ترين خواب اطلسي ها هم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
تعبير مي شود &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;

و من هر بار خودم رو با اين قطعه شعر تسكين ميدم تا شايد روزي ... جايي ... وقتي كه تو بيايي... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خب...براي اين شب آرزو هاي زيادي دارم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
همچنان نا اميد!... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
همچنان اميدوار!... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
 &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كاش چون ياد دل انگيز كسي &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
مي خزيدم به دلت پرتشويش &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ناگهان چشم ترا مي ديدم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خيره بر جلوه زيبايي خويش &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;

كاش در بستر تنهايي تو &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
پيكرم شمع گنه مي افروخت &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
زين گنه كاري شيرين مي سوخت &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ريشه ي زهد تو و حسرت من &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;

كاش از شاخه ي سبز حيات &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
گل اندوه مرا مي چيدي &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كاش در شعر من اي مايه ي عمر &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
شعله ي راز مرا مي ديدي &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;


راستي : &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آرزوي شما چيه واسه اين شب؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;

پي نوشت : ببخشيد كه اين روزا دير به دير بهتون سر ميزنم و همين طور مطلب زيادي نمينويسم... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
دنياي اين روزاي من هم قد تنپوشم شده &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
انقدر دورم... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
دنيا فراموشم شده!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
مشغله ي فكري از يه طرف و امتحانات پايان ترم از طرف ديگه &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ديروز امتحان اولم بود...گند زدم!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اين روزا خيلي داغونم... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
پی پی نوشت : شایان جونم داداشیه گلم ممنون از لطفت...به حرفات فکر میکنم ویا شاید بعد از کمی آرامش بتونم جامه ی عمل بپوشونم بهشون... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
پی پی پی نوشت : مهدی...دلم برا نوشته هات تنگ شده...از صبحه که دارم زنگ میزنم بهت ولی همش با این جمله ی لعنتی مواجه میشم : دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد!!...چه روزای بدیه...دیگه دوست ندارم گوشیمو دست بگیرم و به کسی زنگ بزنم چون همش با این جمله مواجه میشم... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
انتظار چقدر بده...متنفرم ازش&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-8091514074462720845?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/8091514074462720845/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=8091514074462720845&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/8091514074462720845'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/8091514074462720845'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/06/blog-post_2707.html' title='شب آرزوها'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-2336216800978769452</id><published>2010-06-09T21:38:00.001+04:30</published><updated>2010-06-29T15:08:42.641+04:30</updated><title type='text'>دیوانگی ات را جشن بگیر...</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_FV7n1kDqqVU/TCjXi98FtQI/AAAAAAAAAA0/yKrwtWytSp8/s1600/Photo-0014.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5487873141693068546" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_FV7n1kDqqVU/TCjXi98FtQI/AAAAAAAAAA0/yKrwtWytSp8/s320/Photo-0014.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;
&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;زيرا در اين دنيا , جايي كه تمام بشريت بيمار است , عاقل شدن چنان &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;است , كه به نظر ديوانه خواهي رسيد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خب...نمي دونم دارم ديوونه ميشم...يا خيلي وقته كه شدم! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اين دوتايي كه عكسه شونو ميبينيد چندين ساله كه منو ميشناسن يعني تو خانوادمون اين دو نفر از همون روز اول كه من به عنوان فرزندخونده حذانتشون رو بر عهده گرفتم فهميدن كه من همجنس گرا هستم...شدن همدم تنهايي هاي من. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
يه جورايي همصحبت وقتايي كه دلتنگم و از زمين و زمان خسته شدم.ما سه تايي تو يه اتاق زندگي ميكنيم و كاملا به صورت مصالمت آميز...اما تفلكيا گاهي اوقات خيلي ناراحت ميشن!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آخه تو خونه ي ما همه اين دوتارو به عنوان پسرخونده هاي من ميشناسن...وقتي خواهرزادم مياد خونمون ازم ميپرسه دائي : پسرات كوشن؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
منم كه اغلب حواس پرتي دارم...يعني هميشه قبل از اينكه بچه اي بياد خونمون دوتا پسرامو تو كشو يا كمد مي خوابونم...اما اكثر اوقات فراموش ميكنم و باعث ميشه كه بچه هاي گلم بيوفتن دست اين خواهرزاده ي شيطونم...ميگن طرف شيطون رفته تو جلدش...نه عزيزم!! اين خواهرزاده ي منه كه ميره تو جلد شيطون البته بعد از كلي داد و بيداد بالاخره از چنگش در ميارم بچه هامو ولي خب همين باعث ميشه كه گاهي ناراحت ببينمشون. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
يه خاطره وحشتناك به ذهنم رسيد...مي خوام براتون تعريف كنم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
چند سال پيش كه خواهرزادم حدودآ يك ساله بود روزي به خونه ي ما اومدن البته بايد بگم كه تقريبا هر روز اينجا هستن و فقط براي خواب ميرن به خونشون!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اون روز من حس و حال عجيبي داشتم و دلشوره ي شديدي تمام وجودم رو فرا گرفته بود...از صبح كلافه بودم و دو تا بچه هامو به هيچ وجه از خودم دور نميكردم تا اينكه دم دماي ظهر يه فشار عجيبي زير شكمم احساس كردم؟!!...خب از اين فشارا براي همه پيش مياد ولي فكر كنم يه بار براتون شرح دادم كه من فقط روزي يه بار شايدم دو روز يه بار از اين فشارا احساس كنم...آره خلاصه بعد از كمي فكر كردن به اين نتيجه رسيدم كه اگه يه سري به اتاق فشار (wc) بزنم با محاسباتي كه كرده بودم بايد برطرف بشه!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خب از اونجايي براي ورود به اتاق فشار بايد تنها باشي مجبور به ترك اولاد شدم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
تازه با خيال راحت نشسته بودم تا اين درد لعنتي رو از وجودم خارج كنم كه يهو يه صدايي شنيدم...! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
مامان : ه ه ه ه ه ه واي... واي... واي &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خاك به سرم شد... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خطاب به خواهرم : خدا خفت كنه چرا اونو دادي دست بچه؟! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
حالا جواب اندوهو چي بديم؟!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
منكه اين حرفارو شنيدم زودي قيچي كردم و از اتاق فشار زدم بيرون...چشمتون روز بد نبينه... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
واي اگه بدونيد با چه صحنه اي رو به رو شدم؟!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خواهر زادم نشسته بود تا مامان جونش خير سرش غذا بده بهش... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خواهرم هاپو جون منو ميده دستش تا باهاش بازي كنه و سر گرم باشه تا بچه ش غذا كوفت كنه... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
واي خداي من ياد آوريش هم دردناكه و سخته!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
شازده كوچولو با همون قاشق اول غذا هر چي كه خورده بود و بالا مياره و در همين حين هاپو جونم زير چنگالهاي اين بچه غول اسير بودن كه باعث ميشه تمام فرني و شير و سوپ و هزار كوفت و زهرماري كه به خورده بچه دادن به صورت ميكس شده مثل يه بارون شديد بهاريه همراه با تگرگ بريزه رو سر و صورت پسر گل من. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خب...با ديدن اون صحنه من كنترل خودمو از دست دادم و يهو پخش كف اتاق شدم و ديگه چيزي يادم نمياد تا اينكه با چند قطره آب دوباره به هوش اومدم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
حالا باقيش بماند كه هنوزم برام شده عقده تا يه جوري بعد از بزرگ شدن خواهرزادم يه حال اساسي ازش بگيرم!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
هاپو جونم از گاو كوچولو بزرگتره و هميشه روي كيسم لم ميده ولي خب گاو كوچولو هميشه بهونه باباشو داره و مجبورم هميشه بقلش كنم و از خودم دورش نكنم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
نميدونم چطورياست كه هر وقت باهاشون حرف ميزنم آروم ميشم!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
البته قابل ذكره كه اتاقم هم در مورد آروم شدنم بي تاثير نيست چون فكر ميكنم اين تو در آزادي و آرامش كامل به سر ميبرم و بيرون از اين اتاق حتي تو خيابون و جاهاي ديگه اصلا احساس خوبي ندارم آخه هر چي باشه اين اتاق منو همين جوري كه هستم يعني به عنوان يه همجنس گرا پذيرفته و آجر به آجرش ميتونن دركم كنن بر خلاف خانوادم و اطرافيانم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
يادمه چند روز پيش تو يكي از وبلاگ ها كه فكر ميكنم وبلاگ اولين گالري عكس دگرباش بود يه جمله اي خوندم... خيلي ذهنمو در گير كرده...نوشته بود : &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
پسران همجنس گرا پسراني بي مادرند زيرا مجبورند در تمام عمر به مادران خود دروغ بگويند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
تازگيا مامانم ميگه : عزيزم... ديگه داري ديوونه ميشي بايد برات آستين بزنم بالا!!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آخه حرف زدن با پسر خونده هام مگه ديوونگيه؟!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
يا احساس تنهايي كردن و نداشتن يه مجنون تو زندگي...ديوونگيه؟!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ولي خب من اميد وارم...اميدوارم به بهشت گم شده ي آرزو&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
همون بهشتي كه مهدي و هاملت و خيلي هاي ديگه به بي اف وعده شو دادن &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
منتظرم تا بهشت گم شده ي آرزو ها يه روزي يه جايي...منو پيدا كنه... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
حالا به نظرتون : &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
يعني من ديوونه شدم؟!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-2336216800978769452?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/2336216800978769452/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=2336216800978769452&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2336216800978769452'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2336216800978769452'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/06/blog-post_5432.html' title='دیوانگی ات را جشن بگیر...'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_FV7n1kDqqVU/TCjXi98FtQI/AAAAAAAAAA0/yKrwtWytSp8/s72-c/Photo-0014.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-271825239714113124</id><published>2010-06-07T21:37:00.001+04:30</published><updated>2010-06-29T15:10:09.408+04:30</updated><title type='text'>جدایی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
سنگ و فرسنگ ز بخت ما به هم ساخته اند &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
كه هميشه ما دو تا جداي از هم باشيم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
شادي هر لحظه ز ما رو گرداند &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
تا كه ما خسته دل و همدم ماتم باشيم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
تو جدا از من و من دور ز تو مانده غريب &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
آرزو بر دل من ماند كه با هم باشيم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
آسمان دم به دم ابري شد و باران باريد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
تا كه آموختمان ز ديده ها نم باشيم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
آنقدر غصه بر اين سينه ي ما ريخت كه ما &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
هر دمي خواسته ايم از اين جهان كم باشيم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
بين ما شعله ي عشقي به صفا روشن شد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
هرگز اين فكر نكرديم كه ما شهره ي عالم باشيم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
مردمان تيره دل به عشق ما چشم زدند &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
نبود چاره جز اين كه همدم غم باشيم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
چشمها غمين بسي به آن جهان دوخته ايم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;
شايد آنجا بشود قسمت و با هم باشيم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;




پي نوشت : اينو زماني نوشتم كه اميد تصميم به ازدواج گرفت... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
فكر ميكرد با اين كار مي تونه خودش , افكارش و مهم تر از همه گرايشش رو تغيير بده اما متآسفانه بعد از گذشت چند ماه از زندگيه مشترك تازه متوجه بزرگ ترين اشتباه زندگيش شد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ولي چه فايده كه الآن تو جهنمي كه براي خودش ساخته , به قول خودش : "زندگي!!...نه" مردگي ميكنه...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-271825239714113124?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/271825239714113124/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=271825239714113124&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/271825239714113124'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/271825239714113124'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/06/blog-post_4227.html' title='جدایی'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-553650131118853900</id><published>2010-06-05T21:37:00.001+04:30</published><updated>2010-06-29T15:12:08.455+04:30</updated><title type='text'>و نه عشق!!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;برادرم بود&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
دوست ميداشتم اش &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آن روزها... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
روزهاي آخر سربازي اش &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آخر هفته ها به ديدن ما مي آمد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و من خوشحال... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
از بوي تن اش &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
از گرماي دستان اش&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
شب ها كنار هم خواب بودیم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و چه زيبا بود... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و من هميشه در آرزوي ... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
شبي با گرماي تن اش از خواب پريدم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
چه شبي بود... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
شب بر آورده شدن حاجات &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
شب گذشت و شب هاي دگرهم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و ما هر شب عشق بازي ميكرديم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
نه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
من...عشق بازي مي كردم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
در فاصله ي رخوتناك دو هم آغوشي&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
چند ماه بعد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
روزي مادر گفت : &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
برادرت دلباخته شده... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
دلباخته ي دختري... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
هفته ي بعد از عقد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آمد... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و شب در كنار هم ... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اما &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ديگر برادري در كنارم خواب نبود &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
مرده اي بود &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
به خواب عميق فرو رفته... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
تمام آرزوهايم نقش بر آب شد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و چه شب شومي... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
شبي كه فهميدم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
از تنه بسانه جسد برادر... فهميدم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
عروسكي بودم بر دستان هوسناك برادر &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
بازيچه اي براي فرو نشاندن خوي حيواني ي برادر &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و نه... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
عشق &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و نه ... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
دوست داشتن &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و من &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
مرگ را ديدم به چشم خود &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;


پي نوشت : &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و اين خاطره ي شومي بود كه در گورستان خاطره هايم مدفون شده بود ساليان سال &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اما &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
دوباره سر از خاك بر كشيد با خواندن شعري از خشايار خسته ي عزيز به نام دريا &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و چه خوب درك ات ميكنم "مسعود"&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-553650131118853900?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/553650131118853900/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=553650131118853900&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/553650131118853900'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/553650131118853900'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/06/blog-post_4617.html' title='و نه عشق!!'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-2146045967062561100</id><published>2010-06-04T21:36:00.001+04:30</published><updated>2010-06-29T15:13:32.364+04:30</updated><title type='text'>شبانه ی 3 (اعترافی طولانی...) قسمت آخر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
چند ماهي به همين صورت گذشت تا اينكه يه روز شماره آرش روي صفحه گوشيم هك شد و گوشي شروع كرد به لرزيدن...بله...آرش بود...نمي خواستم جواب بدم ولي نميدونم كه چه فكري كردم گوشي رو برداشتم و جواب دادم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آره...آرش بود... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
شروع كرد به احوال پرسي و مثل هميشه قبل از اينكه اجازه ي حرفي به من بده درباره ي رابطه ي خودش و بي افش حرف زد و اينكه دوستيه اونا حتي به دو ماه هم طول نكشيده , خب براي من اصلا مهم نبود , فقط گوش ميكردم به صحبت هاش.دوباره ادامه داد تا اينكه حرفش رو قطع كردم و گفتم كه خب...اين حرفا چه ربطي به من داره؟ من چيكار ميتونم بكنم؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آرش پيشنهاد رابطه ي مجدد رو داد ولي براي من آرش مرده بود و تازه فراموشش كرده بودم. تماس هاي آرش چند روزي ادامه داشت و هر بار با برخورد سرد و گاهي خشونت آميز من تموم ميشد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
بعد از اين ماجرا چند ماهي گذشت و ديگه از آرش خبري نشد...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
يه روز كه داشتم ايميلم رو چك ميكردم نامه اي ديدم از طرف شخصي به نام شهاب. خودش رو معرفي كرده بود و نوشته بود كه آدرس ميل منو از مجله ي ماها گير آورده. خب...افراد زيادي از طرف مجله ماها ميل منو پيدا ميكردن و پيغام ميذاشتن ولي برام مهم نبودن اما شهاب هر روز پيغامي برام ميفرستاد نتيجه اينكه مجبور شدم چند باري باهاش چت كنم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
شهاب تمام خوصوصياتي رو كه من مي خواستم داشت . خب...اون روزا احساس تنهايي شديدي ميكردم و وجود يه نفر كه منو درك كنه برام خيلي مهم بود. اين شد كه شماره تماسم رو دادم بهش. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خيلي برام جالب بود شهاب دقيقا كسي بود كه من به دنبالش بودم , رؤياي دست نيافتني كه حالا به واقعيت پيوسته بود.اون شب رو من با اشعار حافظي كه شهاب برام ميفرستاد به صبح رسوندم بدون اينكه لحظه اي خواب به چشمم بياد... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
فرداي اون روز ما قرار ملاقات گذاشتيم , اليته قبل از ملاقات عكسي از هم ديده بوديم. با ديدن شهاب من كاملا شيفته ي اون موجود شدم.روزها به همين صورت در كنار هم مي گذشت و شب رو با شنيدن صداي اون از پشت گوشي روز ميكردم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
تا اينكه يه روز شهاب تماس گرفت وقتي جواب دادم ديگه همون صداي شاد سابق رو نشنيدم . شروع كرد به صحبت كردن با صداي آروم و شمرده شمرده... و مردد از اينكه حرفي رو كه تو فكرش هست بايد بگه يا نه... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
با اصرار من كه چه اتفاقي افتاده؟ خواهش ميكنم حرف بزن! شروع كرد به معذرت خواهي و اظهار پشيموني ولي من اصلا متوجه حرف هاش نميشدم...ادامه داد كه محمد جان من از دوستان آرش هستم و آشنايي و دوستيه ما تمامآ نقشه اي بوده از جانب آرش تا به وسيله بازي با احساسات من , منو نابود كنه و انتقامي بگيره از اينكه من پيشنهاد دوستيه مجددش رو رد كرده بودم. و شهاب گفت كه اگه منو با خبر نميكرد قرار بود چه بلايي به سر من بياد...بلايي شبيه به همون اتفاقي كه چند سال پيش رخ داده بود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
داستان تجاوزي كه تو وبلاگ قبليم ضمير پنهان براتون نوشتم...آره...من همون محمد ضمير پنهان هستم كه تو پست آخرم از عشقم نسبت به شهاب براتون نوشتم...ضمير پنهاني كه خيلي زود اومد و خيلي زود هم رفت و هنوز هم اسم اونو ميتونيد گوشه ي لينگستون بعضي از وبلاگ ها ببينيد. اگه قبلا خودمو معرفي نكردم واسه ترسي بود كه داشتم ... ترس از اينكه اونا دوباره پيدام كنن و يا... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
با شنيدن اين حرفا از طرف شهاب من دوباره نابود شدم...دوباره كاخ آرزوهايي كه براي خودم ساخته بودم به تاراج رفت...ويران شد...دوباره محمد بود و دنياي سياه اطرافش...دوباره محمد بود و لجن زاري كه توش غرق شده بود... دوباره محمد بود و افكار سياه و پوچش... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
گاهي اوقات به وجود اوني كه اون بالاست شك ميكنم...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-2146045967062561100?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/2146045967062561100/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=2146045967062561100&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2146045967062561100'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/2146045967062561100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/06/3.html' title='شبانه ی 3 (اعترافی طولانی...) قسمت آخر'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-8231768244848311419</id><published>2010-06-03T21:35:00.001+04:30</published><updated>2010-06-29T15:15:03.904+04:30</updated><title type='text'>شبانه ی 2 (اعترافی طولانی...)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تا اينكه يك روز كه آرش مثل هميشه براي تحويل كارهاش به شركت اومده بود و قرار بود بعد از تموم شدن كار با هم بريم بيرون تا طبق معمول در كنار هم روز رو به پايان برسونيم...تو آسانسور بوديم كه گوشي آرش به صدا در اومد... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آرش شروع كرد به حرف زدن به صورت بريده بريده و اكتفا كرد به بيان كلمات : آره...نه...باشه...خوبه...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
بعد از تموم شدن مكالمه ش رو به من كرد و گفت كه يكي از دوستان قديميش تماس گرفته و مي خواد اونو ببينه و تآكيد كرد كه اون دوستش هم جنس گرا نيست پس بهتره منو نبينه...زماني كه با تعجب من روبه رو شد كه مگه من قراره حرفي بزنم در اين مورد يا مگه قراره اتفاقي بي افته و دوست تو متوجه اين قضيه بشه كه نميخواي منو ببينه؟!! گفت كه موردي نداره اما بهتره كه ما از هم جدا بشيم و زماني كه اون با دوستش در حال صحبت كردن هست من وارد بشم و اظهار كنم كه از دوستان آرش هستم و به صورت اتفاقي در حال گذشتن از خيابون بودم كه ديدمش و اومدم جلو تا احوالي جويا بشم!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
با سرهم كردن اين داستان از طرف آرش منه ساده هم كه تو خيالات خودم اعتماد كاملي به آرش داشتم تمام حرف هاشو باور كردم و فكر ميكردم كه فقط به خاطر ترس از اينكه دوست قديميش بويي از گرايشش ببره اين داستان رو مي خواد پياده كنه ولي دريغ از اينكه...
شركتي كه ما كار ميكرديم نزديك ميدون وليعصر بود.بعد از بيرون اومدن از شركت ما از هم جدا شديم و من بعد از كمي تآخير به دنبال آرش راه افتادم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آرش ابتداي بلوار كشاورز وسط بلوار با پسري درشت اندام و كمي به ظاهر چاق ديدار كرد و بعد از گذشت چند لحظه اي شروع به حركت به طرف چهار راه وليعصر كردن و من به دنبال اونا. نه به خاطر اينكه آرش رو كنترل كنم....نه....چون اصلا برام مهم نبود كه آرش با چه كسايي حرف ميزنه يا با كي كجا ميره چون اعتماد خاصي داشتم بسبت بهش....صرفا به خاطر اينكه برنامه اي كه ريخته بوديم به اين صورت بود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
بعد از طي مسافتي من خودم رو رسوندم به اون ها و با صدا كردن اسم آرش توجه اونا به من جلب شد. شروع كردم به احوال پرسي و فيلم بازي كردن كه اي بابا...پسر كجايي تو...خيلي وقته كه خبري ازت ندارم....چه جالب كه الان ديدمت و از اين جور حرفا... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
( خب بازيگريه منم بد نيست , يه بار رفتم تست بازيگري دادم البته جوونيام بود و هزار اميد و آرزو در دل! از شانس بدم روزي كه قرار بود تست بدم تو ترافيك سنگيني گير افتادم...خب...به هر زحمتي شده خودمو رسوندم به محل اما كمي دير...تمام كسايي كه اومده بودن تست بدن و همين طور من مراحل مختلفي رو پشت سر گذاشته بوديم و از چند تا فيلتر رد شده بوديم و اين مرحله آخر بود...آره...تمام بچه ها روي اس تيج داشتن بازي ميكردن...اونم چه بازيي!! بايد تصور ميكردن كه تو يه تيمارستان هستن و هر كدوم نقش يه بيمار رواني رو اجرا ميكردن...وقتي رسيدم ديگه آخراي بازيشون بود كارگردان پيشنهاد داد تا من به طور انفرادي نقشي رو بازي كنم....واي اونم چه نقشي!!! نقش يه نفر كه مشكل كليوي داره و ديگه كاسه ي صبرش لبريز شده وسط يه پارك كه فقط يه دستشويي بيشتر نداره و....اون دستشويي هم از قبل توسط نيروهاي اشغالگر اشغال شده رو بازي كنم....نميدونيد چه صحنه اي بود داشتم از خنده روده بر ميشدم...آخه من اين يه قلم نقش رو اصلا خوب بلد نيستم بازي كنم...من به صورت ميانگين!! نه بابا...به صورت قطع روزي يك بار بيشتر از اون فضاي جالب انگيز استفاده نميكنم...و اين باعث شده كه دوستانم به انسان بودن و كليه دار بودن من شك كنن!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خلاصه...در اثر خنده ي زياد بنده نتونستم اين مرحله رو با موفقيت پشت سر بزارم و اين شد كه سر خورده شدم!!! ) &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اي بابا...بازم روده درازي كردم...ببخشيد...برگرديم سر داستان خودمون : &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آره...با پيوستن من به اونا دوباره شروع به حركت كرديم به سمت پارك دانشجو (واي...عجب جايي) اين بار اون پسر بود كه داشت از خوصوصيات اخلاقي و هنرهاش حرف ميزد...واي كه چقدر از خود راضي بود و اعتماد به نفسش چيزه آسمونو پاره ميكرد...آرش با شنيدن اين توصيفات عقل از سرش پريده بود و من كمكم داشت دو زاريم مي افتاد.با رسيدن ما به پارك گوشيه من شروع كرد به لرزيدن (نترسين!!...گوشيه من چندين ساله كه رو ويبره هست و صداي زنگ گوشيمو چند سالي ميشه كه نشنيدم...حالا دليلش رو بعدآ براتون مينويسم) آره...از خونه بهم زنگ زده بودن و كار خيلي مهمي پيش اومده بود كه من بايد زودتر ميرفتم به خونه....با گفتن اينكه بچه ها من بايد برم...معذرت مي خوام...هر دوشون كاملا خوشحال شدن و من كاملا متوجه داستان شده بودم كه بابا...طرف (از گفتن اسمش خوداري ميكنم چون اونم وبلاگ نويسه و ميشه همين اطراف تو بلگفا پيداش كرد...البته از خواننده هاي وبلاگ من نيست...پس كسي به خودش شك نكنه خواهشآ) &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آره...طرف جي تشريف دارن و اين بار چندمه كه با آرش قرار ملاقات دارن و كاملا هم ديگه رو ميشناسن و تمام ماجرا اين بوده كه فيلم بازي كنن يه جوري به من بفهمونن تا من دست از سر آرش بردارم! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
همه ي اين حرفهارو شب وقتي آرش تماس گرفت بيان كرد و من همين طور تو شوك بودم كه آخه چرا؟!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
مگه چه اتفاقي افتاده بود بين ما؟! يا مگه من كار ناشايستي انجام داده بودم؟! مني كه هر كاري ميكردم فقط براي رضايت آرش بود (رفتن به دكتر تغذيه و كلي آزمايش و رژيم غذايي و ... تا كمي هيكلم رو فرم بياد آخه من جثه ي ظريفي دارم) درست كردن كار براي آرش و... كلي كاراي ديگه...ديگه عشق و علاقه رو هم كه خودتون بايد حدس زده باشيد كه تا چه حد نسبت بهش داشتم... اون وقت چرا بايد اين طور بشه؟! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
يعني با اين كارش ميخواست چي رو ثابت كنه؟ خب ميتونست باهام حرف بزنه نيازي به ملاقات كردن من با اون پسر نبود!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ولي آرش با اين كارش منو خورد كرد...نابود كرد...فقط قصدش اين بود كه منو تحقير كنه... و من همچنان تو شوك اين كار احمقانه ي آرش بودم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خب...ميدونيد؟....آدما براي آرش حكم يه دستمال رو دارن زماني كه استفاده شو ميكنه و ديگه براش ارزشي ندارن اونا رو ميندازه دور...يا فكر ميكنه آدما تاريخ انقضاء دارن و... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
مهم نيست...ديگه همه چيز براي من تموم شده بود و فكر ميكردم كه اين چند وقته تو يه خواب عميق و زيبا غرق شده بودم...دوباره تنهايي و دوباره سياهي و دوباره... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
با وجود اينكه اين اتفاق افتاده بود ولي من هنوزم نميتونستم باور كنم و هنوز به آرش فكر ميكردم... گاهي اوقات به طور اتفاقي همديگه رو تو شركت ميديديم و هر بار آرش از خوبي هاي اون پسر حرف ميزد و عشقي كه نسبت به هم داشتن...تا اينكه من طاقت اين حرفا رو نياوردم و از اون شركت زدم بيرون...خب برام مهم نبود...جاهاي بهتري بودن كه من براشون كار ميكردم و فقط نمي خواستم آرش رو ببينم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
چند ماهي به همين صورت گذشت تا اينكه يه روز شماره آرش روي صفحه گوشيه من هك شد و گوشي شروع كرد به لرزيدن...بله...آرش بود...نمي خواستم جواب بدم ولي نميدونم كه چه فكري كردم كه گوشي رو برداشتم و جواب دادم.
آره...آرش بود... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;

ادامه دارد...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-8231768244848311419?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/8231768244848311419/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=8231768244848311419&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/8231768244848311419'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/8231768244848311419'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/06/2.html' title='شبانه ی 2 (اعترافی طولانی...)'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-3281842069793852092</id><published>2010-06-02T21:34:00.001+04:30</published><updated>2010-06-29T15:17:01.901+04:30</updated><title type='text'>شبانه ی 1 (اعترافی طولانی...)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تو يه بعد از ظهر داغ و جهنمي تابستون رفتم به ديدنش. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
تنها يه عكس از چهره ش ديده بودم و چيز زيادي ازش نميدونستم فقط اينكه عاشق ادبياته و هر از گاهي چيزي مينويسه واسه دل خودش!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ساعت 14:45 رسيدم به محل قرار.روبروي داروخونه ي قانون تو ميدون ونك.يه ربعي زود رسيده بودم خب اين عادت منه كه سر تمام قرارهام زودتر ميرسم.از بد قولي و انتظار خوشم نمياد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آخه انتظار خيلي سخته!! چيزي كه مدت هاست دارم تحمل اش ميكنم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
به اطراف نگاه ميكردم و با نزديك شدن هر پسري ضربان قلبم تندتر ميشد و با فاصله گرفتنش دوباره به حالت عادي بر ميگشت.اگه كسي رو از دور ميديدم و احساس خوبي نسبت بهش نداشتم تو دلم خدا خدا ميكردم كه اين نباشه و با ديدن كسي كه نظرم رو به خودش جلب ميكرد تو دلم ميگفتم : اين ديگه بايد خودش باشه و زماني كه نزديك تر ميشد و از كنارم عبور ميكرد تمام افكارم به هم مي ريخت.
ديگه زمان از دستم در رفته بود وقتي نگاهي به ساعت مچي م انداختم ديدم كه نيم ساعتي هم از قرار ما گذشته و ساعت 17:30 دقيقه ست. وقتي سرمو بلند كردم نگاهم با يه صفحه ي زرد رنگي كه آرم play boy روي اون هك شده بود برخورد كرد. من هنوز محو اون تصاوير بودم كه صدايي گفت: سلام, آقا محمد؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خب صدا كمي برام آشنا بود چند باري از پشت گوشي شنيده بودم.صدايي با احساس و لحني كاملا كتابي و ادبي!! صداش شبيه صداي گوينده هاي راديو بود و اين صدا رو زماني كه براي بار اول از پشت گوشي شنيدم تا حد زيادي منو به خودش جذب كرد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
وقتي سرم رو كاملا بالا آوردم و صورت ش رو ديدم با همون موهاي پر پشت و فشني كه تو عكس ديده بودم خيالم راحت شد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
درسته...خودش بود...آرش. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
قبل از اينكه اجازه بده تا من حرفي بزنم شروع كرد به حرف زدن با همون لحن ادبي خاص. به راه افتاديم در امتداد خيابون وليعصر به سمت پارك ساعي. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و آرش همچنان حرف ميزد...از خصوصيات و اخلاقيات خودش و اينكه چه هنرهايي رو بلده و در حال حاضر چه كارهايي داره انجام ميده و ميون هر چند تا جمله يه ضرب المثل بكار ميبرد و با اين كارش من تعجب ميكردم كه يه نفر چرا بايد بين هر چند تا جمله يه ضرب المثل به كار ببره كه بعدها فهميدم آقا عادت دارن به استفاده از كنايات و ضرب المثل هاي ادبي.اين موضوع اوايل برام خيلي جالب بود اما رفته رفته باعث آزار و ناراحتيم شد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
رسيديم به پارك ساعي.روي يه نيمكت نشستيم.حالا نوبت من بود كه از خودم براش بگم. من كه كاملا غرق رؤياهام شده بودم و با شنيدن اون صدا و اون تعاريفي كه آرش از خودش داشت تو يه دنياي ديگه اي بودم كاملا افكارم مغشوش شده بود.هر طور شده شروع كردم به حرف زدن و خلاصه ي مختصري از خودم و زندگيم براش گفتم. بعد از تموم شدن حرفام شروع كرد به سؤال كردن از گذشته من و رابطه هايي كه قبلا داشتم و با اينكه من دوست نداشتم حرف زيادي درباره روابط گذشتم بهش بگم ولي با اصراري كه داشت منو مجبور به بيان حتي ريزترين و جزئي ترين روابطي كه صرفآ مربوط به خودم ميشه كرد. اين كارش كمي باعث آزار من شد ولي خب...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; ديگه گذشته برام مفهومي نداشت و تمام فكر من متوجه آينده و بودن در كنار كسي كه فكر ميكردم ميتونم در كنارش به آرامش برسم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ديگه هوا داشت كم كم تاريك ميشد و اين نشون دهنده اين بود كه روز به پايان رسيده و زمان خداحافظي شده...خب...با شناخت كمي كه از هم به دست آورديم قرار بر اين شد كه چند باري با هم ملاقات كنيم تا به يه نتيجه ي قطعي برسيم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
برگشتم به خونه و تمام شب رو به آرش فكر ميكردم و به اينكه كاش عقربه ها كمي تند تر حركت ميكردن تا هر چه زودتر زمان ديدار دوباره ي ما برسه!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
روزها پشت سر هم مگذشتن و ما تقريبا هر روز هم ديگه رو ميديديم و هر بار اين من بودم كه مسافتي رو طي ميكردم تا بتونم آرش رو تو نزديكي هاي خونشون ملاقات كنم البته اين موضوع اصلا برام مهم نبود. با هر با ديدن آرش بيشتر از قبل عاشق و شيفته ي اون ميشدم و اين ابراز علاقه ميشه گفت كاملا يك طرفه بود فقط گه گاهي از جانب آرش ابراز علاقه ي مختصري ديده ميشد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
تو ملاقات سوم يا چهارم بود كه مدل موهاي آرش تو جه منو به خودش جلب كرد و اينكه چرا هميشه به صورت خاصي بدون هيچ تغييري آرايش ميشن؟!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
وقتي اين سؤال رو ازش پرسيدم ابتدا حاضر به جواب دادن نميشد ولي خب با اصرار من گفت كه به خاطر ريزش بيش از حد موهاش از كلاه گيس استفاده ميكنه!!! اين براي من چيز زياد جالبي نبود...آخه چه لزومي داره استفاده از كلاه گيس؟!! خب اين همه افراد تو جامعه هستن كه با ريزش كامل موهاشون مواجه هستن ولي با همون ظاهر هم زيبا و خوش چهره به نظر ميان چه نيازي به استفاده از كلاه گيس و تحمل مسائل عصبي و روانيش هست؟!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آخه خودم يه بار براي امتحان استفاده كردم و كاملا از لحاظ عصبي به هم ريختم!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
به قول مولانا كه ميگه : &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
من به هر جمعيتي نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
حالا حكايت منم همينه...با همه جور آدم و فرقه و گروه و مذهب و ... همنشين شدم تا ببينم تو دنياي اطرافم چه اتفاقاتي داره مي افته....البته هميشه هم اين همنشيني به نفع ام نبوده ولي درس هايي براي زندگيم شدن... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ببخشيد كمي فاصله گرفتم برگرديم سر داستان خودمون: &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
بعد از گذشت تقريبآ يك ماه تصيم گرفتيم تا تعهدي نسبت به هم داشته باشيم و به عنوان بي اف در كنار هم بمونيم... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
بعد از اون روز و قراري كه با هم گذاشته بوديم تا چند ماه ما با هم بوديم تو غم ها و شادي ها,تو شكست ها و پيروزي ها و...همه جا و همه زمان در كنار هم و پا به پاي هم... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اون روزها من توي شركتي كار ميكردم و آرش هم به دنبال كار ميگشت تا اينكه آرش با پيشنهاد من براي كار تو همون شركت موافقت كرد و با ضمانت من نزد رئيس شركت آرش مشغول به كار البته به صورت پاره وقت و دوره اي شد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
تا اينكه يك روز كه آرش مثل هميشه براي تحويل كارهاش به شركت اومده بود و قرار بود بعد از تموم شدن كار من با هم بريم بيرون تا طبق معمول در كنار هم روز رو به پايان برسونيم...تو آسانسور بوديم كه گوشي آرش به صدا در اومد... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;

ادامه دارد... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;

پي نوشت : به پيشنهاد يكي از بهترين دوستانم تصميم گرفتم تا تو هر پست گوشه هايي از زندگيه پر فراز و نشيبم رو براتون بنويسم تا شايد ...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-3281842069793852092?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/3281842069793852092/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=3281842069793852092&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/3281842069793852092'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/3281842069793852092'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/06/1.html' title='شبانه ی 1 (اعترافی طولانی...)'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-7525863954296787026</id><published>2010-06-01T21:30:00.001+04:30</published><updated>2010-06-29T20:47:51.425+04:30</updated><title type='text'>فراقی</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_FV7n1kDqqVU/TCjVx7uTI5I/AAAAAAAAAAs/BYcLaefMsag/s1600/842357-md.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5487871199773139858" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 212px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_FV7n1kDqqVU/TCjVx7uTI5I/AAAAAAAAAAs/BYcLaefMsag/s320/842357-md.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;


&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;چه بي تابانه مي خواهم ات اي دوري ات آزمون تلخ زنده به گوري! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
چه بي تابانه تو را طلب مي كنم! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
بر پشت سمندي &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
گوئي &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
نو زين &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كه قرارش نيست. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و فاصله &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
تجربه ئي بي هوده است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
بوي پيراهن ات, &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اين جا &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و اكنون._ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كوه ها در فاصله &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
سردند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
دست &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
در كوچه و بستر &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
حضور مآنوس دست تو را مي جويد , &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و به راه انديشيدن &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
يآس را &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
رج ميزند. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
بي نجواي انگشتان ات &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
فقط._ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و جهان از هر سلامي خالي ست. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;

پی نوشت: برای کسی که باید باشه ولی...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-7525863954296787026?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/7525863954296787026/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=7525863954296787026&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/7525863954296787026'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/7525863954296787026'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/06/blog-post_3772.html' title='فراقی'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_FV7n1kDqqVU/TCjVx7uTI5I/AAAAAAAAAAs/BYcLaefMsag/s72-c/842357-md.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-1326572748589938230</id><published>2010-05-27T21:29:00.001+04:30</published><updated>2010-06-29T20:49:06.769+04:30</updated><title type='text'>جوونی کجایی که یادت بخیر!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
امروز بعداز ظهر يه سر رفتم دانشگاه آخه 2 ساعتي كلاس جبراني داشتم.بعد كلاس كه ميخواستم دانشگاه رو به قصد لونه ترك كنم 2تا از دوستام گير سه پيچ دادن كه بمونم و با سرويس برگردم.خلاصه از اونا اصرار و از من انكار كه بالاخره اونا پيروز شدن و يك ساعتي منتظر شديم تا سرويس آقا شاهسون از راه رسيد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آقا شاهسون راننده سرويسمونه كه خيلي اهل دله با اينكه سن پدر بزرگ منو داره ولي عاشق ترانه هاي ساسي مانكن و عليش مس و اينجور چيزاست و هر نيم متر رو سقف اتوبوس يه باند كار گذاشته.(خب دله ديگه!پير و جوون نداره كه!) &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اين شد كه منو دوباره ياد گذشته هاي نه چندان دور انداخت!!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
يادش به خير! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ترماي يك و دو و سه يلي بودم واسه خودم! سرويس آقا شاهسون شده بود پاتوق منو دارو دستم. آخه يه گروه 10-15 نفره هم داشتم كه هميشه دنبال من همه جا بودن.اصلا اگه اغراق نباشه سرويس آقا شاهسونو به اسم من ميشناختن تو دانشگاه. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ديگه سرتونو درد نيارم.خلاصه سرويس شده بود يه كافه بار برا خودش.بساط بزن و بكوب و حركات موزون و رقص و پاي كوبي وخنده و مسخره بازي هر روز به راه بود و هر كي قر تو كمرش خش ميشد يا حال زاري داشت با سرويس ما ميرفت خونه. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خلاصه جوونيه ديگه!قر كه تو كمر خش بشه بايد يه جوري خاليش كرد وگرنه كار دستت ميده!!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
تا اينكه يه روز كه وسط اتوبوس كه معركه گرفته بودم به همراه چند تن از بروبچ گروه ارازل يه ستون پنجمي گماشته شده از طرف برادران حراست دانشگاه از حركات موزون بنده فيلمي تهيه ميكنه! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
فرداي اون روز رفتم دانشگاه و متوجه شدم كه همه ي دوستان بلوتوس حركات موزون بنده رو دارن حتي اونايي كه اصلا اهل سرويس ما نبودن!! اين قضيه برام مهم نبود و هرازگاهي با ديدنش يه نيشخندي ميزدم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اون هفته به پايان رسيد و هفته بعد دوباره رفتم دانشگاه.سر كلاس بودم كه خيلي محترمانه در كلاس رو زدن و يه نامه كه متعلق به من بود رو دادن به استاد.نامه رو از استاد گرفتم باز كردم... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
بله.... دعوت نامه اي بود از طرف برادران سخت كوش و فعال حراست كه از بنده براي صرف چاي و شيريني !!! دعوت به عمل آورده بودن. منم كه اصلا فكرم به بولوتوس و اون ماجراها قد نميداد. بعد كلاس رفتم دفتر حراست و به محض ورود با سيماي خوشچهره ي سردار (سردار:معاون دانشجويي دانشگاه هستن ويه جانباز يه روي ويلچر ميشينن) و همين طور رئيس حراست دانشگاه (كه زماني ماست كش بودن تو صلف برادران و به تازگي و با عنايات دوستان و آشنايان به سمت رئيس حراست نائل شدن) مواجه شدم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خلاصه بعد از سلام و عليك و خسته نباشيد شروع كردن به سوال پيچ كردن بنده كه چرا به دانشجو بايد حركات موزون از خودش در بكنه!! اصلا در شآن يه دانشجو نيست اين چنين كاري!! و... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
منم شروع به توجيه كه بابا جان (البته بابا جان تكه كلام سرداره كه ما هم ياد گرفتيم!) اين حركات رو بهش ميگن رقص سماء كه عارفان و صوفيان انجام ميدن و از زمان مولانا خدا بيامرز به جا مونده!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خلاصه جلسه به گرفتن تعهد و اثر انگشت از بنده ختم شد و تا احترامات خاص بنده رو بدرقه كردن!!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ديگه از اون روز به بعد من با سرويس نميرفتم.نه اينكه بترسم ها به خاطر يه عده آدم فروش احمق كه حتي دوستاي خودشون رو هم ميفروشن. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خب تعهدات من به اين ماجرا ختم نميشه و پرونده بلند بالا و قطوري دارم تو دانشگاه. حالا كه گرم شدم بزاريد يكي ديگه از ماجراهامو براتون تعريف كنم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
دمدماي انتخابات بود و شور و شوق انتخابات و حذب بازيو چپو راست و از اين كوفت و زهرمارا كه از قضا منم جزء بروبچ جنبش سبز ملي بودم.دوباره دارو دسته رو جمع كرده بودم و دنبال خودم يه گله راه انداخته بودم.اون روزا من سرتاپا سبز پوش شده بودم از مچ بند سبز گرفته تا پيرهن و كفش سبز رنگ البته چون رئيس دانشگاه همون روز اول حمايت خودش رو از موسوي اعلام كرده بود ما آزاديه بيشتري داشتيم تو دانشگاه و بين بچه ها مچ بند سبز پخش ميكرديم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
دفتر بسيج ما تا اون زمان فعال نبود و درش هميشه قفل بود شكر خدا تا اينكه جوجه بسيجي هاي سال اولي اومدن و يه رونقي دادن بهش.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
يكي از همين روزا كه من با گروهك سبز پوشم داشتم از پله هاي دانشكده در حال شعار دادن و تكون دادن پرچم سبز ملي رو هوا پايين ميومدم چندتا از اين جوجه بسيجيا جلومونو گرفتن و شروع كردن به چرت و پرت گفتن.ما هم كه دو آتيشه بوديم و بي طاقت شروع كرديم به داد و بيداد و زد و خورد و شكوندن شيشه هاي دفتر مقدس و مطهر بسيش. تا برادران حراستمون( كه دقيقا مثل نيروي انتظاميه مملكتمون هستن و هميشه دير به محل حادثه ميرسن ) از راه رسيدن و شروع كردن به جدا سازي و به نوعي دستگيري. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خلاصه ما هم كه تو صف اول جان بر كفان بوديم براي چندمين بار به سراي حراست بار يافتيم و باز طي مراحل ذكر شده در بالا البته كمي تند تر و با تهديد اخراج و در نهايت محروميت يك ساله ولي نه!!! با پادرميونيه استادان گرام كه به بنده لطف دارن با يه تعهد خشك و خالي سر و ته قضيه رو هم آورديم با اينكه اين داستان به اينجا ختم نشد و اين مچ بند شبز بالاخره كار دستم داد و منجر به كم شدن 4نمره از نمره كلاسيم و اخراج از كلاس درس شد(به دليل جبهه گيريه سياسي اونم تو مكان مقدسي چون كلاس درس!!!). &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اي بابا چقد روده درازي كردم!!! بر گردم سر ماجراي امروز &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
سرويس كه از راه رسيد همه نشسته بودن رو صندلي ها كه من دير تر از همه رسيدم اونم به دليل پرحرفي و درد دل كردن با يكي از دوستان!!! خشبختانه يه صندليه خالي مونده بود كه زود پريدم و نشستم رو صندلي به طوري كه كسي منو نبينه!! ولي زهي خيال باطل. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
2-3 تايي از بچه هاي قديمي منو شناسايي كردن و دوباره همهمه اي تو سرويس به پا شد كه ا... پسر ببين كي اومده!!! به افتخارش &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;كف و سوت و پاي كوبي و... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
دوباره روز از نو روزي از نو.شروع كردن به جشن و سرور و پاي كوبي.من تازه نشسته بودم كه حمله كردن به سمت من كه بايد بلند شي كه بدون تو هيچ صفايي نداره!!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
مام كه خيلي وقت بود قر تو كمرمون خش شده بود و اينم يكي از نفهات الهي بود كه من الان تو اين سرويس بودم دست رد به سينه ي تقدير الهي نزدم و ....(ديگه مابقي شو بايد ديد تعريف كردني نيست!!!) &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خلاصه امروز رو با يادي از گذشته به خوبي و خوشي گذروندم فقط اميدوارم هفته ي بعد نامه اي در كار نباشه!!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;

پي نوشت: ماجراي تعهدات بنده به اينا ختم نميشه و مابقي رو در پست هاي آتي به محضرتون عرض خواهم كرد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-1326572748589938230?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/1326572748589938230/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=1326572748589938230&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/1326572748589938230'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/1326572748589938230'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/06/blog-post_8156.html' title='جوونی کجایی که یادت بخیر!'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-6632412618631377810</id><published>2010-05-26T21:28:00.001+04:30</published><updated>2010-06-29T20:50:05.991+04:30</updated><title type='text'>بدترین روزهای بیست و سه سالگی من</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;این روزا بدترین روزهای بیست و سه سالگیه منه! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
حواسم به دور رو اطرافم نیست همش تو خودم هستم و با افکارم دست و پنجه نرم میکنم. این ترم کار ورزی دارم.تو مدرسه راهنمایی به بچه های اول راهنمایی درس میدم.امروزم کلاس داشتم انقدر از دست افکار پوچم داغون بودم که نتونستم چیزه زیادی بهشون درس بدم.یه نیم ساعتی استراحت دادم بهشون و دوباره غرق تو افکارم شدم. یکی از بچه ها یه سوال جالب پرسید ازم: &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آقا اجازه؟ ببخشید بچه تون مریض شده؟! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
یه لحظه خشکم زد! یعنی چی؟ چرا این سوال به ذهنش رسیده! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
بعد زدم زیر خنده.یهو دیدم کل کلاس منفجر شد. همه شروع کردن به خندیدن.آخه بچه ها تو این سن خداییش خیلی تخس هستن تا یه ذره به روشون بخندی از سر و کولت میرن بالا. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
زود خودمو جم و جور کردم و ابروهامو کردم تو هم! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اخم کردن منم خیلی جالبه.آخه اصلا بلد نیستم آخم کنم.همیشه خودم خندم میگیره ولی خب چاره ای نیست باید جدی باشم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
پرسیدم:میلاد این سوال چطوری به ذهنت رسید؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
جواب داد: &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آقا اجازه؟ آخه آقا رضایی (یکی از معلم هاشونه) هر وقت بچه اش مریض بشه این طوری میشه. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
پیش خودم گفتم : چه جالب! این یارو هر اتفاقی براش می افته میاد و برا بچه ها تعریف میکنه. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
کاش میشد منم این افکار احمقانم و به زبون میاوردم تا شاید کمی سبک بشم.بچه ها تو این سن خیلی مشتاقن تا در مورد زندگیه خوصوصیه معلم هاشون بدونن و راهکار های جالبی برا حل مشکلات پیدا میکنن. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
بعده کلاس رفتم دانشگاه.هر کدوم از دوستام پی عشق و حال خودشون بودن.هر کدوم به قول خودشون یه داف انداختن دنبالشون و همش جیک تو جیک و گاهی اوقات لب تو لب هستن. با دیدن اونا دیگه کاملا حالم گرفته میشه.هر روز بهم گیر میدن که تو چرا مثل ما کسی رو انتخاب نمیکنی برا خودت؟! هر روز چندتا دختر میارن و بهم معرفی میکنن تا شاید با یکیشون رفیق بشم ولی خبر ندارن که بابا جان من...من...من یه هم جنس گرا هستم...یه آدم بدبخت و درمونده و تنها. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
یعنی آینده چطوری میخواد بشه؟ روزا همین طوری پوچ و تو خالی دارن میگذرن. روز ها نیستن که دارن میگذرن بلکه لحظه لحظه ی عمرمه که داره پوچ و تو خالی میگذره. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خسته شدم از این تنهایی. آخه تا کی باید تنها باشم. تا چند وقت دیگه سنم که بره بالا میرسم به میانسالی.اونوقت چی میشه؟ چیکار میشه کرد؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
همش میخوام خودمو گول بزنم و سرگرم بشم به کارای دیگه ولی میدونم که فقط دارم خودمو گول میزنم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
برای رهایی از این تنهایی و مشغول کردن خودم به فکر ادامه تحصیل و ارشد و این کوفت و زهرمارا افتادم فردا میرم کلاس کنکور ارشد ثبت نام کنم ولی چه فایده؟ میدونم که بازم نمیتونم از دست تنهایی هام خلاص بشم.اصلا دروغگوی خوبی نیستم حتی به دیگران نمیتونم دروغ بگم حالا چه برسه به خودم!!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-6632412618631377810?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/6632412618631377810/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=6632412618631377810&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/6632412618631377810'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/6632412618631377810'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/06/blog-post_1269.html' title='بدترین روزهای بیست و سه سالگی من'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-5246049359462984695</id><published>2010-05-25T21:22:00.001+04:30</published><updated>2010-06-29T20:50:40.304+04:30</updated><title type='text'>اینم عکس دستبند رنگین کمونی من...</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_FV7n1kDqqVU/TCjUKG4KAzI/AAAAAAAAAAc/cDThJ9_7zko/s1600/Photo-0025.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5487869416060879666" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_FV7n1kDqqVU/TCjUKG4KAzI/AAAAAAAAAAc/cDThJ9_7zko/s320/Photo-0025.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;اینم عکسی از دستبند رنگین کمونیه من به در خواست غریبه ی عزیز &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;
البته در پست های آتی نمونه های جالبتری از انواع دستبندهای رنگین کمونی به نمایش خواهم گذاشت!
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-5246049359462984695?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/5246049359462984695/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=5246049359462984695&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/5246049359462984695'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/5246049359462984695'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/06/blog-post_9607.html' title='اینم عکس دستبند رنگین کمونی من...'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_FV7n1kDqqVU/TCjUKG4KAzI/AAAAAAAAAAc/cDThJ9_7zko/s72-c/Photo-0025.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-9176730736461619507</id><published>2010-05-24T21:21:00.001+04:30</published><updated>2010-06-29T20:51:57.158+04:30</updated><title type='text'>دوستی که با یه دنیا عوض اش نمیکنم...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دیروز غروب تو راه برگشت از دانشگاه به خونه, تو مترو فاطمه رو ديدم كه مثل هميشه با روسريه آبي كوچولوش موهاي قشنگش رو پوشونده بود و موهاي فر به رنگ طلاييش از اطراف روسريه آبييش بيرون زده بود و روي گونه هاي سرخ رنگش ريخته بود.تركيب بنديه رنگ لباس هاش دقيقا به رنگ رنگين كمون بود, زيبا و دوست داشتني , پر از عشق و شور و هيجان. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
طبق معمول داشت وسط واگن اين طرف و اون طرف ميرفت و زير لب چيزي رو زمزمه ميكرد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
منو كه ديد يه خنده ريز با نمك رو لباش نقش بست, آخه فاطمه عادت داره به جاي سلام يه لبخند زيبا به دوستاش هديه بده,البته اگه به غيره من دوستي هم داشته باشه! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اومد و جلوي من ايستاد,سلام كردم و گفتم:خوبي فاطمه جان؟ خسته نباشي.دلم برات تنگ شده بود چند وقتي ميشه كه نديدمت.اونم با همون لبخند قشنگش سرش رو به علامت تآييد تكون داد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خوشبختانه بر خلاف معمول يه جاي خالي كنارم بود!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
دستشو گرفتم و نشوندمش كنار خودم تا كمي باهاش حرف بزنم. وقتي نشست پرسيدم:راستي فاطمه داداشت علي كجاست؟ چرا همرات نيست؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ديگه لبخندي رو لباش نديدم,مثل اينكه با اين سوال ناراحتش كردم!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
با تعجب و نگراني پرسيدم:فاطمه جان بگو ببينم چي شده علي؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
در همين حال خانمي كه كنار ما نشسته بود رو به من كرد و با تعجب پرسيد: آقا شما از آشناهاي اين دختر هستيد؟ اونو ميشناسيد؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
منم با لبخند گفتم:آره.از دوستاش هستم چطور مگه؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
با تعجبي چند برابر شده جواب داد:هيچي,فقط كنجكاو شدم همين! خب از اين آدماي فضول زياد پيدا ميشه نبايد ناراحت شد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
برگشتم به سمت فاطمه كه جواب داد:علي مونده خونه.آخه چند روز پيش پاش شكست.نميتونه راه بره فعلآ. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خيلي ناراحت شدم ولي ناراحتيمو ظاهر نكردم تا فاطمه بيشتر از اين ناراحت نشه چون ديگه اصلآ نميتونستم لبخند زيباش رو ببينم.
از اونجايي كه كيف من يه كيف چند منظوره هست و يه سوپرماركت بزرگ رو تو خودش جا داده, دستي داخل كيفم كردم و يه شكلات كاكائو در آوردم و دادم به فاطمه.با ديدن شكلات دوباره ميشد لبخند رو تو صورت معصومش ديد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
زماني كه دستمو به سمت فاطمه دراز كردم تا شكلات رو بدم بهش توجه اون به دستبند رنگين كمونيه من كه هميشه به دستم هست جلب شد و شروع كرد به لمس كردن دستبند. ازم پرسيد: اين چيه كه هميشه به دست داري؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
جواب دادم: اين يه دستبند رنگين كموني هست كه ميتونه با زبون بي زبونيش داد بزنه و هويت اصليه منو به گوش همه برسونه.آهاي اين منم يه انسان هم جنس گرا, آره انسان نه يه لجن , نه يه كثيف , نه يه بيمار و نه... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
فقط يه انسان.آره يه انسان هم جنس گرا. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
گفت:چقدر رنگاي قشنگي داره من خيلي دوسش دارم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
گفتم: آره عزيزم منم عاشق رنگين كمون و رنگ هاي قشنگش هستم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
تو اين مدت كه ما داشتيم با هم حرف ميزديم تقريبآ توجه تمام اطرافيان به ما بود و مخصوصا دو پسري كه رو به روي ما نشسته بودن با صحبت ما در مورد دستبند و رنگين كمون بيشتر از بقيه توجه هشون به ما جلب شده بود و هر از گاهي با هم پچ پچ ميكردن. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
فاطمه دوباره گفت: يه پسره كه از اين دستبندا دستشه تو واگن جلويي نشسته.اونو ميشناسي؟ اونم دوست توست؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
جواب دادم:نميدونم ,شناختن كه مهم نيست فاطمه جون,مهم اينكه اونم يكي مثل منه,پس ميتونه يكي از دوستام باشه,دوستاي من همه جا هستن,همه جا ميتوني ببينيشون,حتي جاهايي كه تصورش هم نميكني,شايد همين الانم تو اين واگن از دوستاي من چند نفري باشن,كي ميدونه؟!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اين بار فاطمه از جاش بلند شد و پاكت هاي فال حافظ ش رو گرفت جلوي صورت منو گفت: يكيشو انتخاب كن.منم مثل هميشه گفتم:نه! خودت بايد برام انتخاب كني. اونم با دستاي كوچولوش يكيشو برام انتخاب كرد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
يه بسته پاستيل از كيفم كشيدم بيرون و گفتم بگير فاطمه جان, اينو ببر خونه و با علي دو تايي تقسيمش كنين. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ازم خدا حافظي كرد و رفت. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ا......ببخشيد يادم نبود كه شما فاطمه رو نميشناسيد و بايد معرفيش ميكردم! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
فاطمه دخترك شش ساله كه به همراه برادر بزرگ ترش علي كه ده ساله هست از دوستاي چند ساله من حساب ميشن كه تو مترو فال حافظ ميفروشن. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خيلي وقتا با خودم فكر ميكنم كه من چقدر خوشبخت هستم كه تو جايي مثل مترو كه انگار آدماش روحشونو يه جايي جا گذشتن و مثل مرده هاي متحرك ميمونن و بوي غريبي همه جا رو فرا گرفته , دوستي دارم كه مثل هيچ كدوم از اين آدما نيست . ميتونم دقيقه هاي كسالت بار سفر با مترو رو در كنارش به دقايقي دوست داشتني تبديل كنم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
دوستي كه حتي حاضر نيستم با تمام دنيا عوضش كنم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-9176730736461619507?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/9176730736461619507/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=9176730736461619507&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/9176730736461619507'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/9176730736461619507'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/06/blog-post_942.html' title='دوستی که با یه دنیا عوض اش نمیکنم...'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-4196893751713763831</id><published>2010-05-23T21:11:00.001+04:30</published><updated>2010-06-29T20:53:19.465+04:30</updated><title type='text'>اوج لحظه ها</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_FV7n1kDqqVU/TCjSVVK75-I/AAAAAAAAAAM/_PrTHytA7ic/s1600/2652_073.gif"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5487867409853048802" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 253px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_FV7n1kDqqVU/TCjSVVK75-I/AAAAAAAAAAM/_PrTHytA7ic/s320/2652_073.gif" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;
&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;تو &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
به من لبخند زدي , دستانم را گرفتي ; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و راه را آغاز كرديم : من از خاك جدا شدم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
تو &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
مرا به فراز كوهساران بردي , &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
فراسوي رودخانه ها و موجها , &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
در سايه سار پل ها و جنگلها , &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و در چشم انداز چمنزاران &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
من &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
تازگي و طراوت را نفس مي كشيدم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-4196893751713763831?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/4196893751713763831/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=4196893751713763831&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/4196893751713763831'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/4196893751713763831'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/06/blog-post_9605.html' title='اوج لحظه ها'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_FV7n1kDqqVU/TCjSVVK75-I/AAAAAAAAAAM/_PrTHytA7ic/s72-c/2652_073.gif' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-8634851927713082855</id><published>2010-05-21T21:10:00.001+04:30</published><updated>2010-06-29T20:54:27.805+04:30</updated><title type='text'>چی باید نوشت؟!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
چي بايد نوشت؟! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
نمي دونم!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خب........سلام &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
مي نويسم تا نوشته باشم كه....... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اي بابا! چه كار سختيه كه كسي بخواد از خودش بنويسه. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
پست قبلي با عنوان "انساني كه پرنده بود!" رو نوشتم , فكر مي كنم باعث ناراحتي و آزرده خاطر شدن سنگ عزيز و همين طور برخي از دوستان شده. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
قبول دارم كه اون پست و چندتاي قبلي همگي راجع به خدا و زيبايي هاي خلقت نوشته شده ولي خب حس و حالم در اون زمان ها ايجاب ميكرد كه به اون سبك بنويسم و نميتونستم به چيز ديگه اي فكر كنم! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
مدت زيادي بود كه خدا رو فراموش كرده بودم و به جرآت مي تونم بگم تو اين مدت طولاني خدا هيچ جايي تو زندگيه من نداشت تا اينكه با يه سفر چند روزه تونستم دوباره به يادش بيارم, كه... اي بابا... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
چند وقت پيش بنا به شرايط روحي كه داشتم مجبور شدم به سفر چند روزه به شمال كشور (رشت, انزلي, ماسوله...) داشته باشم. سفر جالب و پر خاطره اي بود , با ديدن گل پسراي زيباي شمالي عقل از سرم پريده بود , با اينكه در كنار چندتا از دوستان استرت ام بودم و نمي تونستم يه دل سير چشم چروني كنم...حيف!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;

به نيكي... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كه كامل تر؟ آن كه داناتر &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كه دانا تر؟ آن كه به فرجام تن دانا تر &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كه به فرجام تن دانا تر؟ آن كه روان خود را سوق دهد سوي صبوري!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;

جاي همگي خالي &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
يادمه دو روز پيش وقتي داشتم فضولي ميكردم تو وبلاگ ها پست اخير وبلاگ دوست خوبم غريبه 89 رو خوندم كه مربوط ميشه به اتفاق جالبي كه كنار دريا براش اتفاق افتاده بود. (راستي غريبه جون ممنون از پست جالبت با اينكه حال خوشي نداشتم ولي اين پستت كلي باعث خنديدنم شد به طوري كه همه كسايي كه تو نت بودن با تعجب به سمت من برگشتن و مات و مبهوت به خنديدن من خيره شده بودن!) &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
ببخشيد من يكم پر حرف هستم.رشته كلام از دستم در رفت! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
داشتم ميگفتم: من زماني كه چشمم به آبي دريا مي افته بي اختيار يه بغضي گلومو فشار ميده و باعث ميشه كه چشام مثل ابر بهار شروع به باريدن كنن. (خب آدميزاده ديگه.دست خودم نيست كه.) تازه بعدش برنامه دارم , ميشينم رو شن هاي ساحل و كلي با دريا درد و دل ميكنم.آخه من معتقدم دريا با آدما حرف ميزنه! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و زماني كه تو جنگل قدم ميزنم بي اختيار به ياد خدا مي افتم و به طور مداوم اسمش رو تكرار ميكنم و شكرش ميكنم به خاطر اين همه زيبايي. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
دليل نوشتنم از خدا به اين علت بود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
دل كندن از اون حال و هوا و به خصوص حوري هاي بهشتيه شهر رشت (واي چه پسراي باحالي داشت. خدايا شكرت به خاطر اين همه زيبايي!) هر وقت به يادشون مي افتم دست و دلم ميلرزه خداييش. آره دل كندن خيلي سخت بود ولي خب چاره اي نداشتم بايد بر ميگشتم سر درس و كلاس و...بدبختي هام!! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اون وقت بود كه تصميم گرفتم اگه حتي يه روز از زندگيم باقي مونده باشه برم و تو رشت زندگي كنم! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خطاب به مهدي عزيز"سنگ" كه فكر ميكنه من خيلي مذهبي و مومن با اعتقادات بسيار قوي هستم: &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
نه دوست من, اين طورا هم نيست.من به دين هيچ اعتقادي ندارم.تنها چيزي كه برام مهمه وجود خداست با اينكه اخيرآ علاقه اي به دين زرتشت پيدا كردم . سعي ميكنم مطالعاتي در اين زمينه داشته باشم ولي دوست ندارم به هيچ وجه خودم رو در بند "فرضيه هاي قراردادي كه ساخته ذهن برخي از افراد سودجو و خودخواه براي رسيدن به منافع خودشون هست" حبس كنم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;


پي نوشت: من از لحاظ اصول فلسفي معتقد به مكتب "Dualism" دوگرايي هستم. "Dualism" ميگه: &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
هر دو واقعيت مادي و غير مادي وجود دارند. نه به طور قاطع ناتوراليسم و نه به طور صرف ايدآليسم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;

پي پي نوشت: اميدوارم دلخوري مهدي عزيز و باقي دوستان از دست بنده برطرف شده باشه و تمام سعي ام رو ميكنم تا زياد به سبك سابق ننويسم.(البته نمي شه براي هميشه قول داد ولي خب!) &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;

پي پي پي نوشت: ممنون كه به چرنديات من گوش داديد (آخه نوشتن از خود خيلي سخته!)&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-8634851927713082855?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/8634851927713082855/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=8634851927713082855&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/8634851927713082855'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/8634851927713082855'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/06/blog-post_3038.html' title='چی باید نوشت؟!'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-172949527015678077</id><published>2010-05-13T21:08:00.002+04:30</published><updated>2010-06-29T20:55:11.048+04:30</updated><title type='text'>انسانی که پرنده بود!!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
انساني كه پرنده بود! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
پرنده بر شانه هاي انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
"اما من درخت نيستم , تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي." پرنده گفت: &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
"من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم.اما گاهي پرنده ها و آدم ها را اشتباه مي گيرم." &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
انسان خنديد و به نظراش اين خنده دارترين اشتباه ممكن بود.پرنده گفت: &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
"راستي چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟" &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
انسان منظور پرنده را نفهميد! اما باز هم خنديد. پرنده گفت: &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
"نمي داني , در آسمان چقدر جاي تو خاليست." انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور , يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت: &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
"غير از تو , پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است.درست است كه پرواز براي يك پرنده ضروري است, اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود." پرنده اين را گفت و پر زد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اينكه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه به دلتنگي در دلش موج زد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
"يادت مي آيد, تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
زمين و آسمان هر دو براي تو بود, اما تو آسمان را نديدي. راستي , عزيزم بالهايت را كجا جا گذاشته اي؟" &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
انسان دست به شانهايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد , &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آن وقت رو به خدا كرد و گريست... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;

پي نوشت: با توجه به علم فلسفه , مي توان گفت: جمله ي "انساني كه پرنده بود!" اصلي ست به نام اصل واقعيت مستقل از ذهن. اصلي كه در آن قبول "واقعيت" مستقل از ادراك آدمي ست , و اين اصل يقيني كه ذهن بشر از قبول آن ابايي ندارد , مرز جدايي فلسفه از سفسطه است.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;

پي پي نوشت: با استفاده از جواز تعميم مي شود "پرنده گونه آفريده شدن انسان را به تمامي انسان ها نسبت داد" پس اين اصل از بديهيات اوليه است كه نه اثبات شدني ست و نه انكار شدني. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;

پي پي پي نوشت: پايه و اساس اين حكايت الهام گرفته شده از تفكر اشراقي است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كه از مباني تفكر اشراقي براي درك بهتر و عميق تر تفكر شيخ اشراق "سهروردي" استفاده از داستان هاي رمزي و حكايات تمثيلي ميباشد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-172949527015678077?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/172949527015678077/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=172949527015678077&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/172949527015678077'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/172949527015678077'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/06/blog-post_8020.html' title='انسانی که پرنده بود!!'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-6925702295342900692</id><published>2010-05-05T21:07:00.001+04:30</published><updated>2010-06-29T20:57:09.719+04:30</updated><title type='text'>و خدا آفریدگار بود...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;و خدا آفريدگار بود &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
دوست داشت چشمي ببيندش.دوست داشت دلي بشناسدش &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و دوست داشت بيافريند : &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
زمين را گسترد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و درياها را از اشك هائي كه در تنهائي اش ريخته بود پر كرد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و كوه هاي اندوه اش را &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
- كه در يگانگي دردمندش.بر دلش توده گشته بود- &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
بر پشت زمين نهاد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و جاده ها را- كه چشم به راهي هاي بي سو و بي سرانجامش بود-بر سينه كوهها و صحرا ها كشيد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و از كبريائي بلند و زلالش آسمان را بر افراشت &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و دريچه همواره فروبسته سينه اش را گشود &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و آههاي آرزومندش را- كه در آن از ازل به بند بسته بود- &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
در فضاي بيكرانه جهان رها ساخت. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
با نيايش هاي خلوت آرامش.سقف هستي را رنگ زد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و آرزوهاي سبزش را در دل دانه ها نهاد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و رنگ نوازش هاي مهربانش را به ابرها بخشيد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و ازين هر سه تركيبي ساخت و بر سيماي درياها پاشيد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و رنگ عشق را به طلا ارزاني داد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و عطر خوش يادهاي معطرش را در دهان غنچه ياس ريخت &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و بر پرده حرير طلوع.سيماي زيبا و خيال انگيز اميد را نقش كرد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و در ششمين روز.سفر تكوينش را بپايان برد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و با نخستين لبخند هفتمين سحر.بامداد حركت را آغاز كرد: &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كوهها قامت برافراشتند و رودهاي مست از دل يخچال هاي بزرگ بي آغاز به دعوت گرم آفتاب جوش كردند &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و از تبعيدگاه سرد و سنگ كوهستان ها بگريختند و بيتاب دريا &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
- آغوش منتظر خويشاوند – &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
بر سينه دشت ها تاختند و &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
درياها آغوش گشودند و ... در نهمين روز خلقت &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
نخستين رود به كناره اقيانوس تنهاي هند رسيد و اقيانوس &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كه از آغاز ازل در حفره عميقش دامن كشيده بود &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
چند گامي از ساحل خويش رود را به استقبال.بيرون آمد و رود &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آرام و خاموش &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خود را &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
- به تسليم و نياز - &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
پهن گسترد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و پيشاني نوازش خواه خويش را &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
پيش آورد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و اقيانوس &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
- به تسليم و نياز – &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
لبهاي نوازشگر خويش را &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
پيش آورد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و بر آن بوسه زد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و اين نخستين بوسه بود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و دريا.تنهاي آواره و قرارجوي خويش را در آغوش كشيد &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و او را.به تنهائي عظيم و بيقرار خويش.اقيانوس.باز آورد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و اين نخستين وصال بود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و اين در بيست و هفتمين روز خلقت بود &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و خدا مينگريست. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
سپس طوفان ها برخاستند و صاعقه ها درگرفتند و تندرها فرياد شوق و شگفتي بركشيدند و : &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
باران ها و باران ها و باران ها ! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
گياهان روئيدند و درختان سر بر شاخه هاي هم بر خاستند و مرتع هاي سبز پديدار گشت و جنگلهاي خرم سر زد و حشرات بال گشودند و پرندگان ناله برداشتند و پروانگان به جستجوي نور بيرون آمدند و ماهيان خرد سينه درياها را پر كردند.... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و خداوند خدا.هر بامدادان از برج مشرق بر بام آسمان بالا ميآمد و دريچه صبح را ميگشود و با چشم راست خويش جهان را مينگريست و همه جا را ميگشت و ... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
هر شامگاهان با چشمي خسته و پلكي خونين از ديواره مغرب فرود ميآمد و نوميد و خاموش سر به گريبان تنهائي غمگين خويش فرو ميبرد و &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
هيچ نميگفت. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و خداوند خدا.هر شبانگاه بر بام آسمان بالا ميآمد و با چشم چپ خويش جهان را مينگريست و قنديل پروين را بر ميافروخت و جاده كهكشان را روشن ميساخت و شمع هزاران ستاره را بر سقف شب مياويخت تا در شب ببيند و نمي ديد.خشم ميگرفت و بيتاب ميشد و تيرهاي آتشين بر خيمه سياه شب رها ميكرد تا آن را بدرد و نميديد و مي جست و نميافت و ... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
سحرگاهان خسته و رنگ باخته سرد و نوميد فرود ميامد و قطره اشكي درشت از افسوس بر دامن سحر مي افشاند و ميرفت و
هيچ نميگفت. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
رودها در قلب درياها پنهان ميشدند و نسيم ها پيام عشق به هر سو مي پراكندند و پرندگان در سراسر زمين ناله شوق بر ميداشتند و جانوران هر نيمه با نيمه خويش بر زمين ميخراميدند و ياس ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا ميافشاندند و
اما... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
خدا همچنان تنها ماند و مجهول و در ابديت عظيم و بي پايان ملكوتش بي كس! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و در آفرينش پهناورش بيگانه.مي جست و نميافت. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آفريده هايش او را نميتوانستند ديد.نميتوانستند فهميد.مي پرستيدندش اما نمي شناختندش و خدا چشم به راه آشنا بود. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
پيكر تراش هنرمند و بزرگي كه در ميان انبوه مجسمه هاي گونه گونه اش غريب مانده است. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
در جمعيت چهره هاي سرد و سنگ تنها نفس ميكشيد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كسي "نميخواست" كسي "نميديد" گسي "عصيان نميكرد" كسي عشق نميورزيد. كسي نيازمند نبود. كسي درد نداشت... و ... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و خداوند خدا.براي حرف هايش باز هم مخاطبي نيافت ! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
هيچكي او را نميشناخت. هيچكس با او "انس" نميتوانست بست &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
"انسان" را آفريد ! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و اين نخستين بهار خلقت بود.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-6925702295342900692?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/6925702295342900692/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=6925702295342900692&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/6925702295342900692'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/6925702295342900692'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/06/blog-post_5964.html' title='و خدا آفریدگار بود...'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-6308733150315240563</id><published>2010-04-17T21:01:00.001+04:30</published><updated>2010-06-29T20:57:58.997+04:30</updated><title type='text'>معراج یک لال یا حکایت یک گنگ!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;چه حالي دارم! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
كه ميداند كه چه احساس ميكنم؟! چه كسي آفرينش خويش را حس كرده.آغاز شدن خويش را چه كسي به چشم ديده؟ &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
دارم آغاز ميشوم دارم خلق ميشوم و خدا لب هايش را به مهر و به نيروي شگفت خدايي بر لبهاي تشنه من نهاده و از روح خويش بر كالبدم ميدمد و من زنده شدن خود را در هر دم او احساس ميكنم. ميدانم كه هم اكنون قلبم به كوفتن خواهد آمد و نبضم به زدن آغاز خواهد كرد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
آري.دارم نفس ميكشم.چگونه ميتوانم وصف كنم كه تنفس چيست؟ دم زدن! در اين هواي سرشار از قدس. پس از آن عمري زنده بودن و نفس برنياوردن.هوا نبلعيدن.خفگي.خفقان! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
چه ميدانم؟ اينها همه سخن گفتن يك لال است از معراج پر از شگفتي هاي يك روح و يا حكايت يك گنگ است از خواب پريشان نيمه شب...چه بگويم؟ كه نميتوانم. چه خواهد شد؟ نميدانم. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
...صبح شد ! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
شب خوشي بود! چه خوب گذشت!چه خلسه اي! چه معراجي! چه خوابي! شب گذشت.مثل اينكه شب رفته است.از بيرون آواز گنجشكان سحرخيز را ميشنوم.از پنجره روشنايي تيره و بي حالي به درون اطاقم ميتراود &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
اين فرداست كه خود را به شيشه ها ميزند تا به درون آيد به تعقيب ديشب كه هنوز در اطاق من نشسته. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
واي! صداي پاي فردا! چراغ اطاقم از حال ميرود رنگش پريده است.خيلي خسته است مرخصش ميكنم تا بياسايد! خاموشش ميكنم تا فردا به درون اطاقم بيايد. پنجره را باز ميكنم تا ديشب از پيشم از اطاقم بگريزد. &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
حيف! چه ديشب خوبي! و حالا شش ساعت است كه فردا آمده! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
راستي چه شرم و انس و صميميتي ست در شب و چه وقاحت و آزاري ست در روز! چه بايد كرد؟ برخيز اي ديشب.برو.فردا آمده است و من خسته و افسرده. ديگر تاب تماشايش را ندارم. ميروم از ترس بخوابم. نميتوانم آن را ببينم... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
روز از همه وقت بيگانه تر و زشت تر و آزار دهنده تر است.شب آشناتر و زيباتر و غمگسارتر &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
و امروز از همه وقت بيگانه تر و زشت تر و آزار دهنده تر... &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;
راستي اين چه رازيست؟!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-6308733150315240563?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/6308733150315240563/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=6308733150315240563&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/6308733150315240563'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/6308733150315240563'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/06/blog-post_28.html' title='معراج یک لال یا حکایت یک گنگ!'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-1245983324568289964.post-3607150084077281622</id><published>2010-04-04T20:53:00.001+04:30</published><updated>2010-06-29T20:58:45.751+04:30</updated><title type='text'>لجن زار</title><content type='html'>كاش چون پاييز بودم... كاش چون پاييز بودم

كاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم

برگهاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد

آفتاب ديدگانم سرد مي شد



آسمان سينه ام پر درد مي شد

ناگهان طوفان اندوهي بجانم چنگ مي زد

اشكهايم همچو باران

دامنم را رنگ مي زد



وه...چه زيبا بود اگر پاييز بودم


نمي دونم چي بايد بنويسم فقط انگشتام هستن كه بي اراده به طرف دكمه هاي كيبرد حمله ور ميشن.

نمي دونم شايد مي خوان با اين كارشون كمي آرامش و تسكين بدن بهم.

تسكين؟!

آره.تسكين براي دل پر دردم.دارم ديوونه ميشم مثل آدماي معتاد همش مي پيچم به خودم.

دنيا شده مثل لجن زار.هر چي جلوتر ميري بيشتر توش فرو ميري.

حالا من رسيدم به آخر اين لجن زار!

تا چشم كار مي كنه لجن و كثافته.بوي لجن رو دوست دارم يعني عادت كردم بهش ولي با اين احوال من به خاطر سكوت سنگين اش دوستش دارم.

و به پلیدی های این لجنزار سخت و سرد پا نهادم.

شكي تو قياس توي علم منطق وجود نداره.قياس ميگه:

1.اگر من به انتهاي لجن زار رسيدم.پس جزئي از لجن زارم.

2.من به انتهاي لجن زار رسيدم.

3.پس من لجن زارم.


پي نوشت: در علم منطق منظور از قياس استدلالي است مركب از دو يا چند قضيه به نحوي كه از آن قضايا ذاتآ قضيه اي ديگر (به نام نتيجه) لازم آيد.

پي پي نوشت: به عبارت ديگر قياس مجموع قضايايي است كه هر گاه آن ها را قبول كنيم ناچار بايد نتيجه ي آنها را نيز قبول كنيم چون در غير اين صورت گرفتار تناقض خواهيم شد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/1245983324568289964-3607150084077281622?l=shokofeyeandoh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/feeds/3607150084077281622/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=1245983324568289964&amp;postID=3607150084077281622&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/3607150084077281622'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/1245983324568289964/posts/default/3607150084077281622'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shokofeyeandoh.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='لجن زار'/><author><name>محمد آسمانی</name><uri>http://www.blogger.com/profile/06019309062173940860</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
